شمارۀ 22-23
پسامدرن یا مرحلۀ گذارمدرنیته اندیشۀ خمارآلوددرغرب ونشه آفرین درشرق
نویسنده : مهرالدین مشید
آیاپست مدرن جریانهای گوناگون اندیشه است که همواره به تاخیرمی افتدوبه جلوۀ تازه یی درناکجاآبادها رخ مینمایاند، یاپله یی پس ازمدرنیزم درققس آهنینی زیرسلطۀ ماشین سرمایه داری ویاابهامی گسترده ترازاینها ؟!
آری تنهااندیشه است که زیستن رامعنامیدهد وانسانیت رابه سوی کمال رهنمون و راۀ رستگاری انسانراروشن میسازد وچون چراغ هدایت بشری زیستن رادرقلمرو تفکرمعنامیبخشد . ازهمین رواست آنانکه خوب اندیشیده اند ، زودترباب رهایی رادق الباب کرده اند ودرحوزه های گوناگون زنده گی به پیشرفتهای چشمگیری نایل آمده اند. حقا اندیشه این درازراۀ ناپایان آدمی منزلی بس آسان وپیمودنی است برای خردورزان واندیشمندان وگاهی هم عبورناپدیرودشوارمینمایدبرای کوردلان ودشمنان آگاهی وتعقل . تنها اندیشه است که به مثابۀ ناب ترین و گزیدۀ ترین پیامداررهایی وآزاده گی چون چراغی برفرازراۀ دوستداران تفکرویاران راستین عقلانیت جلوه گرمیشود ، ذهن دراک آنها راپرورش میدهد ، اندیشه های آنها راازسیالیت بیشتری بهره مند میگرداند ، گره های کورتحجرراازبرج وباروی اندیشۀ آنها میگشاید وپس ازسره وناسره کردن آگاهی دادراازبیدادوزیبا رااززشت تفکیک وپروازاندیشه رابه ناکجاآبادهای دانش میسرمیسازد.
تنهااندیشه است که حد فاصل میان هستی ونیستی انسانرامشخص مینمایدوهرگونه شک وتردیدرادرمورد انسان به حیث موجودی آگاه ومتفکرازمیان برمیدارد. ازهمین رواست که کانت بنیادگذار فلسفۀ تعقلی دراروپا پس ازامام غزالی دانشمند نامدارجهان اسلام درقرن هفتم توانست تابه نیروی اندیشه شک خودرابه یقین برساند وپس ازتفکرزیاد موفق به کشف خود گردد وبگوید : "چون می اندیشم پس هستم "درواقع اوتوانست تاهستن وبودن خویش رابااندیشه اثبات کند . آری اندیشه است که مرزمیان خطاوصواب راآشکارمینماید؛ ولی بااینهم نمیتوان ازکاستیهای اندیشه چشم پوشید وپای استدلال چوبین آنراحلال جمیع مشکلات برشمرد؛ ولی این گفته هرگز معنای اغماض ازاعجازاندیشه وبه هیچ گرفتن تواناییهای آنراندارد .
دراین شکی نیست که تیوریهای جدیدعلمی به یاری اندیشه درحوزه های گوناگون اقتصادی ، سیاسی واجتماعی زنده گی انسانر ادرمعرض دگرگونیهای شگفت انگیزی قرارمیدهد وتحولات شایانی رادرجهان به بارمی آورند؛ ولی بنابرپنچیده گیهای جوامع بشری فرضیه های پدیدارشناسی وساختارشکنی درابعاد مختلف ویرانگرانه وسازندۀ آن نمیتوانند ، به مثابۀ قالبهای پذبرفته شده درهرکشوری قابل تطبیق وحلال مشکلات آنها باشند ؛ زیراکه دشواریها درحوزه های مختلف درهرکشوری متفاوت است . ازاینرودراکثرموارد فرضیه ها ی علمی نمیتوانند ، مصداق کلی والگوی جهان شمول برای تمام کشورهای جهان باشند . این بدان معنانیست که کشورهای دیگرازهمچوفرضیه ها بهره گرفته نمیتوانند ؛ بلکه هرکشوری میتواند ازتیوریهای فرهننگی وفرضیه های علمی به ویژه درعرصه ها ی اجتماعی استفاده نماید . آنچه مهم است اینکه چگونه این تیوریهاو فرضیه هارا درکشورهایی به کارگرفت که درشرایط خاص آن به وجودنیامده ودرآنها چندان قابل تطبیق هم نمیباشند. دانشمندان هرکشوری رسالت دارند تا بن بستها راازفراه راۀ تحول فکری دورسازند وباغنی ساختن وبالنده گردانیدن انریشه های تازه زمینه های تطبیق آنهارا درکشورخودپیداکنند.
بزرگترین مشکل روشنفکردرچهان سوم پذیرش دربست همچواندیشه هاوفرضیه ها میباشد که با پذیرش بدون قیدوشرط آن به عوض برداشتن بارمشکلات ازفراراۀ مردمان خود به دشواریهای آنها نیزمی افزایند. یکی ازدلایل آشکارروشنفکران درشرق دنباله روی آنهااز الگوهای غیرشرقی وپذیرش نمونه های تیپ تفکرغربی میباشد . متفکر شرقی حق دارد که به صورت مستقل بیندیشد وبه یاری اندیشه به دنبال الگوهایی برود که باجوامع شرقی توافق ومیل سازگاری داشته باشند. اینگونه نمونه ها نه تنها دفع نمیشوند ؛ بلکه بدون هرگونه مقاومت زود پذیرفته هم میشوند.
ازآنجاکه بحث مدرن وغیرمدرن ، مدرنیته ، مدرنیشن ، مدرنیزم وپست مدرن ازجمله بحثها ی اندکه ازدیارغرب وارد مشرق زمین گردیده اند واینها درواقع تجربه های کشورهای غربی میباشند که درکشورهای آنها میتوانند ، مصداقهای عملی روشنی داشته باشند. ازاینزو این بحث هادرکشورهای شرقی هنوزتاحدودی بیگانه تلقی شده اند. به هرحال این بیگانه نگری رانمیتوان دلیلی برای ردکلی ، نپذیرفتن ویاسلب حق اندیشیدن دراکناف واژه های نامبرده خواند ؛ زیراکه جریان اندیشه درجهان امروزچون رودخروشانی است که نمیتوان جلو حرکت سریع آنراگرفت ، برعکس مقاومت بیشتردربرابرآن به میزان تخریب آن بیشتر می افزاید . بنابراین سینۀ تحمل وتدبررابایست دربرابراین رودخروشان آماج قرارداد تابتوان امواج کشندۀ آنرامهارکرد وامواج سازندۀ آنرابه کارگرفت ؛ زیراکه ایجادسدآهنین دربرابر جریان بی بازگشت تفکرنه تنها برقدرت ویرانگری آن می افزاید ؛ بلکه زمینه های استفادۀ درست ازآن را نیزمحومینماید . بابه جریان درآوردن اندیشه نه تنها ازطغیان وانفجارآن جلوگیری به عمل می آید ؛ بلکه امکانات استفادۀ سالم برای بازسازی مادی ومعنوی کشوری نیزفراهم میشود.
پست مدرن ویاپسامدرن
حال می پردازیم به اصل موضوع که همانا پست مدرن ، یا پسامدرن ویا مرحلۀ گذارمدرنیته است تاحداقل برای شناخت مدرن ازغیرمدرن وتشخیص وتفکیک این دوازیکدیگرحرفی رابه پیش کشیده باشیم.
اینکه امرمدرن ازغیرمدرن فرق شود . بحثی است پیچیده وبغرنج که تاحال سرکلافۀ آن طورشایدوباید کشوده نشده است . بسیارابهاماتی دراین موردوجوددارند و این ابهامات درحال افزایش میباشند . هرگاه درغرب گرهی ازاین ابهام بازمیشود ، درشرق ابهاماتی به آن افزوده میشود وتاهنوزبه خوبی درک نشده است که آیاریالیزم" گوستاوکوربه "(1)توانسته است سمبول نقاشی مدرن باشد ویاامپرسیونیزم" کلودمونه " (2)ویااکسپرسیونیزم تجریدی "پولاک "(3) ، یاانیکه ادبیات مدرن ازنوع روایات "ویرجینیاولف "(4)و" جیمزجویس (5) “است ویاازگفته های " ارنست همینگوی " (6)!؟آیاموسیقی جدید صداهای غیرهموزن " آرتولد موئنبرگ "(7)است ویاآثار"استروینسکی " (8)!؟وآیاتحمل ومدارامظهرمذهب جدیدقرن شانزدۀ اروپااست ویاریشه درمذاهب وادیان دیگرهم دارد!؟ ویادرحوزۀ شناخت ؛ آیامعرفت شناسی جدیدمعرفت شناسی استقرایی بیکنی است ویاشناخت قیاسی دکارتی !؟ آیاتجربه گرایی کلاسیک بریتانیایی ونگاۀ خشک مثبت گرایی ( پوزیتویستی ) نسبت به جهان جدید است ویادیدگاههای رومانتیکی پیرامون جهان !؟
آیادستگاۀ شناخت " جان لاک"(9) یا"بریکلی"و یااسپینوزا(10)ویاروش انتقادی "کانت " کدام یک میتوانند مدرن تلقی شوند ، یادرحوزۀ "اپیستمولوزی " ( معرفت شناسی ) ، شکاکیت ونسبی گرایی جدید فرانسه یی ، یااصالت تجربۀ بریتانیایی ، یاایده آلیزم آلمانی وپرگماتیزم امریکایی کدام یک ویااینکه مدرنیته شناخت صددرصد هستی راممکن میشمارد ویاصددرصد ممتنع وپرسشهایی دیگری ازاین دست ، درحوزۀ تحقیقات علمی وشناخت پدیده هاذهن انسان رابه خودمشغول داشته است .
درحوزۀ مکاتب بزرگ اجتماعی ؛ چون فاشیزم ، استالینیزم ولیبرالیزم که هرسه به نحوی محصول مدرنیته اند ؛ البته باسیمای ها امپریالیستی کدام یک میتوانند مدرن باشند . درعرصۀ فلسفۀ سیاسی آیااندیشۀ تمرکزقدرت "هابز" ( پایه گذارنظریۀ دولت مدرن که بافلسفۀ سیاسی خود به ترسیم خطوط اصلی سرشت صورت وقدرت دولت مدنی میپردازد)، یاتکثرقدرت وتفکیک قوای منتسکو، قرارداداجتماعی روسو، لیرالیزم " جان لاک " وسوسیالیزم " مارکس " کدام یک مدرن اند.
