قسمت هژدهم
قسمت یازدهم- نواندیشی رفت
نگاۀ اخوانیت نسبت به انسان بیشتر انسانی و فراتر از آن دیدگاهی الهی بود
اخوانیت یک تعهد راستین و نهایت انسانی بود، برای رهایی انسان مظلوم از بنده بنده گی ها و استبداد داخلی زمامداران ستمگر و چنگال آهنین قدرت های استعماری وقت . این تعهد در اصل میثاق راستین انسانی بود که عرصۀ مانور آن بصورت فرا قومی، فرا زبانی و فراملی شکل میگرفت که در واقع قلمرو های جغرافیایی گونه گون را باید در می نوردید . بنیانگذاران این حرکت فکر کرده بودند که یگانه راه برای نجات انسان مظلوم و دربند ، اسلام است و اما این اسلام خواهی معنای نفی ادیان و مذاهب دیگر و میل دشمنی با هیچ یک از نحله های فکری دیگر را نداشت؛ زیرا هدف اساسی حرکت یاد شده تحقق آزای های واقعی بشری و تامین عدالت اجتماعی در جوامع بشری بود و است . بنیانگذاران این حرکت دریافته بودند که یگانه بدیل برای تحقق آزادی و استحکام عدالت اجتماعی اسلام با توجه به اصالت های توحیدی آن است؛ زیرا مساوات و عدالت زمانی در جامعه به بهترین صورت عملی می گردد که تمامی تضاد های قومی، گروهی، فرهنگی و تاریخی بصورت یگانه وهماهنگ در جامعه تحقق واقعی و عملی پیدا کند . معنای این یگانگی، ایجاد نوعی هماهنگی و همسنگ گردانیدن اختلافات است، در فضای تحمل فرادینی و فرهنگی، نه تشدید اختلافات دینی و فرهنگی . از همین رو بود که رهبران اخوان از همان آغاز به اصلاح جامعه آغاز کردند و به بازسازی های ارزش های دینی و فرهنگی پرداختند . بیشتر تلاش کردند تا هر چه بیشتر شیرازۀ نظم فرهنگی واجتماعی مصر را استحکام بخشیده و از هم گسیختگی های فرهنگی و اجتماعی در آن جلوگیری کنند . چنانچه حسن البنا هرگز حرفی از انقلاب در جامعۀ مصر به میان نیاورد و تمامی تلاش هایش را برای آموزش و اصلاحات به کار بست . او به مثابۀ معلم خوب عمل کرد که با شیوۀ خاص خودش از طریق آموزش و پرورش به اصلاح مردم مصر اقدام کرد .
تاکید رهبران اخوان به توحید از آن جهت بود که آنان شرک را منشای تمامی اختلافات قومی و تضاد های طبقاتی و اجتماعی تلقی نموده بودند . در واقع شرک اجتماعی نوعی بازتاب شرک مذهبی است؛ یعنی برای اولین بار شرک در لباس دین و مذهب وارد جامعه شده و به تدریج در ساختار های اقتصادی و اجتماعی نفوذ میکند . ثنویت دینی گواۀ روشنی بر تفاوت گذاشتن فاحش میان خیر و شر و گروهی را خیر و گروهی را شریر شمردن و به این ترتیب به ابدیت خیر و شر فرمان رانده است ؛ یعنی اشرافیت ابدی و فقر همیشگی . به همین گونه این تفاوت را در اقنوم ثلاثۀ اب، ابن و روح می توان مشاهده کرد که روحانیت و شاه و قیصر، نظامیان و زیر دستان و مدافعان را در جامعه برتافت و حتا افلاطون را واداشت تا بگوید که انسان ها دو گونه آفریده شده اند نجبا و فقرا . به باور او اشرافیت وزیر دستی یک امر الهی و جز عدالت الهی در جامعۀ بشری به حساب میرفت. به باور او نجابت و فقر یک امر ابدی است و هیچگاهی طبقۀ اول در جایگاۀ طبقه دوم گام نهاده نمی تواند . به این ترتیبت گروهی را وارثان خدا وهمه کاره و گروهی را مظلوم و فرودست ارایه نمود . این دیدگاۀ شرک آلود مذهبی به تدریج تارو پود جامعه را درنوردید، تضاد های اقتصادی و اجتماعی و طبقاتی را در جامعه دامن زد و باتقسیمات انسان به عنوان نجیب و نانجیب حقوق بشری آنان را مورد تجاوز و هتک حرمت قرار داد .