درحوزۀ اندیشه ها وایده آلهای انسانی ؛ " یوتوپیا" یاضد"یوتوپیا" ، ایده ئولوزی یانفی ایده ئولوژی ، دموکراسی یاتوتالیتریزم ، سرمایه داری بازارآزادویاسرمایه داری دولتی ، کاپیتالیزم یاسوسیالیزم ، اصالت فرد ویااصالت جمع ، عدالت خواهی ویانفبی برابری توزیعی ودفاع ازنظم خودجوش ، ناسیونالیزم ومفهوم دولت وملت یاانترناسیونالیزم وجهانی شدن ، اخلاق ستیزی وشخصی کردن ارزشها ویااخلاق سازی غیردینی ، اخلاق عملی کانت یااخلاق پوزیتویستی کارناپ (11) ، خیراخلاقی بنتام(12) ویامیل به ارجاع لذت و سودفردی ویاجمعی ویا تحویل اخلاق به عاطفه ، احساس شهود ، اخلاق تکاملی ویاتطورگرایی نانیهلیزم اخلاقی ، اخلاق برخاسته ازروبنای ابزارتولیدی ویانیروی وجدان روسویی . درحوزۀ تفکرجهانی ؛ حهانی سازی وغربی سازی یاپلورالیزم ، درحوزۀ حقوق ؛ حقوق وضعی ویاحقوق عرفی یا خردناب یاقرارداد، پوزیتویزم حقوقی نسبی گرایی ویاواقع گرایی برمبیای حقوق بشرکدامیک مدرن اند . پذیرش ویاردکدام یکی ازاینهاباب وروودبه مدرنیته رافراهم میسازد . هرقدراین بحث به درازا کشانده شود ، ابهام درآن بیشترویقین درآن کمرنگترمیگرددوبرگرۀ مدرنیته درحوزههای گوناگون فکری افزوده میشود . هرگاه همۀ اینهاراشامل مدرنیته سازیم دراینصورت مدرنیته نه گفت وگو ؛ بلکه پاسخی میگردد برای گفت وگوهای متناقض یعنی مفاهیم متذکره درسالهای طولانی جاگزین تاریخ اندیشه شده است .
دراین حال مدرنیته به مثابۀ بحرانی درپاسخ به بحران قبلی مطرح میشود؛ ولی مدرنیزم باوجود آبهام فراوانیکه درمفهوم خوددارد . به حیث یک ایده ئولوژی سختگیرانه درحال تبدیل شدن به تحجراندیشی جدید است . ازهمین رواست که شماری ازدانشمندان پایان ایده ئولوژی مدرنیته رادرحدود 45 سال قبل پس ازایجاد جنبش " پساساختارگرایی " درفرانسه عنوان میکنند که فعالیت های پلورالیستی ( کثرت گرایانه ) نسبی گراییها، فیمینستها (طرفداران دفاع ازحقوق سیاسی واقتصادی زن برای تامین عدالت درجامعه) ، جنبشهای محیط زیست ونقدمدرنیزم ادبی شالودۀ اندیشه های مدرنیته رامترلزل گردانیدندووافکار مدرنیزم رابه گونۀ گرایش بنیادگرایانه به مثابۀ جستجوی اهدافی درناکجاابادها به بادانتقادگرفتند وافشا کردند . باایجاد نیهلیزم ازشکم مدرنیزم پروژۀ مدرنیته آسیب پذیرتر وحتاپایان یافته عنوان شد. سلطۀ طبقاتی سرمایه داران که ازجمله نتایج محتوم صنعبی جدید بود که عواقب ناگوار آن منجربه کالاپرستی ، دنیاگرایی ، خودبیگانگی ، سلطۀ پول و تبدیل شدن انسان به پرزۀ ماشین یاشی گشتگی انسان گردید.
گفت وگوهای مدرنیتۀ لیبرالی وسرمایه داری وتبدیل شدن جامعۀ عقلانی مدرن به قفس آهنینی زیرسلطۀ سرمایه داران وابزارشدن انسان واسارت جدیداو نقددیگری بود که باراول ازطرف" مارکس وبر" (13) و"پاره ثووموسکا"(14)به عنوان اعترافات درغرب مطرح شد . سپس حلقاتی چون حلقۀ فرانکفورت (15) شجاعانه تربه آن تاختند وبعدترباپیدایش "جامعۀ مدرن انومی " که سرگشتگیهای اخلاقی ، درهم شکستن ارزشها وفقراخلاقی ومعنوی مدرنیزم رادرپی داشت ازجمله مشکلاتی بودکه ازطرف جامعه شناسانی چون" دورکهیم " مطرح شد وپروسۀ نامبرده راپیشنهادات وی مبنی برتشکیل گروههای مدنی پیچیده ترگردانید . نقدها ی" هیگلی " های جوان وراست نسبت به جامعۀ مدرن سرمایه داری همراه باانحطاطهای بزرگ که گواۀ پایان یافتن عقل مدرن بود ، آسیب پذیری مدرنیته را آشکارترگردانید . فلسفۀ اروپایی بعد از"هایدگر" به ویژه پس از"ویتگنشاین " به مثابۀ ابرهای پراگنده به تدریج بایکدیگرمتصل شدند وعقلانیت ابزاری سرمایه داری فردگرایی لیبرال رانیزخدشه دارگردانید. ازاینکه پست مدرنیزم روش شناسی بنیادهای معرفت مدرن غربی رامترلزل میخواند ، ازاینرو وحدت وغایتی راهم درجهان سراغ نمیدارد.
ازهمین رواست برخی باوردارند که پست مدرنیزم جنبشی برضداروپای مسیحی وفیودالی بود وآنرامرحلۀ انکارمدرنیزم واعلام پایان پروژۀ به بن بست کشیدن انسان خوانده اند
مفهوم پست مدرن باسیمای ناکجاآبادی اش چنان پیچیده مینماید که ازآن کلافۀ سردرگمی تعبیرشده است وسرنخ آن هنوز طورشاید وباید به کلک اندیشه بازنشده است .ازهمین رواست که دانشمندان ازآن تفسیرهای گوناگونی ارایه داده اند . "حسن رحیم پورازغدی " (16)پست مدردن راازجهت ابهام وکشداربودن آن به اکاردیومی تشبه کرده است که پیوست کوتاه وبلند میشود وباآن موزیکهای متنوع میتوان نواخت ویانویسندۀ دیگری ذهن یک پست مدرن را همانند چوب جادویی"کلوپاترا" میخواند که به هرچیزاثابت کند بلافاصله آن چیزراپست مدرن میسازد ویاازآن گسترۀ بی بازگشتی تعریف کرده اند که چون نظربودا "مرزی میان ظلمت ونور" تماشای آخرین مرزروشنایی آن ممکن وپاگذاشتن درمحدودۀ روشنایی آن امکان هرنوع بازگشت را ازبین میبرد . به تعبیری دیگرپست مدرن رابه مثابۀ ورطۀ چالشهای بی انتها چون تابویی میتوان خواند که به دورازحریم آن هرگونه تلاش وصلت خواهانه مجازوداخل شدن درحریم آن ممنوع پنداشته میشود .
پس ازایینمه ابهامات ؟!
باآنهمه ابهاماتیکه درتعریف مدرنیته وجوددارد . ازشاخص های آن دراثارکلاسیک مدرنیته چون : رنسانس ، انقلاب صنعتی ، اومانیزم ، اصلاحات مذهبی پروتستانیزم ، لیبرالیزم ، روشنفکری ونقدسنت محافظه کاران کلیسایی نمیتوان انکارکرد که دردودستۀ علمی ومعرفتی چون : عقلگرایی وعلم گرایی ، استقراوتجربه ، شکاکیت درالاهیات مسیحی و عقل ابزاری ، تکنالوژی وماشینیزم ، شهرنشینی وتقسیم کار، تفکیک نهادهای بوروکراسی وفردگرایی ، اومانیزم ( انسان گرای وانسان دوستی ) و آزادی ، سکولریزم ،ودموکراسی لیبرال ، سرمایه داری و بازارآزاد ، ترقی وتوسعۀ مادی وغیره ؛ البته همۀ اینهادرتعارض آشکاروصریح بافرهنگ مسیحی ، وارد حوزه های گوناگون فرهنگ وتمدن غرب گردیدند وآنرامتحول گردانید ند.
مولفه های نامبرده دردونقطه یکی تعریف عقل یعنی توانایی وحدودشناخت انسان ودیگری تعریف انسان یعنی حقوق وکرامت او متمرکزگردیده اند ؛ البته به هدف کشف دوبارۀ قدرت عقل انسان وحقوق او که نظریه پردازان مدرنیته به دنبال آنها میباشند.
بنابراین پست مدرنیزم رادنیای پاسخها نه ؛ بلکه دنیای پرسشهای ابهام آلود پایان ناپذیرمیخوانند . پست مدرنیزم درشماری ازنوشته ها به گونه های پسامدرنیزم ، پسانوگرایی وپسین نوگرایی نیزآمده است که پساازواژۀ انگلیسی " post" یعنی عبورکردن گرفته شده است ؛ ولی شماری ازدانشمندان مدرنیزم رامفهوم کامل نوگرایی نمیدانند ؛ ازاینرو کاربرد پسانوگرایی راباپسا مدرنیزم درتناقض میبینند.
شماری ازدانشمندان چون "ژاک دریدا")(17) شاگردنهضت ساختارگرایی واندیشه های پساساختارگرایی میشل فوکووپدیدآورندۀ ساختارشکنی که تیوری وی درفلسفه پست مدرن ونقد ادبی تاثیرفراوان داشت . وی ازعرصۀ پدیدارشناسی به ساختارگرایی وساختارشکنی نزدیک شد)باورداردکه پسا(post ) راازجعل دوواژۀ "difference" به معنای تفاوت وتمایزو "deference" به معنای تواضع ، تمکین ، تسلیم ، تن دردادن وپوست عوض کردن نیزمعناکرده است که تعبیرنامبرده میتواند کلیدی برای تحقیق های پیچان درزمینۀ پست باشد ؛ یعنیدراین روند جریان دگرگونیهای رنگارنگ همواره به تاخیرمی افتندوبه جلوۀ تازه یی خودرامینمایانند. بنابراین دراصل معنایی درکارنیست ؛ زیراکه کوشش برای یافتن آن پس ازعبورازمرزهای زبان شناسی ممکن میباشد . ازهمین رومفهوم "post " درپیشوند مدرنیزم باگذشته گره خورده است وشماری ازآن پله یی پس ازمدرنیزم تفسیرکرده اند. شماری اندیشمندان طراز اول اندیشۀ پسامدرن ، این مفهوم رابه شکل ضدونقیض یعنی به گونۀ پره دوکسی به کاربرده اند . چنانچه "ژان فرانسوالیوتار"(18)میگوید: " یک اثرزمانی مدرن است که ابتداپسامدرن باشد . لیوتار اصطلاح پسامدرن رابرای مشخص کردن پله یی ازتکامل فرهنگ به کاربرده است . وی این واژه راازدانشمند ان امریکایی وام گرفته است که آنهاپسامدرنیزم رادردایره های برایند مدرنیزم ، تکامل مدرنیزم ، ضدمدرنیزم ، فرامدرنیزم وامیزه یی ازهمه مطرح کرده اند .
باتوجه به اندیشه های گوناگون نظریه پردازان پست مدرن این سخن لیوتار راکه گفته است : " پسامدرنیزم درواقع مدرنیزم جمع بحرانهایش میباشد " .این حرف اندیشه های گوناگون دراین مورد رااسیب پذیروشکننده مینمایاند؛ درحالیکه مدرنیزم باآن همه پرسشهای پی درپی اش درتاریکی ترین لحظات چراغ امیدی رادرذهن انسان روشن میکرد ، آخرباب سرگردانیها ی امید پاسخ یافتن برای رسیدن رادق الباب مینمود وانسانرابرای فهمیدن این حرف : تابدانجارسید دانش من که بدانم همی که نادانم یاری میرساند
بااین تعبیرپست مدرنیزم نادانیهارادرقلۀ آگاهی های خویش میبیند ویه قولی پسامدرنیزم کاریکاتورمدرنیزم تلقی شده است که انرژی بیشتربرای ازدست دادن انرژی رادارد.ازهمین جا است که گفته اند : "هنر پسامدرن همان هنرمدرن است ؛ اماآنجاکه هنرمدرن به حدخودرسیده باشد" ؛ پست مدرنیزم به استقبال این حرف : گربه پروازوگرازسعی پریدن رفتم رفتم اماهمه جاتانرسیدن رفتم ، میشتابدو هیچگاهی ازسرگردانی ولالهانی انسان نمی کاهد وهرگز اورابرای رسیدن به ناکجا آباد های ناتجربه شده یاری نمیکند. بااینهم انسان دروادی سرگشتۀ شناخت پست مدرنیزم برمصداق این شعر بیدل : حیرتم آیینۀ تحقیق نیست اینقدردانم که چیزی دیده ام
حداقل میتواند اندکی درنگ نماید وبرسکوی یافته های خویش تمکین نماید وناکچاآباد آنرابه تماشا بگیرد .
فرایند پست مدرن شدن ذهن به تعبیری دیگر
شماری هم فرایند پست مدرن شدن ذهن رایک پیشامد گشتالتی(19) به مثابۀ اشراق ناگهانی درنتیچۀ یک بازتعریف فراگیرازتمام گسترۀ ییکه درمنظرۀ فرد قرارگرفته است ، میدانند ؛ البته به مثابۀ منظره ییکه بقایا وخاطره های گذشته رادرخودجاداده باشد ودریک تفسیر جدید قابل دریافت باشندو تفسیرحال رانیزانعکاس وارایه بدهد ودرضمن آیندۀ محتمل ودرحال وقوع شامل همه باورها رادریک رخداد"گشتالتی" به صورت شگفت انگیز دریک لحظه به نمایش بگذاردوقابل درک بسازد. گشتالتی ها این حادثه را"بینش " خوانده اندکه درعرفان شرقی ، اشراق خوانده شده است .
ذهنیت پست مدرن دریک طرزتلقی برخاسته ازموقعیت جامعه شناسانه نه فلسفی گرایانه که فردبه عنوان جوهرواساس ( subject) درآن قراردارد ، درحدیک شی سقوط میکند . گویا موقعیتی پیدامینماید که خودرامحصول رسانه یی مییابد که هرگزبرخورکنترول ندارد . پس ازاین اودیگر برخودنه تنهاکنترولی ندارد ؛ بلکه زنجیرۀ علت ومعلول راازهم گسیخته میبیند وبه اوطوری تفهیم میشود که زنجیرۀ دال ومدلول هم باسرنوشت مشابۀ ازهم پاشیده است ودسترسی به واقعیت رانیزحتا ازدست داده است.
درچنین حالی ناچارانه خودرایک پست مدرن معرفی میکند تابتواند به دورازریااندیشه های خودرادرهر رشته یی ارایه بداردکه بازگوکنندۀ واقعیتهای جامعه شناسی وجامعه زیستی اوباشد. البته به امید اینکه برای ابرازواقعیت ازدست رفته درشکل نه محتوابه عنوان یگانه شخص برای بیان واقعیت باقی بماند. به این تعبیرکه همه دروغ میگویند وتنها اواست که واقعیت رابیان مینماید ؛ به این تعبیرکه واقعیت نهایی به عنوان معیارسنجش واقعیت دردست نیست . انسان پست مدرن فکرمیکند که او واقعیتی راآشکارکرده است که دردست نیست . بدین گونه یک پست مدرن میخواهد نشان بدهدکه قصدفریب دادن راباعلم کردن طوماربلندی ازارزشهادرقالب فرارویت ندارد . بااین تعبیرپست مدرن راتلاشی خوانده اند ، برای به کارگیری تمامی امکانات ممکن برای بیان حقیقت ؛ حقیقتی که درواقعیت وجودندارد . برای توجیۀ این مطلب شاید به قول "نیچه " بسنده کرده باشند که میگوید : "به تعداد چشمها نگاه وبه تعداد نگاه ها واقعیت وجوددارد". به زعم پسب مدرن ها واقعیت ممکن است ، به شکل بینهایت تظاهرنماید ، آنهم دروضعیتی که تمامی صورآن بایکدیگر به لحاظ ارزشی هم قیمت وهم بهااند . این هم بهایی رادلیلی برای نبود واقعیت ذکرکرده اند.
گوناگونی نظریه پردازان پست مدرنیزم درگسترۀ اندیشه های کانت
برای روشن شدن شناخت شناسی مدرنیته دانشمندان دوجریان"بیکنی " و"دکارتی " رابدیلهای شناخت شناسی ( استمولوژی ) قرون وسطایی دانسته اند . جریانهای نامبرده درشکل دهی اندیشه های کانت بنیادگذارپوزیتویزم ( اثبات گرایی واثبات نگری ) تکاملی تاثیربسزانمود . درواقع عقلگرایی دکارتی وتجربه گرایی بیکن ، هیوم وجان لاک وسپس تلفیق اندیشه های این دوبدست کانت راههای گوناگون ونتایج متضادرابه باراورد ؛ ولی همۀ آنها درنفی الاهیات مسیحی وارزشهای کلیساموضع مشترک داشتند.
آنچه بعدترجاگزین این اندیشه گردید ، نوعی تجربه گرایی توام بامحتوای شکاکیت بود که امروزبخش اعظم جهان مدرن غرب راتحت سیطرۀ خویش قرارداده است. (20)
ازهمین رودانشمندان باوردارند ، باآنکه کانت علم رادرغرب برای همیشه ازواقعیت جداکرد وادراکات انسان راتنها ذهنیات او خواند؛ ولی اندیشه ها ی او چنان درحوزه های فلسفه ، کلام ، اخلاق ، عرفان ، سیاست وحقوق درغرب تاثیرواردکردکه باانتقادقراردادن اندیشه های اوبسیاری تحولات درحوزه های نامبرده درغرب رابایددرترازوی نقدگذاشت . شماری اندیشمندان اندیشه های کانت رابه مثابۀ بنیانگذارمدربیته درغرب مورد انتقادقرارداده اند . معرفت شناسی اوراکه ازشاحص های برچستۀ مدرنیته است که باحاکم گردانیدن مقولات دوازده گانه خویش برهمه چیزنه تنهامشکل شناخت راحل نکرد ؛ بلکه راۀ شناخت رانیزمسدودکردوبه آن مشکل بیشتر افزود. کانت که متاثرازاندیشه ها ی دکارت وبیکن است که اولی عقل راخودکفاوکافی میداند ومنکراعتبارشناخت حسی است ودومی تجربه گرا وبامطلق دانستن شناخت حسی منکرشناخت حضوری وبدیهیات است. (21)
هردودیدگاه باوجود تواقض وکمبودیهاییکه دارند ، دراندیشه های کانت انعکاس یافته اند ؛ درحالیکه ادراک حسی ابتدایی ترین نوع درک بوده ودرحوزۀ خودمعتبراست ، فقدان هرحس به فقدان بخشی ازآگاهی هامی انجامد ومحسوسات رانمیتوان بدون یاری حس وعقل درک کرد. ازسویی هم تجربه واحساس منشأ علم نمیشوند . دراینصورت تمام علوم تجربی غیر قابل توجیه میشوند ، به صورت منطقی فرومی پاشید وهیچ قانون علمی هم نخواهیم داشت.
درحالیکه خطا پذیری حس امر تجربه شده یی است و علوم غیر تجربی شناخت خود را ازحس نمیگیرند . تجربه و استقرا در حوزه محسوسات مفید اند اما نمیتوانند مستغی از عقل باشند و خطا پذیر اند ؛ البته این خطا پیذیری مخدود به زمان و مکان و متآثر از شرایط بدنی و روحی اند ؛ ولی با این هم هر کدام در حوزه خود قابل قدر میباشند.
به همین گونه ادراک عقلی هم که منشأ اساسی ترین معرفتهای بشری اند ، دارای ارزش بنیادین است و بدون عقل هیچ چیز قابل درک نیست . از همین رو بدون عقل دین هم قابل درک نیست و حتا امور تعبدی هم به شناخت عقلی ضرورت دارند .