اخوانیت در واقع فریاد کوبندۀ انسان مظلوم بر فرق ستمگران گیتی برای فرود آوردن آنان از سکوی استبداد بود تا باشد که عدالت را در جامعه پیاده کنند و حقوق بشری را اعاده نمایند . هدف اساسی این جریان انسانی، گرفتن دست او بود، برای رستگاری ها تا سدره های نهای تکامل و رسیدن به مقامی که به قول مولانای روم" آنچه اندر وهم ناید آن شود " این حرکت نیامد تا انسان را از مقام عظیم انسانی اش به هبوط بکشاند؛ گرچند این جریان بعد از شهادت بنا دستخوش تحولات شگفت آوری گردید و رهبران و نظریه پردازان آن مانند سید قطب به زندان کشانده شدند و شماری ها بعد تر اعدام گردیدند . پس از قیام نظامیان در مصر و حمایت اخوان از جنرال نجیب و بعد سقوط نجیب و به قدرت رسیدن جمال ناصر اخوان وارد تلخ ترین تجارب زنده گردید . شرایط دشوار رهبران آنان را به خشونت واداشت و سید قطب با نوشتن کتاب "چراغی بر فراز راه " جامعۀ الهی و غیر الهی را از یکدیگر جدا نمود و نوعی هجرت را به دارالسلام توصیه کرد . با قرار گرفتن اخوان در تندباد حوادث دچار دگرگونی های جدی گردید . افکار سید قطب جریان اصلاحی بنا را به سوی حرکت انقلابی سوق داد و سخن از انقلاب اسلامی به میان آورد . این افکار سید قطبت بعد ها اخوان را دچار تجزیه نمود و اندیشه های او سرمشق گروه هایی چون الجهاد والهچره، الجهاد والتکفیر و جمات اسلامی گردید .
با تاسف که افکار اخوان المسلمین بصورت اصیل و بنیادی اش در افغانستان نیامده و به گونۀ جسته و گریخته بصورت مستقیم و غیر مستقیم از طریق اشخاصی مانند استاد نیازی و برهان الربانی وارد کشور ما گردید . گفته می شود که استاد نیازی در سال 1336 حلقه فکری ییرا در افغانستان بنیادگذاری نمود که جمعیت اسلامی مدعی است که این درواقع سرآغاز فعالیت این گروه در افغانستان به حساب میرود و اما فعالیت های این حلقه در کشور ما چندان محسوس نیوده و اگر چیزی هم وجود داشته در زیر هفتاد من برج و باروی محافظه کاری که هرگز صدای آن به گوش کسی نرسید . طوریکه به همگان آشکار است ، برای اولین بار در افغانستان پس از بازداشت اسماعیل بلخی و سید دیوار سوار فعالیت های اسلام گرایان در سال 1348 بعد از تاسیس جنبش جوانان مسلمان در دانشگاۀ کابل علنی و محسوس گردید . چنانچه این گروه پس از سال 1350 شمسی در فعالیت های محصلین نقش بایسته یی داشت و ریاست اتحادیۀ محصلان را بدست آوردند .
هر دو گروه به گونه یی متاثر از افکار اخوان المسلمین مصر و تا حدودی متاثراز جنبش نیم قاره و ایران هم گردیده بودند . جریان دومی خیلی پرجاذبه و آرمانی عمل کرد و با شعار های تند اسلامی وارد عرصۀ مبارزات سیاسی گردید . فعالیت های آن چنان چشمگیر واقع شد، با اشتراک مساعی شماری علمای دینی و حلقات روشنفکری مسلمان به گونۀ شگفت آوری رشد کرد و در سطح کشور سراسری گردید که خار چشم دشمنانش قرار گرفت . قرار گرفتن جنبش جوانان در رقابت با گروه های چپ مارکسیستی و مائوویستی، به گونه یی بر فعالیت های آن اثر گذار شد و آن را به سوی تندروی سوق داد . چنانچه حوادثی در دانشگاۀ کابل رخ داد که سبب کشته شدن سیدال گردید . دولت به اتهام کشته شدن او شماری رهبران جنبش جوانان را زندانی کرد . حکمتیار به این اتهام زندانی گردید و با میانجیگری حضرت از زندان رها شد . هنوز این حرکت مراحل اساسی تکامل خود را نپیموده بود و به بلوغ نرسیده بود که داوود در سال 1352 شمسی بر ضد خانوادۀ سلطنتی کودتا کرد . داوود که از حمایت گروه های مارکسیستی برخوردار بود، به سرکوب سایر گروه ها پرداخت. میوندوال را به اتهام کودتا زندانی نمود و بعد به قتل رساند و عبدالرحیم نیازی از رهبران شناخته شدۀ جنبش جوانان را نیز زندانی نمود . این حوادث سبب مهاجرت اعضای این جنبش به پاکستان گردید و شمار دیگر آنان در داخل افغانستان مخفی شدند . رقابت داوود با پاکستان بر سر پشتونستان و سخت گیری ها، تک روی ها واستبداد او سبب شد تا جنبش جوانان در سال 1354 شمسی با حمایت استخبارات پاکستان و ایران قیامی را بر ضد داوود سازماندهی کنند . این قیام که برابر به جسن استقلال کشور در سوم سنبله بود، در کابل خنثا گردید و اعضای آن در لغمان، کنر و پنجشیر دست به قیام زدند و از این که مردم با قیام آوران آشنایی نداشتند و دولت از این نقطۀ ضعف آنان استفادۀ اعظمی کرد. داوود برای مردم وعدۀ زمین داد و قیام آوران را بوسیلۀ آنان دستگیر نمود . یکی از دلایل مهم شکست جنبش یاد شده عدم فعالیتهای سیاسی و اعتقادی در میان مردم بود که نتوانسته بودند، خواست های اسلامی خود را برای مردم ارایه کنند .
هدف از این یاد دهانی اشاره به فراز و فرود جنبش جوانان مسلمان بود که خیلی شتابزده عرض وجود کرد و شتابزده فعالیت های سیاسی خود را توسعه داد و در موجی از درگیری ها به حیات خود ادامه داد . این شتابزده گی ها بر مشی فکری و حیات سیاسی آن نیز اثر گذار واقع شد . این تاثیر پذیری ها به گونه یی با تصمیم گیری های عجولانه همراه گردید .
این حرک هنوز دورۀ بلوغش را نپیموده بود که در برابر تهاجم شوروی قرار گرفت و به مبارازت مسلحانه در برابر ارتش سرخ قدعلم نمود . در برابر جنگ فرسایشی قرار گرفت و پیشتر از گذشته وابسته گردید. وابستگی های نظامی، سیاسی و اقتصادی و مالی مانند تیغی بر کام این جنبش قرار گرفت و دار و ندارش را به تاراج برد. نه تنها این که استقلال فکری و سیاسی و مشی مبارزاتی ان را هم به زنجیر کشید .
پس از تهاجم شوروی به افغانستان هفت گروۀ جهادی در پشاور ابراز موجودیت نمود و اما جنبش جوانان زیر نام حزب اسلامی به رهبری حکمتیاز فعالیت هایش را بر ضد متجاوزین سر و سامان داد . این حزب بنا بر ارتباط قبلی اش با استخبارات پاکستان توانست تا اضافه تر از شصت درصد کمک ها را بدست آورد . این حزب با وجود دشواری ها در کنار سایر گروه های جهادی توانست هزاران مجاهد را به جبهات جنگ با دشمن بسیج کند. دلیل موفقیتش مانند سایر گروه ها خشم و انزجار مردم افغانستان در برابر تجاوز شوروی بود که به گونه یی خودجوش ملیون ها انسان بر ضد شوروی با هم بسیج شده بودند . این گروه ها از این حالت استفاده کرده و به سربازگیری از میان مردم پرداختند؛ اما چنان مصروف نبرد با دشمن شدند که وظایف اصلی که همانا دادن آگاهی های سیاسی و اعتقادی برای مبارزان بود ، از آن فرسنگ ها فاصله گرفتند . نه تنها صفوف، بلکه این درز در رهبری گروه های جهادی بیشتر درز نمود و وابستگی های دردناک رهبران جهادی را به کلی از خود بیگانه کرد . گروه ها توانستند تا زمان حضور نیرو های شوروی در افغانستان مجاهدین را برای نبرد با دشمن زیر نام دفاع از دین و وطن بسیج نمایند واما زمانیکه ارتش سرخ خاک افغانسان را ترک کرد، گروه ها و مجاهدین در آزمون تازه یی قرار گرفتند .از این آزمون به خوبی بدر نشدند و کم کم فضای قومی و بی اعتمادی بر اوضاع جهادی و روحیۀ مجاهدین حاکم گردید و از سویی هم فرماندهان ثروتمند شدند و به زنده گی فیشنی روی آوردند که این سبب نارضایتی جدی مجاهدین را از فرماندهان شان فراهم کرد .
در دوران تجاوز شوروی روحیۀ افراطیت و خشونت و ویرانگری در میان اسلام گرایان افغانستان افزایش یافت. چنانچه در این دوره هزاران انسان بیگناه قربانی اتهامات ناروا گردیدند و به جرم اعتقادی شان بوسیلۀ آنها کشته شدند . جاطلبی ها و خود خواهی ها در میان مدعیان کاذب اخوانیت درافغانستان به اندازه یی بالا گرفت، تحمل پذیری های اعتقادی و فرهنگی از میان رفت که حتا یکی تحمل دیگری را نداشتند . چنانچه تنظیم های جهادی از کشتن یکدیگر دریغ نکرده و بصورت بیرحمانه یی یکی دیگری را میکشتند . در عقب این کشتار های بیرحمانه دست فرماندهان و رهبرن آنان دخیل بود . این ها به بهانه های زیرکانه و به گونۀ خیلی مرموزانه فرماندهان و اعضای یکدیگر را می کشتند . رهبران و فرماندهان جهادی با استفاده از ناآگاهی ها و سطح پایین فرهنگی اعضای شان هر روز بیشتر از روز دیگر به این گونه خشونت ها می افزودند .هر گروه تلاش میکرد تا گروۀ رقیب خود را بیشتر حذف نماید و رژیم نجیب توانست تا با استفاده از درگیری های گروهی در میان گروه ها نفوذ کند و درگیری ها در میان گروه ها را به گونه یی شدت ببخشد . فرماندهان جاطلب جهادی گاهی از این توطیه های رژیم برضد گروۀ رقیب خود پشتیبانی میکردند . فرماندهان هر زمان که می خواستند، فرماندۀ یا عضوی از گروۀ رقیب خود و حتا اعضای درونگروهی شان را بکشند، کافی بود که بر وی اتهام ناروایی را ببندند . شماری فرماندهان و اعضای گروه ها ده ها عضو و فرماندۀ گروه های دیگر و عضو خود گروه را بخاطر افشای جنایات شان کشتند .