ار انچه گفته امد آشکار میشود که حس و عقل هر دو ارکان مهم شناخت اند؛ ولی باید به حدود شناخت هردو توجه داشت که اعتبا رگزاره های عقلی محتاج به استدلال مبنی بر اعتبار گزاره های عقلی بی نیاز از استدلال چون ؛ امتناع تناقض ،امتناع انفکاک معلول از علت تامه ، اصل هوهویه ، حملی اولی........ اولیات و جدانیات ، میباشد.
اعتبار گزاره های یدیهی عقلی چون من هستم ؛ میترسم و شک دارم را که یقینی اند ذاتی و یا ناشی از شناخت شهودی اند که خطا ناپذیر تلقی شده اند ؛ زیراکه واسطۀ در کار نیست مگر آنکه خطا در تفسیر ان ها صورت بگیرد.
کانت همۀ اینها را به گونه یی با یکدیگر تلقیق کرد. وی با به کار گیری راه های محتلف با نتایج متضاد برای نفی الاهیات مسیحی و ارزشهای کلیسا مبادرت کرد.
کانت دریافت که تنها با معقولات اولیه ( برگرفته از محسوسات علم به وجود نمی اید؛ ولی معقولات دومی شامل مفاهیم فلسفی و منطقی را به صورت کامل ذهنی و جز ساختمان ذاتی ذهن دانست ؛ در حالیکه منتقدین اندیشه هایش خطای اورا در همین دانسته اند ؛ زیرا که نه ذهن پیش ساخته یی دارد و نه هم همه معقولات در ذهن صد در صد و به کلی بیرابطه به خارج اند . او نمیتواند تعریفی درست از زمان ومکان بدهد در عین حال علم را در ظرف زمان ارزیالی میکند ؛ در حالیکه علم با وجود وفوع اش در زمان خاص و مبادی و مقدمات امور زمانی اش بازهم گرفتار زمان نیست . یعنی زمان ظرف علم است نه قید علم علاوه بر این زمان حالت جسم است نه مفهوم صرف ذهنی
بنابر این چگونه میتوان پذیرفت که معقولات ذهنی کانت صد در صد ذهنی و در عین حال منطبق بر اشیایی خارجی اند . این ارتباط و انطباق را چکونه میتوان میان امور ذهنی محض که به نظر او منشآ خارجی ندارند، با واقعیت های خارجی پیدا کرد و چگونگی ارتباط میان عالم و معلوم را چطور متوان کشف کرد . از سویی هم باور او مبنی بر وجود" مادۀ علم" در خارج از ذهن به حیث علیت تاثیر و منشائیت ماده خارجی برای مفهوم ذهنی و سپس ترکیب او با مفاهیم ذهنی نقض بر معقولاتی است که وی بر آنها دست یافته است .
علیت در دستگاه فکری او تنها صورت ذهنی دارد و این تفکر شکاکیت افراطی و سوفیزم خطرناک را درقبال دارد ؛ زیرا که بدون پذیرش علیت اثبات واقیعت جهان ناممکن است ، در حالیکه علت تصویر ذهنی ما از جهان معلول وجود خود جهان است و بدون موجودیت جهان چکونه تصویر ذهنی آن ممکن میباشد . پس به اینصورت چگونه میتوان علیت را صرف تصویر ذهنی دانست و با توسل به آن جهان واقعی را اثبات کرد. از همین رو کانت با افکار خود علم را برای همیش از وافیت چدا کرد و تمام ادراکات انسانرا ذهنیات او خواند، در واقع سوفیزم جدیدی را وارد حوزۀ تفکر در پوشش مدرنیته نمود.
پس از کانت نه تنها اندیشده های او در حوزه مدرنیته دستخوش تحولات زیاد گردید و دانشمندان زیادی آرای موافق و مخالف خود را پیرامون مدرنیته ابراز کردند، پست مدرنیته یا پسا مدرنیزم که پروسه تاخیر برای جریان مدرنیزم نیز خوانده شده است ، از اندیشه های کانت به نحوی اثر پذیر گردیده اند.
با توجه به وسعت اندیشه های کانت که حوزه های فلسفی گوناگون تعفلی و تجربی را در استخدام اندیشۀ خویش در آورده بود . شماری از دانشمندان اینرا دلیل اختلاف و عدم توافق میان بسیاری نویسنده گان موسوم به پست مدرنیزم ارزیابی کرده اند و حتا بعضی از پست مدرنیست ها داشتن هرگونه نظریۀ خاص دراین مورد را نیز انکار میکنند . گوناگونی نظربه ها در حوزه پست مدرنیزم حتا فگر تلخیص را هم در آن مورد نفی میکند . با اینهم د ر حوزه پست مدرنیزم مسایلی وجود دارد که پست مدرنیست ها را از یکدیگر متمایز میسازد.
درموردپست مدرن نظریه های گوناگونی وجوددارد . ازجمع نظریه های اندیشمندان آشکارمیشود که بحث برسرپست مدرن چنان بحثی به اصطلاح کشداروپرابهام است که پرداختن به آن بیشتربه پیچیده گی آن می افزاید.
پست مدرن باهمه هنجارشکنی هاودشواریهایش چه آنرانتبچۀ شکست مدرنیزم ونه مرحله یی پس ازگذارازمدرنیته ویامرحله یی به گونۀ دیگربدانیم ، باید اشاره کرد که مدرنیته هرزمانیکه وارد یک اجتماع میشود ، برای نهادینه کردن آرمانهایش به اصطکاک روبرومیشود . درنتیجه به یکنوع گسست مواجه میگردد. این گسست غیرقابل بازگشت نسبت به سنت ، سبب میشود که ناگزیرچیزهایی ازآن درجامعه باقی بماند . آنچه که ازآن برجای میماند ، مولفه های پست مدرنیته خوانده شده است. این مولفه های بازمانده ازدوران گسست مدرنیته به مثابۀ پیش برندۀ واقعی پارامترها یاعامل های موثررشد وتوسعۀ اجتماعی عرض اندام میکنند . ازهمین رواست که مدرنیته رامرحلۀ عبور نه ؛ بلکه فاصله یی میخوانند که تنها رشدوتکامل رادرچهارچوب ارزشهای خود برمیتابد.(22) ارزشهاییکه درپهلوی نهادینه شدن آنها دروجود فردی واجتماعی بتوانند به صورت متعادلی پاسخگوی نیازهای فردی واجتماعی درسیطرۀ تحت قلمروخویش باشند ؛ البته حالتی که زیرساخت های ناآگاهانۀ بشری چندان تمایلی به درهم ریختن وفروپاشی آن ندارند.
درکشورهاییکه زمینۀ موفقیت نسبی مدرنیته موجود ونهادینه شدن آن ممکن بود . کمترین سهمی ازتجربه پسب مدرن راازخود به جامانده اند ؛ به گونۀ مثال شماری ازکشورهای اروپایی چون بریتانیا ، فرانسه وآلمان رامیتوان یادآورشد . شماری باوردارندکه پست مدرن ازاروپا به امریکادامن گسترده است. به قول" پودریا"(23) متفکرغربی که درکتاب خود زیرعنوان " امریکا امریکا " بحث کرده نوشته است : "اروپایی هابیشترتحت تاثیرتماشا ی امریکا پست مدرنیته رامطرح کردند ودرواقع باتاثیرپذیری ازامریکا به این بحث پرداختند . ازآنرواروپاییهاپست مدرن راطورشاید وباید تجربه نکردند.
ازآنرودانشمندان پست مدرنیته رانمونۀ امریکایی میدانند. هرزمانیکه پست مدرن بانمونۀ امریکایی آن وارد کشورهای جهان سوم گردیده است ؛ بنابرنبود موفقیت مدرنیته به شکست روبروشده است. علت آن دلیل نوپابودن جامعه ویامواجهۀ آن باسنت نبوده است ؛ بلکه علت نفی ارزشهای آنراردآگاهانه وباقوت ازطرف جهان سوم میدانند . تابه یک پست مدرن وخودجوش وخودخواسته نایل آیند . پست مدرننته نمونۀ جهان سومی هم درکشورهای جهان سوم بنابرنبود پیش زمینه ها ی لازم فرهیگی ، علمی ، اقتصادی ، نبودظرفیتها ی روانشناسی درافراد و ناهماهنگی مولفه های جامعه شناسی بامعیارها وروشهای سنتی ، نتوانست نهادینه شود ؛ ولی پست مدرن بیابرزرق وبرقی که داشت ، به دورراندن آن ازجهان سوم آنقدرهاساده نبود واین حالت منتج به ایجاد فضای پست مدرن تحمیلی وناآگاهانه درجهان سوم گردید که به شکل خیلی ضعیف وناچارانه باقیماند ومولفه های آن تنها روی دست روشنفکرانی برای خلق آثارهیری باقیماند. این زمانی است که روشنفکر نه مجال بازگشت به سنت ونه فرصت پیش رفتن به آرمانهای مدرنیته راداشتند و ناچاردرخلای فکری باقیماندند.
ازهمین رواست که" فدرس شارول "(24) باورداردکه:" ایران پیش از گذارازمرحلۀ مدرنیته به پست مدرنیته دست یافته است". وی دلیل وجود فضای خاص درهرمنطقه راتاثیرات دوران پیشامدرن ویاپست مدرنیته میداندکه درهرمنطقه ویژه گی خودرادارد.
بنابرهمین ویژه گی است که " استادملکیان" (25) جهان بینی سنتی رانسبت به جهان بینی مدرن آرامش بخش وشادی آفرین میخواند و حتاازاین ازاین هم پارافراتر گذاشته ومیگوید : " روشنفکردینی را امری پارادوکسیکال یعنی تناقض بردارمیداند وملتزم بودن یک روشنفکردینی رابه جمیع لوازم مدرنیته بیدینی عنوان میکند وبرای تفکیک روشنفکردینی ازروشنفکرغیردینی ، روشنفکر معنوی یانواندیش راعنوان میکند وپست مدرنیزم رادرحد پی بردن به نقایص اجتماعی پذیرفته است.