خشونت آفرینی های ارتش سرخ و عمال آنها در افغانستان خشونت آفرینی ها در میان گروه های جهادی افغان را افزونتر گردانید . شاید شماری ها قصۀ کشتار های بیرحمانۀ قصاب را در ساحه های فاضل بیگ کابل به یاده داشته باشند که ده ها انسان بیگناه را کشت و گناۀ او خوش بویی زیر بغلش بود. در حالیکه در اسلام نظافت جز دین است و کفایت میکرد که زیر بغل قربانی را بوی میکرد . این خشونت آفرینی ها پس از سقوط نجیب بیشتر از گذشته لجام گسیخته گردید و انسان های شریفی قربانی این خشونت ها شدند . به انسان چه که حتا به حیوان این سرزمین هم رحم نکردند. هر آنچه در خورجین داشتند، برای ارزش زدایی های جهادی واسلامی از آن دریغ نکردند، به غارت مظلوم ترین انسان ها در محل های فقر نشینی مانند شهر کهنه دست یازیدند. شاید رهبران و فرماندها گروه ها بگویند که آنان در ویرانی ها و غارت های شهر کهنه دست نداشتند، این را به تصمیم شخصی تفنگداران شان محول کنند . به این ترتیب از بار مسؤولیت ها فرار کرده و تنها به دزدی های دارایی های جهاد مردم افغانستان اذعان نمایند؛ اما این را بدانند که دستان شان در دزدی ها وغارت های فقیر ترین و مظلوم ترین انسان این سرزمین تا آرنج ها دخیل است که فرماندهان شان خانه های تهی دست ترین افراد را در شهر کهنه و سایر محل ها ویران کردند و دزدیدند.
این روحیه اندک اندک در میان مجاهدین بالا میگرفت و سبب مایوسیت آنان از جهاد گردید. این مایوسیت پس از سقوط نجیب به اوجش رسید و بسیاری مجاهدین واقعی بعد از آن از تفنگ های شان را برزمین گذاشتند و از جنگ داخلی خود داری کردند . پس از آن اوضاع به کلی تغییر کرد و جاذبه های دینی مجاهدین فروکش نمود؛ زیرا نبود کار قبلی فکری در میان مجاهدین چنین پیش آمد ها را بعید نمی نمود و از سویی هم وابستگی های رهبران بر عبوسیت مجاهدین افزود. نبود کار فکری در میان مجاهدین و بستر فکری مناسب در کنار انجراف رهبران و فرماندهان تمام احساسات دینی آنان را خشکانید و جایش را تمایلات قومی ، گروهی و ضد ملی پر نمود . این تمایل در رهبران جهادی افزونتر از مجاهدین خانه کرد . تا آنکه پس از سقوط نجیب به فوران آمد و تفنگداران شان را بر روی یکدیگر ایستاد نمودند و عرادۀ بدترین جنگ ویرانگر داخلی را به بهای کشته شدن شصت هزار شهروند کابلی به پیش بردند.
درست این زمانی بود رهبران گروه ها در پرتگاۀ افکار خودمن درآوردی های فرو افتادند واز افکار اخوانیت فرسنگ ها فاصله گرفتند . جنگ های گروهی پرده از سیمای رهبران سابق جهادی فرو افگند و هر روز بیشتر از روز دیگر در انحطاط فکری افتادند. اندیشه های قومی و زبانی و مذهبی بر افکار آنان غلبه کرد و به رویکرد ضد اسلامی و ضد ملی در برابر مردم خود روی آوردند که به تمام معنا با اندیشه های اصیل اخوانیت در مغایرت قرار داشت . پس از آن بوضوح دیده شد که رهبران سابق جهادی هر روز بیشتر از روز دیگر در سراشیب انحطاط افکار قومی و مذهبی سقوط نمودند؛ زیرا پس از آن نتوانستند، اعمال خود را توجیۀ اسلامی کنند و چه رسد به آنکه با اخوانیت بیشتر در آمیزند . به عکس از اخوان و افکار آن فرسنگ ها فاصله گرفتند؛ زیرا حرکت های قومی و گروهی با حرکت اخوانیت که صبغۀ فراقومی و فراملی را داشت، هرگز سازگار نبود . از این رو رهبران در چاله های تنگ قومی، مذهبی و گروهی سقوط نمودند و هرکدام به ثروت اندوزی های افسانه یی روی آوردند و ملیون ها دالر پول جهاد را قربانی عیش و عشرت اعضای خانواده و نزدیکان خود نمودند . از آن به بعد رهبر بدخشانی در فکر بدخشانی ها ، رهبر ننگرهاری در فکر ننگرهاری ها ، رهبر پغمانی در فکر پغمانی ها، رهبر لوگری در فکر لوگری ها شدند و شماری ها که جای شان معلوم نبود و به کلی از خود بیگانه شدند . در حالیکه این حرکت از نظر اخوان شرک محض بوده و با اسلام در اصل سازگار نبود . واضح است که هرکدام از موضع فکری و مشی مبارزاتی خود عدول کرده بودند و آخرت به دنیا فروختند . اعمال این ها کجا و مشی اخوان المسلمین کجا و حتا این لکۀ ننگی بر دامان جنبش اخوان واقع شدند که اخوانی های راستین این ها را استفراغ می نماید و به کارنامه های ننگین و ثروت های باد آوردۀ آنان هزاران بار دریغ و درد می گویند .
این گونهخشونت آفرینی ها در آنزمان چه که اکنون هم به شدت ادامه دارد . گفته می توان که علم برداران اخوانیت در افغانستان نه تنها نگاۀ انسانی به انسان نداشتندکه از داشتن نگاۀ انسانی فرسنگ های فاصله گرفته بودندو گرفته اند و از نگاۀ الهی نسبت به انسان هزاران فرسنگ فاصله داشتند و دارند . این ها با اعمال شان نشان دادند و میدهند که لکه های سیاهی بر دامان اخوانیت چه که بر دامان انسانیت هستند؛ زیرا این ها نگاۀ انسانی نسبت به انسان افغانستان نداشتند و ندارند و چگونه می توان گفت که نگاۀ الهی نسبت به انسان این سرزمین داشته باشند. در حالیکه نگاۀ الهی نسبت به انسان به مراتب ارجمندتر و انسانی تر است. این هاییکه به مقام نگاۀ انسانی نسبت به انسان، جامعه و تاریخ نرسیده اند و چگونه می توان قبول کرد که نگاۀ آنها نسبت به انسان، جامعه و تاریخ انسانی بوده باشد؛ زیرا نگاۀ الهی نسبت به انسان مقدم تر از نگاۀ انسانی و شفافتر از آن است. نگاۀ انسانی نسبت به پدیده ها موخر تر از نگاۀ الهی است . نگاۀ الهی از منظر بلندی نسبت به انسان به تماشا نشسته و انسان، جامعه و تاریخ را عریانتر نگان می نمایند . این نگاه فراتر از دیدگاه های برادر دینی است؛ زیرا به تعبیر دین تمامی انسان های روی زمین برادران یکدیگر هستند. نگاۀ اخوانیت بر همین مبانی به هدف تحکیم و تداوم این برادری و هر چه گسترش آن است؛ زیرا زمانیکه برادری در دایرۀ روابط انسانی تحقق پیدا نکند، بعید است که در دایرۀ دین تحقق عملی پیدا کند . انسانیت موخر از دینداری و دینداری مقدم تر از انسانیت است . اول باید انسان خوب بود تا بعد از آن به مثابۀ دیندار خوب تچلی نمود. صد ها دریغ و درد که علم برداران کذایی اخوانیت در افغانستان نه تنها نگاۀ انسانی به انسان، تاریخ و جامعه نداشتند وندارند؛ بلکه از داشتن نگاۀ الهی نسبت به هستی و پدیده ها داشته باشند . هرگاه این ها از داشتن چنین نگاۀ انسانی و الهی بهره مند می بودند، انسان مظلوم افغانستان قربانی آرزو های ضد انسانی آنها نمیگردید وفاجعۀ کنونی در افغانستان حاکم نمی شد.
قسمت دوازدهم
قرائت تازه از جهاد مردم افغانستان
در قلمرو تغییرات در مصر و خاورمیانه
قسمت اول – نواندیشی رفت
بیشتر از سه دهه جنگ نه تنها رهبران و فرماندهان جهادی را وابسته به استخبارات جهنمی کشور های منطقه و بویژه پاکستان و ایران نمود؛ بلکه آنان را به غارتگران چیره دست و ماهر مافیایی مبدل کرد؛ اما صد ها و هزاران دریغ و درد که نام بدون مسمای"رهبران جهادی " با نام مردان نام آشنا و مبارزان خستگی ناپذیر گره خورده است که مجاهدین راستین آزادی افغانستان بوده و مردم افغانستان هیچ گاهی ایثار و فداکاری های آنان را فراموش نخواهند کرد؛ زیرا ارجگذاری به این ها ارجگذاری با تاریخ و افتخارات فرهنگی و ملی مردم افغانستان بوده و ناسپاسی و بی اعتنایی به این ها پشت پا زدن به همه ارزش های ماندگار مادی و معنوی کشور به حساب میرود . بدون تردید کلمۀ جهاد که دلالت به امر مقدس و الهی مینماید؛ ناگزیرانه در کنار بدترین واژه ها قرار میگرند که عاملین آنها جنایتکاران و غارتگران حرفه یی و تردست استند؛ اما زمانیکه رادمردی ها و جوانمردی های مجاهدین در ذهنم تداعی می شود، شب ها و روز های دشوار عاشقانه ترین نبرد های مقدس میهنی آنان برج و باروی روانم را به نوازش می گیرند که چگونه مردان دل باخته و مالامال از شور و سرشار از عشق انسان و رمز و راز آزادی پروری ها در راۀ جهاد قربانی های صادقانه و بیدریغ دادند . بویژه آنزمان که شب های خاطره انگیز شجاعت ها و شهامت های بی بدیل و استثنایی مجاهدین در موجی از مقدس ترین آرزو های پاک انسانی آنان در آسمان افکارم متجلی می گردند و گویی من را با خود به اوج های بیکران می برند و