شماری ازدانشمندان نسبت به پست مدرن لحن ملایم تری دارند . ازاینکه پست مدرنیزم غربی به گونۀ اعتراضی وکشداروواکنشی نسبت به دنیای ماشینی ومدرن است که شکل دیکتاتوری رابه خود گرفته است وازسویی هم حرکت های ساختارشکنانه ویرانگرانه اند. هرگاه موردتقلید قراربگیرند ؛ چون تجربه های دیگران اند ، نتایج سودمندی رابه بارنمی آورند . این بدان معنا نیست که پست مدرنیزم رابه صورت کلی نفی کرد وآنرادربست مردودخواند ؛ زیراکه حرکتهای ساختارشکن ازجمله پست مدرنیزم صرف نظرازروش های علمی ، فرهنگی واجتماعی آنهازمینه رابرای دستیابی به اهداف متعالی فراهم میسازد وبعید نیست که انسانی ترین روشهاراکه بافطرت وسرشت آدمی سروکاردارد مدنظرقرارمیدهد . ازآنرو"مهدی دهقانی (26) نویسندۀ ایرانی میگوید : " نگاۀ سطحی به ساختارشمکنی های جوامع بیگانه باجلوه های فریبنده وپرزرق وبرق آنهابدون درنظرگیری درونمایه های فرهنگی وبومی آن ملل نمی تواند اطلاعات کامل راازآنچه واقع شده است ، درانظاربیننده متجلی کند" . بااین تعبیرپست مدرن درهرمرحله یی باباورهاواعتقادات آن جامعه شکل میگیرد. بنابراین باورها هرنظام وایده ئولوژی حرکتهای موزون وخودجوش خویش رامیطلبد . ازآنرو به مسخره گرفتن باورهاو اعتقادات دیگران به هرنحوی که باشند ، نباید آنها رانقطۀ مقابل پست مدرنیزم تلقی کرد. گفتنی است که نویسنده گانی درایران چون مرحوم "علی شریعتی " درزمان خود به ساختارشکنیهای دست یازید که امروزآنها پست مدرنیزم خوانده میشوند. یعنی هرنظام فکری دارای ویژه گیهای ساختارشکنانه میباشد که به وسیلۀ تلاش های اندیشمندان آن نظام فکری متجلی میشوند.
اینگونه بینش پست مدرنیزم راازمطلقیت وانحصاربیرون میکند. هرکشوری میتواند باتوجه به باورهااواعتقاداتش به پسب مدرنیزم دست یابد واین دورۀ گذاررابه نحوی طی کندتاباشدکه پس ازتجربۀ لازم برای عبورازاین مرحله خودراازعقب کاروان تجددبه پیش بکشد .
شماری ازدانشمندان باوردارند که هدف اصلی مدرنیزم سیطره یافتن برقلمرو ادبیات میباشد وبیشتر درحوزۀ ادبیات به صورت چشمگیرتر تجلی پیداکرده است . باتوجه به اثارنظریه پردازان مدرنیزم چون" دریدا" ، "لاکان" و"فوکو"میگویند که اینها اندیشه ها ی خودرادرقالب ادبیات ویژه به صورت فلسفی ارایه نموده اند . یعنی پست مدرنیته رااندیشه های ادبی یی میدانند که به شکل فلسفی پرداخته شده اند . وهدف ازآنراکشاندن طبقۀ متوسط به خصو ص درشرق رابه محوراندیشه هایی میدانند که گویاگفتنی یی برای دنیای جهانی شدۀ امروزی داشته باشند. چنانچه " گل آراحمزه " (27)دانشمند ایرانی دراین زمینه نوشته است : " این فلسفه گرایی ادبیاتی درقالب مدرنیزم به جز آماده کردن طبقۀ متوسط وتحصیلکرده برای قبول اندیشه های دنیای روبه جهانی شدن چیزدیگری نمیباشد" . یعنی ازاینطریق به آنها تفهیم میشود که آنهادرصورت نداشتن اینگونه اندیشه های مدرنیستی شنونده یی برای حرفهای خودنخواهند داشت.
پسامدرن یا مرحلۀ گذارمدرنیته اندیشۀ خمارآلوددرغرب ونشه آفرین درشرق
نویسنده : مهرالدین مشید
آیاپست مدرن جریانهای گوناگون اندیشه است که همواره به تاخیرمی افتدوبه جلوۀ تازه یی درناکجاآبادها رخ مینمایاند، یاپله یی پس ازمدرنیزم درققس آهنینی زیرسلطۀ ماشین سرمایه داری ویاابهامی گسترده ترازاینها ؟!
پست مدرنیزم به عنوان یک ادعای تاریخی :
حامیان پست مدرنیزم تاریخی استدلال میکنند که سازمانهای اجتماعی یا سیاسی و یا فرهنگی مدرنیته به شکل مدرنیته دگرگون شده اند و حالا با جهان تازه یی روبر هستیم . بنابر این مدرنیته با پایان خود نزدیک میشود . این پایانی را شامل هر موضوع اجتماعی ،فرهنگی و هنری میدانند . این ادعا را بدون ادعای هنجاری یعنی اینکه مدرنیته خطا است و یا صواب عنوان میکنند.
پست مدرنیزم روش شناختی ضد واقعیت گرا :
"پست مدرنیزم روش شناختی" هرگونه معرفت قابلیت اعتماد نهایی رامردورمیشمارد ؛ ازاین دیدگاه معرفت برای نمایش حقیقت و ماهیت واقعی و مستقل وجودندارد و تمایزات و تفاوتهای فلسفی سنتی میان واقعی و مثالی، عینی و ذهنی، واقعیت و نمود و داده و نظریه را مردود میشمارد.
اینگونه پست مدرنیزم مدعی است که معرفت نه به وسیلۀ رابطه اش با اعیان ، واقعیت ها و داده ها؛ بلکه به وسیلۀ رابط اش با منافع عملی ، دورنماهای مشترک ، نیازها و نحوۀ بیان انسانها اعتبار پیدا میکند . این دیدرا تلاشی برای تخریب کوشش های فلسفی برای توجیه واقع گرایی ها تلقی میدارند.
پست مدرنیزم روش شناختی انتقادی :
این پست مدرنیزم هرگونه تحقیقات عقلانی را روی مفاهیمی چون حقیقیت ، عقلانیت و معنا منتفی میشمارد ، ازآنرو این پست مدرنیزم را روش شناختی سلبی نیز خوانده اند که تنها با کاستی ها و کمبودیها و به موضوع های مسأله آفرین میپردازد . بدون آنکه به صورت صریح گزینه ها و راۀ حلی رابرای رفع دشواریهای اجتماعی واقتصادی ارایه کند .
حالاکه بحث برسرانتقاد پست مدرنیست آمده است بیرابطه نخواهدبود تا طرح مسایل مهم برای تفکیک و تشخیص پست مدرنیزم ازجمله پنچ مضمون شامل چهار موضوع انتقادی حضوریا حاضر بودن در برابر باز نمایی و ساختن ، منشا در برابر پدیده ها ، وحدت در مقابل کثرت و تعالی هنجار ها در مقابل در ونی بودن آنها و موضوع پنجم هم که روش ایجابی است(28) ، آنهارامورد بحث قراردهیم . پست مدرنیزم نوعی تحلیل از پدیده ها را از طریق غیریت سازنده مطرح مکند . یعنی با نفی اصل پدیده و پذیرش غیرت سازندۀ آن در چهار چوب رد حضور ، منشآ ، وحدت و تعالی هنجار ها مفاهیم جدیدی را ارایه میکند ؛ .یعنی محصولات ابداع انسانی
حضوریعنی دریافت ادراک حسی راازآنرودربرابربازنمایی و ساختن قرار میدهد که یقینی ترو قابل اعتمادتر از محتوا های ذهنی یی پنداشته شده اند.که در مرحلۀ بعدی به وسیلۀ اندیشه و یا زبان دستخوش تغییر ، باز نمایی و دگرگونی شده اند . پست مدرنیزم این تفاوت را به انتقاد میگیرد و میگوید "حضور" بازنمایی را پیش فرض گرفته است و حتا در یافت حسی ، بی واسطه و شفاف را انکار میکند.
در حالیکه انکار حضور و جانشین کردن آن به گونۀ تحلیل بازنمایی بحث را به جای دیگری غیر از اصل چیز میکشاند. به گونۀ مثال یک پست مدرنیست از برگزاری سمیناری پیرامون تحول اندیشه ها تنها به تحلیل چگونگی اندیشه ها میپردازد که چگونه به وسیلۀ برگزارکننده گان سمینار به کار گرفته شده است . در این سیمینار اصطلاحاتی چون اندیشه را حاضر نمیگیرند؛ بلکه اثرات آنرا که عبارت از تاریخ بازنمایی ها و استفاده های سیاسی از آنها است مورد بحث و مداقه قرار میدهد.
همینطور منشاَ را در برابر پدیده ها قرار میدهد و هرگونه تلاش برای دست یافتن به پشت پدید ها و دریافت بنیاد های ان را مردود میشمارد، منکر بازگشت ، به دست آوردن مجد و یا حتا باز نمایی منشأ، سرچشمه ویا هر واقعیت عمیق تریکه پشت پدیده موجودباشد، میباشد . نه تنها وجود آنرا به دیده شک میبیند ؛ بلکه آنرا انکارنیز میکند ؛ در حالیکه اکزیستنسیالیستها (طرفداران اصالت وجود وپیروان سارتردانشمند فرانسه )روانکاوها ، پدیده شناسها و مارکسیست ها کشف منشا را رسیدن به اصالت میدانند . پست مدرنیزم ترجیح میدهد با به سطح پدیده ها ببیند. بی توجهی نسبت به منشآ پدیده ها را تاکید داشته و شناخت سطحی پدیده ها را مورد تائید قرار میدهد و آنهاییرا مورد انتقاد قرار میدهد که به منشا پدیده ها چسپیده اندو از شناخت سطحی و ظاهری پدیده ها ابا مورزند .