مقام انسان را تا آنسوی پر جبریل در بلندای شوق ورستگاری ها به تصویر می کشند و در چشمانم نقش می بندند. چنان می نمایند که گویی مردان آزاده یی در شرب دمادم می ناب باورمندی ها و آزاده گی ها قامت استوار شهامت ها و شجاعت ها را تا آسمان ها به آرایش گرفته اند . این مردان آهنین اراده به معنای واقعی کلمه گویی مقام انسان را تا آنسوی سدرۀ تعالی و ترقی در نزدیکی های قاب و قوسین پله به پله تا آستان خداوند به آزمون گرفته وخود شناسی ها را دشوار تر از هر زمانی برای دیگر شناسایی ها به تجربۀ جدید گرفته بودند . چنان عاشقانه می رزمیدند و شجاعانه حماسه می آفریدند که در جهانی از خود آگاهی ها مسؤولانه گام بر میداشتند و پا به پای شوق با شور و شعف پرواز می نمودند . با اراده و استوار در رکاب خدا ، به کلی خالی از خود خواهی ها به سوی خدا و در جهت کسب رضای او چنان استوار و بی هراس گام برمداشتند که و عشق انسان را در موجی از ایثار عاشقانه به تصویر می کشیدند که دشمنان جرئت رویارویی با آنان را به کلی از دست داده بودند. بویژه آن هنگام که این راهیان راۀ آزادی و نجات انسان به پرواز در می آمدند و سنگر ها را به قصد حمله بر مراکز طاغوتی ترک می کردند . این درحالی بود که با زنده گی بدرود گفته و به استقبال شهادت می شتافتند . به تعبیری پیش از آنکه بمیرند، شاهد مرگ را درآغوش گرفته بودند . این مردان جبون وبزدل نبوده؛ بلکه این ها بودند که نمادی از آخرین جلوه های ایثار و شهامت را در اوج نه کرسی فلک به تصویر می کشیدند . آری مجاهدین چنان شور انسان زیستن را به امانت گرفته بودند و بی ریا و بی دریغ در راۀ آن تا پای جان رزمیدند که حتا در شور پرشرنگ شرنگ آن شمشیر های آخته و غرش تفنگ های پر صلابت شان فرشته ها خدا انگشت حیرت بر لب می نهادند که چگونه خلافت انسان در زمین را زیر سوال برده بودند و با استدلال ورزیدن با خدا مقام او را در زمین بحیث خلیفۀ خدا به چالش کشیده بودند؛ زیرا فرشته ها از انسان تصویر دیگری داشته و آن را موجودی سفاک و خونریز تلقی میکردند . با این تعبیر جز جنایتکاری و سفاکی تصور دیگری از انسان نداشتند و نمیدانستند که خدا او را مانند خود آفریده است و روح خویش را در او دمیده و از ویژه گی های الهی خود او را بهره مند گردانیده است . آری دمیدن روح خدا در انسان بیانگر آخرین مرحلۀ کمال او است که برای رسیدن به دشوار ترین اهداف عالی یار و یاور است . هرگاه او اراده کند، خود را بشناسد و به کشف توانایی های مرموز خود چنگ بزند . این مفهوم در او تحقق عینی پیدا میکند که انسان در مقام آدمیت جز خدا دیگر همه چیز می شود، زیرا او نائب خدا است؛ آنهم نائب همیشه در حضوری که در سفر و حضر زنده گی اش مصداق این آیت"کل یوم هو فی شان" بوده و ماموریت خویش را در این راستان ادامه میدهد . این نیابت مقامی فراتر از معاونیت و سرپرستی و از این قبیل حرف ها دارد؛ زیرا این رابطه میان انسان و خدا است ونه رابطه میان انسان و جامعه . این نیابت نوعی خودمختاری فراتر از قیمومیت اجباری است؛ زیرا در قیمومیت اختیار کم واردتر و جبر پرواردتر است . در این نیابت معیار؛ قدرت و ثروت نه؛ بلکه معیار انسانیت، انسان داشتن و پاسداری از حریم مقدس انسانیت است . به همین دلیل است که مستضعفین یعنی بنده گان صالح خداوند وارثان راستین خدا در زمین خوانده شده اند؛ زیرا این ها اند که قدرت واقعی انسانیت یعنی ایثار که جوهر اخلاقی را در انسان محک میزند . این ها اند که می ناب عشق آزادی انسان نوش جان کرده اند و چنان سیراب عشق راستین گردیده اند که حتا عشق در شوری از شوق در آنسوتر ها در رکاب آنان به حرکت افتاده و به دنبال آنان می تپد . نه تنها تپش؛ بلکه شتاب آلود و پرهیجان به استقبال آنان گام برمیدارد .
زمانیکه کلمۀ غارتگران جهادی یا مافیای جهادی این حلقۀ طفیلی به مثابه دانۀ سرطان در بدن مجاهدین را در کنار مجاهدین می نویسم . یک باره تکان میخورد که مبادا قلم خدای نخواسته به انحراف رود، از مقام خود نافرمانی کند و مجاهدین راستین را بجای نامجاهدین یعنی غارتگران جهاد نشانه بگیرد . به این ترتیب ترک مسؤولیت واقعی نماید که همانا ناپاسداری از راهیان آزادی و مجاهدان آگاهی و عدالت است. آنچه مسلم است اینکه اهداف اصلی جهاد و راۀ مجاهدین روشن و بی غبار بوده و در گسترۀ آن آگاهی، آزادی و عدالت پرتوافشانی دارد . این نور افگنی ها دلالت آشکار بر آن دارد؛ یعنی همه زیبایی ها اعم از شور سرشار انسانی، پاکی، بی آلایشی، ساده گی ، زیبایی، صداقت و ... در جهاد و مجاهدین موج میزند و پیهم قامت آرایی می کنند . پس این ویژه گی ها است که مجاهدین را از نامجاهدین یا آن کسانیکه جهاد را ابزاری برای اهدف شخصی خود گردانیده اند، جدا میگرداند و راهیان آزادی و عاشقان رستگاری انسان را از غارتگران و جنایتکاران تفکیک مینمایند . پس اطلاق کلمۀ مجاهد تنها برآنانی می سزد که متصف به اوصاف یاد شده باشند . آنانیکه چنین صفات نیک را ندارند، نه تنها که مجاهد نیستند و از هدف جهاد فرسنگ ها فاصله دارند، اطلاق نام مجاهد بر آنان بزرگترین جفا به حق مجاهدین است. چه رسد به این که این مقام بلند وانسانی را به کسانی بحیث رهبران جهاد اطلاق نمود که زنده گی آنان ننگی بر دامن مجاهدین و ارزش های جهاد مردم افغانستان است. آنانیکه دین خداوند را به حراج گذاشته اند، جهاد و ارزش های جهاد را ابزاری برای رسیدن به اهداف ضد انسانی و ضد اسلامی خود قرار داده اند . نه تنها که آنان ننگین ترین لکه های سیاه و تاریک بر دامن جهاد افغانستان استند و از این هم شرمناکتر به مثابۀ جسد های بویناک و شکمبو اند که گندیده گی های شان را در زیر لباس های فیشنی مخفی کرده اند . با پنهان کردن فریب ها و جنایت های شان در زیر عبا و قبای کذایی بزرگترین جفا را به حق مجاهدین روا داشته اند. بدتر این که این ها خود را به مثابۀ رهبران بدون منازعه بر مردم افغانستان تحمیل کرده اند و مانند لاش های تفتیده بر گردن های مردم ما خویش را آویخته اند. زیر پوشش رهبری به مانور های خطرناک سیاسی پرداخته و در زیر پوشش این مانور ها غارتگری ها و جنایت های شان را توجیه می نمایند . بدین بهانه می خواهند، غارتگری ها و جنایت های شان رابر گردن جهاد و مردم مجاهد افغانستان تحمیل کنند . بدون تردید جهاد و مجاهد دو واژۀ پاک و مقدس بوده که اولی بر تمامی تلاش های شرافتمندانه و عاشقانه و خستگی ناپذیر انسانی اطلاق می شود که نوید آور رفاه ورستگاری انسان در ابعاد گونه گون زنده گی است . کلمۀ مجاهد برای آنانی نام با مسما است که
زنده گی خویش را بدون ریا صادقانه، راسخ و استوار وقف رهایی و رستگاری انسان نموده و مردان با اراده و آهنین عزمی را به نمایش میگذارد که تشنگان آزادی، آگاهی وعدالت استند . جوهرۀ ایثار در آنان هر لحظه قامت می کشد، شرافت و شجاعت از سیمای آنان نور پاشی می نمایند . کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک به مثابۀ سه رکن استوار زنده گی آنان را تشکیل داده و چهارچوب استوار انسانیت را در آنان بنا نهاده و به قوام رسانده اند .
در حالیکه رهبر نمایان فیشنی جهاد از این اوصاف عالی بدور بوده، دستان شان در ده ها گونه غارت و تاراج آلوده است و از همه مهمتر این که دستاورد های خونین جهاد مردم افغانستان را قربانی اهداف گروهی و غارتگری های شان نمودند . جفایی که نه امروز و نه فردا ها بخشودنی است. نسل های فردا خیلی زشت تر و بی رحمانه تر در مورد آنان قضاوت خواهد کرد . ترس آن میرود که وجود ننگین این ها لکه یی بر دامان مجاهدین واقع نشود و رزم و پیکار خالصانه و صادقانۀ مجاهدین قربانی اعمال خجلت بار و شرمسارانۀ این ها نگردد . سیل بدنامی های جهاد زدایانۀ این ها بر دامان مجاهدین سنگینی نکند و خدای نخواسته قضاوت نسل فردا ها پیرامون رزم و پیکار صادقانۀ مجاهدین خلل آفرین صورت پذیرد . در یک سبک و سنگینی شتابزده مجاهدین با غارتگران جهاد یکسان سنجیده شوند و با واریز کردن بار تاراج ها و جنایت های نامجاهدان رهبرنما بر روی مجاهدین راستین، کارنامه های سیاه و سفید را در یک دوسیه به ابهام کشاند . خدای نخواسته بدون تفکیک حنایت کاران از جنایت سیتزان و با افگندن بار ملامتی ها بر دوش مجاهدین راستین سیاه روی ها سفید روی ها حساب شوند .