پست مدرنیزم در همه فعالیت های فکری به یک گونه کثرت باور دارد و اذعان دارد، آنچه را که دیگران واحد ، یک وجود ، منفرد وتام میپندارند . در واقع کثرت میباشد . پست مدرنیزم با تمایل ساختارگرایی عناصر فرهنگی ، کلمات ، معانی ، تجربه ها ، خود های انسانی ، جوامع گوناگون را ساختۀ روابط و یا متاثر از عناصر دیگر میداند. استدلال میکند چون این روابط متکثر اند پس هر فرد مورد نظر نیز متکثر مباشد. از آنرو هر شخص خود های دارد تا یک خود . به گونۀ مثال هرکس از خواندن یک متن یک نوع برداشت دارد که هیچکدام معانی کامل و حقیقی را به دست نمیدهد . انکار تعالی هنجار هانیز در پست مدرنیزم قاطعیت دارد.بااین دیدگاه واژه هایی چون حیقیقت ، خوبی ، زیبایی . عقلانیت را هرگز مستقل وجدا از پیشامد هایی نمیداند که این هنجار ها بر آنها حاکمیت و یا داوری دارند . به گونه مثال : ایدۀ عدالت در شرایط زمانی و مکانی خاصی به وجود آمده است که با بافت فکری و اجتماعی معین در خدمت منافع معینی آفریده شده است و یا به معنی دیگر ما هیچگاهی " خوب " را نمتوانیم به صورت کامل مستقل از چیز های تلقی کنیم که آنها نیز خوب اند؛ یعنی هرخوب صدهاخوب دیگرارتباط دارد وبه همین گونه واژه های دیگرچون بدوغیره .
این نگرش پست مدرنیست ها را وا میدارد که به ادعاهای هنجاری دیگران در چهار چوب طرح پیشامد های فکری ارایه شده از طرف آنها و قدرتی که همان ادعاهای هنجاری را ایجاد میکند ، پاسخ بدهند . پست مدرنیست ها ادعا دارند که این دیدگاه آنها را آزادی عملی میدهد تا با تحلیل انتقادی در همه ادعاهای هنجاری از جمله ادعاهای خود آنها شک را روا دارند تا به یقین نایل آیند.
هدف ازطرح موضوع های نامبرده از طرف پست مدرنیست ها رسیدن به یک استراتیژی مشخص است ؛ البته با کاربرد پیچیده یی از چهار مضمون بالا که همانا کاربرد غیریت سازنده در تحلیل هر موجودیت فرهنگی میباشد.
از دیدگاه پست مدرنیست ها هر آنچه که واحد فرهنگی به نظر میرسد ؛ اعم از ایده ها معنا ها ، نظام های فلسفی ، سازمانهای اجتماعی و غیره وحدت ظاهری خود را طی پروسۀ فعالی پس از رد پذیرش سلسله مراتبی حفظ میکنند وسایر پدیده ها و یا واحد های دیگر وحدت خود را از طریق نمایش و یا پذیرش سلسلۀ مراتبی مییابند که در آن واحد مورد نظر " ممتاز" مورد توجه است که درین روند غیر به گونه یی بی اعتبار شده است یعنی در این روند از کاربرد استراتیژی غیریت سازنده اجتناب مینمایند .
بنابر این دیدگاه پست مدرنیست ها قادر میشوند تا در جوامعی دارای ساختار طبقاتی و قومی موفق به کشف گروههای ممتازی گردند که بدون نسبت دادن خود به گروههای کم امتیاز موقعیت خود را بایست به شیوه ها ی متفاوت در اندیشه ها، ادبیات ، قانون ، هنر و غیره به صورت فعال حفظ کنند و در ضمن گروههای کم امتیاز را فاقد صفات گروههای ممتاز نمایش بدهند.
در یک نظام فلسفی ثنویتی مانندثنویت میان " واقعیت "و"نمود " پدیده هاییراکه نظام ممتازنمیشمارد . این پدیده ها میتوانند به عنوان نمودهای محض وبه نحوی دست نخورده وبه اصطلاح آرمانی یابرگزیده شد ه میتوانند حفظ شوند . یک تحلیل گرمطلع درواقع به این نمودها که درظاهرمطرورگردیده وبه حاشیه کشانده شده اند ، توجۀ بیشترمبذول میدارد.
پست مدرنیست در اکثر موارد به نمود ها ی سرکوب وطرد توجۀ بیشتر دارد و نقش معنای دومی و یا حاشیه یی متن را برای شکل دادن مضمون ممتاز و بر گزیده تعیین کننده میداند .
پست مدرنیست ها با نوعی تحلیل از غیریت سازنده روند سرکوب و طرد را کاذب ، ناپایدار و غیر اخلاقی تلقی میکنند . شماری از آنها طرفدارازمیان برداشتن سرکوب وشماری هم طرفدارمتنوعتروانعطاف پذیرترآن میباشند .
شماری باوردارند که پست مدرنیست ها را میتوان طبقه بندی کرد و مقوله بندیهاییکه بتوانند بیانگر تنوع اندیشه های آنها باشند وجود ندارند ؛ ولی شماری دانشمندان چون عبدالکریم رشید یان (29) با توجه به مقوله های آنها که رد کننده یکدیگرنه ؛ بلکه یکدیگررامیپوشانند.چنین میگوید که مقوله های آنها دلالت بر اهداف معینی دارند و میتوان آنهارا موسوم به نوشته های پست مدرن توضیح داد.
به بهانۀ نتیجه گیری
درپایان باید یادآورشدکه تحولات ودگرگونیهای اجتماعی ،سیاسی ، فرهنگی وتاریخی درجهان آنقدرمتنوع ، پیچیده ورنگارنگ است که حتاتجربه های تیوریک تاریخی واجتماعی یک کشوررانمیتوان دریک کشوردیگرکه دارای عین ویژه گیهای فرهنگی وتاریخی باشد ، یکسان تطبیق کرد وکاپی آنزادربست پذیرفت . چه رسد به اینکه تجربه های پژوهشی وعلمی کشوری راباباری ازخصوصیتهای گوناگون تاریخی ، اجتماعی وفرهنگی آن درکشوردومی به کارگرفت. ؛ زیراکه رویدادهای تاریخی وحوادث فرهنگی آنقدر متنوع وپیچیده است که حتا دورویداد مشابه رادریک کشوربه ندرت میتوان مشاهده کرد . این گوناگونیها ذهن استقرایی فلاسفه ومحققین رابرای تعمیم بخشیدن حوادث به چالش کشیده است وازآنرو هرگونه پیش بینی قوانین تاریخی وجامعه شناسی رابرای دانشمندان ناممکن گردانیده است. ازآنروشماری ازدانشمندان به این باوررسیده اند که به جاخواهدبود، اگررخدادهای فرهنگی وتاریخی هرکشوربه صورت جداگانه مورد مطالعه قراربگیرند تاراه های بیرون رفت مشخص ومعین ازدشواریها برای آنها جستجوشده بتواند . گرچه دانشمندان روش شناختی فرضیه ها وطرحهای علمی رایگانه راه برای درک واقعی ظرفیتها وتوانایی های فرهنگی وفکری کشورهای مختلف میدانند ؛ ولی این روش هرگزموفق به کشف نمونه هایی نگردیده است که بتواندمصداق کلی یی رابرای کشورهای مختلف ارایه بدهد. اینگونه تلاشهانه تنها گره دشواریها راگشوده نتوانستته است ؛ بلکه برحجم دشواریها دراین راستا نیزافزوده است.
بنابراین افکاری زیرعنوان مدرنیته ، مدرنیزم ، مدرن ، مدرنایزیشن وپست مدرن ویاپسامدرن که همه ازغرب به کشورهای شرقی سرازیرگردیده اند ودرکشورهای غربی به تجربه گرفته شده اند . بایست هرچه دقیق موردمطالعه قراربگیرند تاراه های ممکن رابرای استفاده ازاینگونه تجربه ها درکشورهای شرقی به ویژه اسلامی فراهم گردانید.
ازاینکه مبارزۀ منفی دربرابرتوسعه فناوری های اطلاعاتی درشرایط روبه گسترش وروزافزون ارتباطات درجهان فعلی کاری عاقلان نیست ؛ زیراکه درشرایط کنونی تهاجم فرهنگی درعقب ارتش تادندان مسلح نه ؛ بلکه ارطریق نرم افزارهای ماهواره یی وامواج خیلی به ساده گی ازدرودیواروارد نزدیکترین محل زنده گی مامیشوند ؛ لذا به ساده گی ممکن نیست تاجلوورودآنهاراگرفت وازسویی هم ممانعت خود مقاومت منفی راافزایش میدهد . ازآنرو لازم است تابااستفاده ازشیوه های خوب ومفید اندیشیدن راۀ اندیشیدن رابرای زایش اندیشه های جدید هموارترگردانید تابتوان پس ازسره وناسره کردن اندیشه های مختلف وبه کارگیری درست آنها کوه وکتل های دشوارزنده گی رابهترپیمود وبه جاده های هموواروساحل آرامش بخش آن گام گذاشت.
ازهمین روشماری ازروشنفکران شرقی ازیکسو نسبت به ورود مدرنیته ازغرب به شرق ووازسویی هم روند مدرنیزم درشرق چندان خوشبین نیستند . علت آنراپیچیده گی جامعۀ شرقی وبافتهای بغرنج سنتها درآن میخوانند ؛ زیراکه پذیرش مدرنیزم نفی کلی سنت رادارد که باپذیزش یکی دیگری راباید کنارگذاشت . درحالیکه این گزینش درشرق به ویژه درکشورهای اسلامی فاجعه بارویرانگراست . باتوجه به این اصل متفکران مسلمانی چون شریعتی ازگذشته هابدینسوبا طرح اصل" بازگشت به خویشتن "نگرش نقادانه باسنت راکلید حل دشواریهای کشورهای اسلامی میداند. اوروش محافظه کاران رابرای حفظ دربست سنت به مثابۀ رشته های اعصاب جامعه مردود میشمرد وروش مارکسیستهارامبنی برمحوکلی سنتهادرجامعه به صورت شدید موردنقد قرارداده است ؛ درضمن بادیدی تند ونقادانه به سنت هادرجامعه نگریست وبابینش تازه یی زیرعنوان انقلاب محمدی وسنت پیامبر میگوید که شکل ظاهری سنتها رابایدحفظ کرد ؛ ولی باقاطعیت انقلابی منحصربه فردی درپی دگرگونی محتوای آنهابرآمد. اوباچنین باوری شفاف نسبت به ایجابات جامعۀ شرقی به ویژه اسلامی راۀ جدیدی ازتفکر رابروی اندیشمندان شرقی بازکرد ؛ اوشناختن ودرک کردن " دینی" و"تفکری" راکلیداساسی حل مشکلات مردمان شرقی میدانست ؛ البته این شناختن را مطلق مطرح میکرد ، نه نسبی که منحصربه قشرروحانی ویاغیرروحانی باشد.
بنابراین باتوجه به ساختارهای دینی و اجتماعی کشورهای شرقی هرگزبران استقراروثباب پایه های مدرنیزم دراین کشورهانمیتوان امیدواربود تازمانیکه این روند درگسترۀ ایجابات جوامع شرقی جامۀ عملی نپوشد. ازآنچه گفته آمد آشکارمیشودکه روند مدرنیزم درشرق باتوجه به طرح دانشمندان غربی وحامیان آنها راۀ خودرابه ترکستان نامرادیها خواهدپیمود وبرمصداق این بیت " ترسم نرسی به کعبۀ اعرابی این راکه تومیروی به ترکستان است" جزبرخاتمۀ مستورش بدرورچیزی دیگری نمیتوان نثارکرد.
تاکیدبرروندمدرنیزم درکشورهای اسلامی بادیدگاه هاوطرحهای صرف غربی آن نه تنها میتواند راۀ صواب رابپیماید ؛ بلکه باازهم پاشیده شدن شیرازه های سیاسی واجتماعی نظام های سنتی درکشورهای نامبرده رویاهای مدرنیزم برای همیش ناتجربه شده باقی خواهند ماند.
برای رهایی ازاین بن بست بایست راۀ درازوآسانی راجستجوکرد تابتوان به منزل مقصودرسید. شاید شناخت ویژه گیهای تاریخی وفرهنگی کشورهای شرقی بادید ی کالبد شگافانه وبادیدی خیلی دقیق ودرضمن نقادانه ازجمله راه های باشدکه بتوان آغوش سنتهارابرای پذیرش روند مدرنیزم بازنمود . ازاین طریق میتوان ظاهرسنتهاراحفظ کرد ودرون آنها رابه کاوش گرفت تابالاخره به تدریج باضربۀ کوچکی آنها راازهم پاشید وممکن منطقی ترین راه برای پیشرفت درحوزۀ های گوناگون درشرق جزاین راۀ که راه سومی اش میتوان خواند ، راۀ دیگری رانمیتوان سراغ نمود. درغیراینصورت درغرب که هنوزهم هنوزاست ، خمار"پست مدرنیستها"درآن تاحال ناشکسته باقی مانده است ، شرقی ها چگونه خواهند توانست تا نشۀ هیاهوبرانگیزآنرابه این رودیهابچشند . این درحالی است که کسالت درازمستیها مدرنیزم برای آنها کشنده وبرای ماهمیشه نشه آورباقی خواهدماندوبس.
پاورقها ومنابع :
1- این نقاش پس ازپایان دادن" دیوید" و"اینگرس" به دوران ایده آلیزم درجهت ریالیزم تلاش کرد که آثارتلاشهای اورامیتوان درتمام کارهای مدرن مشاهده کرد . اودرنقاشی ازروشهای متداول استفاده میکرد وبرای کشف یک رابطۀ حقیقی لزوم فداکردن هزاران موضوع سطحی وظاهری رالازم میدانست. ازاینرواوراازپیش کسوتان شیوۀ ریالیزم درنقاشی میدانند.
2- ازنقاشان معروف فرانسه است وی درفضاسازی آثاررومانتیک نقش بسزاداشت . واژۀ امپرسیونیزم درجهان هنرنقاشی براساس تابلویی ازاوبه نام طلوع آفتاب به وجودآمد
3- جكسن پولاك نقاش معروف امريكايي وازپيشگامان جنبش هيجان نمايي انتزاعي ( اكسپرسيونيزم انتزاعي ) به شمارميرود. وي دشمن الكول بودوبه نقاشي عشق ميورزيد . اين مكتب هنري درسال 1912 پس ازانتشارمجله " سواركارآبي " انجادشد كه ازپيشگامان اين مكتب واسيلي ، كاندينسكي ، پل كلهو وفرانس مارك درمونيخ بودند. اين شيوه نقاشي درنتيجه برخورد طيفهاي مختلف هنرمندان مهاجردردوران جنگ اروپا درنيويارك به وجودآمد.
4- ویرجینیاولف ازمتفران ادبي اروپا بود ودرايجادروايت ادبيات مدرنيستي نقش بسزاداشت. او باورداشت كه ادبيات مفهوم انتقاداززنده گي رادارد.
5- جمس جویس یک ریالیست روانکاوونویسندۀ معروف قرن نزدهم بود که بعدهابه مدنیزم روآورد . آثاراومروف به رمانهای روانشناسانه است . وی درآثارخود زنده گی طبقۀ اشراف بریتانیا راانعکاس داده است وبه وجود بحران درجامعۀ امریکا نیزپرداخته است . این نویسنده رامرحلۀ اوج هنررومان نویسی وپایان دورۀ اربی قرن نزدهم خوانده اند.
6- ارنست همینگوی چون ویرجینیاولف درایجادروایات ادبیا ت جدید هواخواۀ مدرنیستها بود وآثاروی بیانگراین ویژه گی افکاراومیباشد.
7- . آرتولد موئنبرگ باورداشت كه ادبيات مفهوم انتقاداززنده گي رادارد، باادبيات انتقادي ميتوان زنده گي رادگرگون كرد وانديشه هاي ادبي خويش رادرمحورديدگاه نامبرده ارايه نمود .
8- استروينسكي ( 1882- 1971) ازموسيقيدانان معروف روسيه بود . بانشركتابهايي چون بالهاي پرنده آتشين وپتوشكا كارهاي خوبي رادرعرصه موسيقي وهنر انجام داد.
9- جان لاک فیلفسوف نامدارقرن هفدهم اروپا است . وی فلسفۀ سیاسی خودرادرنقدآرای "هابز" ارایه کرد واوراپدرمعنوی اندیشۀ حقوق بشردردوران جدید میدانند . وی نسبت به انسان دیدگاۀ فردی داردوچون هابزباورداردکه دولت تمایل برای درنوردیدن حاکمیت خود به بیرون ازسرحداتش رادارد. وی که همواره ادعای حقیقت مطلق رادارد ، درسیاست به عدم تساهل باوردارد. به باوراوعدم تساهل وقدرت طوری به هم گره خورده است که باعث به فسادکشاندن دولت میشوند. اندیشه ها ی اویکنوع گسست میان دین ودولت رانشان میدهد واینراگسست قطعی نسبت به اندیشه های دورۀ متاخرسده های میانه وآغازین عصرجدید ورهگشای بردباری وتحمل مذهبی درجامعۀ معاصر تلقی کرده اند. وی روح برادری ، عدالت وعشق رادرسرشت انسان نهفته میبیندوچون" هابز" عنصرمسلط دراندیشۀ انسانرا برای برانگیختن نیروهای انسانی داشتن قدرت عنوان مینماید.
10- اسپینوزا یکی ازچهره های شگفت انگیرقرن هفدهم درعرصۀ دانش بشری میباشد که باایجاد یک روش تفکرعقلانی درحوزۀ اخلاقی به اوج شهرت خویش دست یافت . تلاش اصلی اویک روش هندسی متعارف رادربرداشت که شامل بیان قواعد کلی ، نمایش ، رهیافتها وگزاره های پیهم میباشد. اوتلاش کرد که باجاودانه سازی بخشی ازتفکرسرشارازعشق برکت آفرین و خردگرایانه به خدانتیجه گیری اندیشه های خودرابه پایان برساند. اومعاصردکارت ، واینبروک وجان لاک بود . پس ازاو هیچ فیلسوفی راۀ اوراادامه نداد .
11- کارناپ ازجمله دانشمندان معروف آزمون گرای قرن بیستم میباشد. وی طرفدارنطریۀ علیت است به باوراورابطۀ علی قابل پیش بینی میباشد ؛ ولی این پیش بینی رابالقوه به اساس قوانین طبیعت میداند .
وی ضرورت رادررابطۀ علت ومعلول رد میکند ومیگوید : هیچ دلیلی وجودندارد که ضرورت درونی دروقایع متواترعلت ومعلولی قابل مشاهده باشد. پس ازانتشارعقاید حلقۀ دانشمندانی چون شلیک ( بنیانگدار) ، نویرات ، وایژمن وهانس دانشمندان دیگری چون کارناپ وگودال نیزبه این گروه پیوستند ."الفروج آیر" درفاصلۀ سالهای ( 1989-1910)بانوشتن کتابی زیرنام " زبان ، حقیقت ومنطق " این مکتب رابه جهان انگیسی زبان معرفی نمود . این مکتب برسه اصل چون : تمایزمیان تحلیلق وترکیبی ، اصل تحقیق پذیری وبرنهاد فروکاستی ونقش مشاهده بناشده است . جرمی بتنام حقوقدان وفیلسوف بریتانیایی است . وی گرچه حقوقدان بانفوذی بود ؛ باآنکه هرگزبه کارهای حقوقی نپرداخت ؛ ولی بانوشتن کتابهای ازاصلاح زندان ، تدوین قانون وگسترش حق رای دفاع نمود . آثاری درلیبرال کردن همجنس بازی ازوی بجامانده است . فایده گرایی ولذت گرایی رابرای پیشرفت ورهنمونی اخلاق فردی واجتماعی ضروری می پندارد. اندیشه های اودارای تاثیرگسترده درراستای قانونگذاری وپارلمان بود. افکاراوبراندیشه ها ی فایده گرایی جان استوارت میل تاثیرزیاد به جا گذاشت. وبر چون مارکس باورداشت که نظام سرمایه داری به گونۀ بی سابقه یی سطح تسلط انسان برطبعیت افزایش داده است که حتا آفریننده گانش رابه انسانیت زدایی تهدید مینماید ؛ ولی اوبااین نظرمارکس مخالف بودکه ازخودبیگانگی یک مرحلۀ گذاری درراۀ رهایی راستین انسان است. وی عدم تسلط کارگربروسایل کاردرنظام سرمایه داری راناشی ازویژه گی این نظام میداند واین ویژه گی سازمان صنعتی سرمایه داری راشاخص یک نظام سوسیالیستی نیزمیدانست. وی این موردراخاص نمیدانست ؛ بلکه آنرادرجمیع عرصه های زنده گی شامل حال دانشمنندان ، مدیران ، جنگاوران ودیگران میدانست که همه بروسایل کاری خود تسلط ندارند. وی به این تاکید داردکه انسان زمانی میتواند دریک سازمان اجتماعی شرکت کند که تمام آرزوهاوخواستهای خودراقربان آن سازمان نگرداند. موسکا تمام جوامع بشری راازآغازتاامروز به دوطبقۀ حاکم ومحکوم تقسیم مینماید وطبقۀ حاکم راسامان یافته عنوان میکند وتاکیرمیداردکه آنها برای تداوم ، بقای قدرت خویش باید پیهم باشرایط عیارگردند و رمزموفقیت رادرسازمان یافتگی آنها میداند. وی میگوید حتمی نیست که نخبگان جامعه ازجمع روشنفکران وبشردوستان باشد وقدرت داشتن رامقدم برتلاش اخلاقی میداند . گرچه حکومت اتنخابی راطرفند آلود میخواند که رای دهنده گان به وسیلۀ کاندیدان به فریب کشانده میشوند ؛ بااینهم حکومت نماینده گان راتازمانی میپذیرد که باعث سرنگونی نخبگان نگردد. حلقۀ فرانکفورت متشکل ازگروهی ازدانشمندان غربی است که نگاۀ نقادانه نسبت به مدرنیتۀ غربی داشتند. طرفداردرهم امیختن سنتهای ماکس وبروکارل مارکس بودند وتوجۀ زیادبه عامل فرهنگی درتحلیل مسایل جامعه داشتند . سلسلۀ این حلقه از"لوکاچ آغاز وبه "التوسه " مرحلۀ گذارراسپری کرده است که به نام نیومارکسیزم یامارکسیزم اروپایی نیزخوانده سده است. واز"هانری " تا "لوفر" و"گورویچ " رانوعی ازمارکسیزم موردپدیرش شماری دانشمندان شرقی چون شریعتی نیزخوانده اند. این حلقه عقلانیت ابزاری غرب رابه نقدگرفته اند ودرنقد نظریه پردازان فرانکفورت دربارۀ عقل ابزاری به بن بست رسیدن بخشی ازپروژه های روشنفکری درآثار " همورکیهایمر" ، "آدرنو" و "هابز" انعکاس یافته است.