برای رهایی از چنین سؤ تفاهم نیاز به قرائت جدید است تا مجاهدین را از مظان اتهام های ناروای امروز و فردا ها رها نماید؛ زیرا هر از گاهی تاریخ مورد تحریف قرار گرفته و واقعیت های راستین آن در پردۀ ابهام باقی می ماند . عواملی چون گرایش های فکری، قومی و سلیقه یی ، تاثیر پذیری نظام حاکم، غیابت وعدم حضوری تاریخ نگار در زمان واقعه، نقل قول ها ماخذ های از اسناد مشکوک و دشواری های دیگر دست به دست هم داده و سیمای وقایع تاریخی را مسخ مینماید . در این مسخ وتحریف آنانی بیشتر آسیب پذیراند که از قدرت کنار گذاشته شده اند و لبۀ پرده اندازی ها بر جنایات آنانی سنگینی می کند که قدرت دارند و یا به گونه یی در آن شریک استند . از همین رو می گویند که تاریخ واقعی در جهان وجود ندارد، هر چه به نام تاریخ نوشته شده است . مورخ گوشه هایی از رخداد ها را به خواست خود به تصویر کشیده است و از تحریر گوشه های دیگر آنها چشم پوشی کرده است و بجای آنها با اضافه گویی هایی به مسخ تاریخ پرداخته است. حالا که مجاهدین راستین در صحنۀ قدرت حضور نداشته و غاصبین زیر نام رهبران بر اریکۀ قدرت سوار استند . چگونه می توان مطمین بود که تاریخ راستین جهاد به تحریف کشانده نشود؛ زیرا تاریخ نگاران به نحوی از انحا خویش را دست و پا بین قدرت یافته و یا به نحوی بر قدرت وابسته استند . از این رو جرئت واقعی تاریخ را ندارند . با این همه دشواری های دست و پاگیر، بر تاریخ نگاران و وقایع نگاران و نویسنده گان لازم است تا دین خود را در برابر مجاهدین راستین ادا کرده و نگذارند تا حماسه ها و شهکاری های آنان قربانی غارت، غصب و جنایت مشتی رهبر نما بشود. نویسنده گان و روزنامه نگاران رسالت انسانی و تاریخی دارند تا واقعیت های جهاد مردم افغانستان را به تحریر بکشند . برای نیل به چنین هدفی بایست به بازخوانی رخدادهای سه دهۀ اخیر پرداخته و با استفاده از منابع سالم و بدون غرض در روشنایی تجارب و چشم دید های خود به نوشتن واقعی تاریخ جهاد افغانستان بپردازند . در تمامی این کنکاش اشد تلاش شود تا حوادث واقعی جهاد از رخداد های غیر واقعی یا غیر جهادی از یکدیگر تفکیک شوند . از همه مهمتر این که رخداد ها در روشنی آگاهیChronology)، نگاسته و به تحلیل گرفته شوند؛ کرونولوژی علمی که برای محاسبه زمان یا دورههایی از زمان به کار برده می شود و تاریخهای دقیق وقوع رخداد ها را بیان میکند . با این رویکرد دست کم از خلط کردن حوادث بتوان جلوگیری کرد، هر حادثه را بر جای خودش نشاند و به تحلیل واقعی گرفت . رخداد را در روشنی کارنامه های حادثه آفرینان به تصویرکشید و حادثه آفرینان را غیث و ثمین کرد . در این میان پرداختن به علت رخداد چیزی است که برای سره و ناسره کردن نقش ها می توان از آن استفاده کرد . هر طوری که باشد، برای یک قرائت جدید لازم است تاهر واقعه را با آفریننده گان آن در جای مناسبش نهاد تا بتوان در تاریخ نگاری اصل عدالت را رعایت کرد و بالاخره نسل های امروز و فردا سیاه روی ها و سفید روی ها را شناسایی درست نمایند و تا "سیاه رو شود هر که در او غش باشد " . حال بر قلم بدستان و آگاهان کشور است که دین انسانی و ملی خود را در قبال مجاهدین راستین ادا کنند و در یک رویکرد بیطرفانه و صادقانه رزم آوری های مجاهدین را پیش از خروج شوروی و بعد از آن و در مرحلۀ دیگر پس از سقوط داکتر نجیب مورد بحث و تحلیل گرفته و با حفظ امانت داری رخداد ها را بازتاب داده و قهرمانان اصلی حوادث را به معرفی بگیرند . آشکار است که نقش مجاهدین در این سه مرحله برای دفاع از کشور به گونه یی از یک دیگر متفاوت است؛ اما با وجود این تفاوت ها نباید کارنامه های مجاهدین راستین را به هیچ گرفت و ارزش آفرینی های آنان را با ارزش زدایی های رهبرنمایان همسنگ و یکسان حساب نمود. 14 اگست 2012