یادداشتهای بالاازسایدهای انترنیتی چون :
Blogfa /post_67aspx. http://glaznaviyan
www.epistemlink.com
www.magivan.com
www.aftabir/article/art
http://fa.wikpedia.org/wdkj
www.mani.poesie.de/inkex.jsp
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara.index.phn?page
/1612fal.htmhttp://www.mellimazhabi.org/articles
16- صفحۀ اول http://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01.aspx
17- صفحۀ اول www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.persinblog.com&
18- همین ویب سایت صفحۀ دوم
19- صفحۀ 2 www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469
20 - صفحۀ 5 -2 aspxhttp://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01
21- صفحۀ 7 -2 aspxhttp://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01
22- صفحۀ 3 www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469
23 - صفحۀ 4
www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469
24- صفحۀ 4 www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469
http://sharekherad.blogfa.com/post_20aspx 25- صفحۀ 1
http://guestion2005.persianblog.com 26- صفحۀ 1
dadabase.blogfa.com/post_9aspx 27- صفحۀ 1
28- عبدالکریم رشیدیان ، معنای پست مدرن چیست ، هفته نامۀ مشارکت ملی ، شمارۀ 0 21
29- " ، " ، " ، شمارۀ 211
نویسنده: مهرالدین مشید شماره -3 -
وحدت ملی و عناصر متشکله آن
از آنجا که بحث بر سر وحدت ملی یک بررسی جامعه شناسانه و مردم شناسانه بوده و بحث علمی را ایجاب مینماید، زیرا که مقدمه گامگذاری و رسیدن به وحدت ملی شناخت عمیق از جامعه فرهنگ، تاریخ و ویژه گی های ملی و دینی هر کشوری را در محدوده قلمروهای معین ایجاب مینماید و بیرابطه نخواهد بود اگر گفته شود که نظامهای سیاسی هم در جهت دهی و سمت و سو دهی ملت ها در راستای تعمین وحدت ملی نقش داشته و چگونگی نظام یکی از ضمایم ضمینه ساز وحدت ملی میباشد. متاسفانه که در کشور ما دولت ها کمترین نقشی را در تعمین وحدت ملی کشور داشته اند. بصورت عموم گفته میتوانیم که در مقاطع مختلف تاریخ ملت ما بصورت خودجوش در برابر وحدت ملی نقش فنا ناپذیری داشته است.
با تاسف که این حرکت خودجوش در طول تاریخ قربانی اهداف شوم شاهان و ضمامداران خودکامه گردیده است. پس از دفع تهاجم نظام های حاکم نه تنها برای بسیج و هماهنگی بیشتر مردم در جهت رشد اقتصادی و تعمین رفاه عامه گامهای موثر نبرداشته اند، بلکه خود مانع عمده یی برسر رسیدن به وحدت ملی کشور گردیده اند. با آنکه رسیدن به وحدت ملی یک جریان تقریبآ طولانی و تاریخی بوده که ملتها پیش از مرحله یی به این ماهول دست می یابند، با وجود این در کشور ما نظام ها مانع عمده بر سر راه فعالیت های وحدت طلبانه روشنفکران دلسوز در رساتای وحدت ملی بوده اند. در حالیکه در واقع روشنفکران واقعی اند که شعور جمعی در مردم بیدار می کنند.
اما مسوولیت روشنفکر زمانی در جامعه می تواند واقعآ رفع گردد که با توجه به ایجابات جامعه اعم ویژ گی های ملی، فرهنگی و تاریخی آن مودلی را برای جامعه ارائه بدارند مودلی را از دنیای پیشرفته بالای جامعه خود تحمیل کند.
به گفته فرانتس قانون مولف کتاب "نفرین شدگان زمین" فکر روشنفکر جامعه استعمارزده با آنکه از مقوله اندیشه است، ولی به مثابه کالای وارداتی است که از آنسوی مرزها و ازسوی کشورهای مسلط غرب آمده و روشنفکرهم دراین مرحله ناگزیر ترجمه یی می اندیشد و ترجمه یی عمل میکند. اینگونه روشنفکران به عوض وصل از مردم بریده شده و به تدریج با دستیابی به کالای فرهنگی غرب فریفته شده و از خود بیگانه میگردد که کالا بالاخره در برابر ظلم سکوت کرده و با ظالم از دو سازش کنار میاید".
گاهی روشنفکر میخواهد با دردها و رنجهای مردم خود کنار آید، تا مردمش را از جهل و عقب ماندگی برهاند. برای نیل به چنین مامولی به دنبال الگوهای تاریخی میرود، هرگاه الگوها واقعی را نیافت، ناگذیر به افسانه ها و اساطیر رجوع مینماید که اینگونه خیال گرایی غیر واقعی روشنفکر را در واقع از دردهای جامعه جدا کرده و موفق به برانگیختن وجدان ملی نمیشود. اما روشنفکر زمانیکه خیال پردازیها را کنار گذاشت و با مردم آمیخت، در این صورت عملآ رنجها واقعی مردم را درک کرده و با چشیدن طعم تلخ فقر به دلبستگی مردم توده های مظلوم بیشتر بستگی پیدا مینماید. تنها در این صورت است که روشنفکر با در نظرداشت صداقت و عدم تقلید کورکورانه تر نه از غرب نقش بالنده و سازنده، را در ساختن و پرداختن و بر انگیختن شعور و وجدان ملی باز مییابد، به هر اندازه یی که در این راه سمیمیت نشان دهد به همان پیمانه تاثیر عملی اندیشه او گسترده تر و سریعتر میگردد.
گر چه در اینجا مجال بحث بر سر تکلیف ملتها چون وحدت و تفاهم جهان غرب با دنیا سوم نیست و در واقع بر مصداق حرف موجودیت گرگ و گوسفند در جهان فاصله هر روز میان غرب و دنیای سوم بیشتر و چگونگی رسیدن به وحدت ملی هم ناممکن تر میشود و با اینهم در اینجا هدف اصل کشف عوامل و عناصر است که به قول مطهری وجدان ملی را میسازد و روابط و عواطفی میان دسته هایی ا زمردم ایجاد مینمایند.
در این شکی نیست که عوامل شناخته شده یی چون زبان، فرهنگ و سوابق تاریخی و نژادی در مبادی تکوین یک ملت موثر اند، اما این تاثیر دایمی نبوده اکثرآ به شکل مقطعی اثر میگذارند که در زمان بعدتر از میان میروند. زیرا که عوامل نامبرده زمانی در انگیختن یک ملت موثر و زمانی با تغییر شرایط تاثیرات شان را از دست میدهند.
پس به دنبال چه مایه ها و پایه ء تکوین یک واحد ملی یا یک ملت و ارتباط و پیوندی رفت که بین عواطف و دلهای افراد هماهنگی برقرار و در نتیجه به آزمانهای مشترکی دست یابند. آنچه قابل یاد آوری است که این در بعضی موارد زبان، فرهنگ و ویژگی های تاریخی هرگز در ساختار وحدت ملی تاثیر نکرده و انگیزه های دیگری از ارجحیت پیدا مینمایند به گونه مثال از جنگهای ویتنام، الجزایر، فلسطین و جهاد افغانستان میتوان یاد آور شد که چطور مردمانی از بیرون مرز ها بدون اشتراکات فرهنگی و تاریخی خاص به این کشورها سرازیر گردیده و خود را قربان آزادی این کشور ها کردند، در حالیکه در داخل این کشور ها هم مردمانی بودند که با وجود اشتراکات زیادی فرهنگی و تاریخی از همدیگر جدا و بیگانه از یکدیگر بودند.
پس از آنچه گفته آمد فهمیده میشود که عوامل دیگری وجود دارند که بصورت حتی فرامرزی در انگیختن یکنوع وحدت ملی تاثیرات فوق العاده یی دارند.
هرگاه مبارزات تاریخی ملتها را در طول تاریخ زیر مطالعه گیریم، میابیم که چگونه فیخته، گاندی، گاریبالدی، بن بلا و غیره بر ضد ظلم و سلطه سیاسی فرهنگی و اقتصادی کشور های سلطه گر بوده و این مسئله ذهنیت مبارزه بر ضد ظلم و طلب داد را در انسان زنده مینماید، ولی گاهی این داعیه هم قربانی شده و در یک مرحله مانع تامین وحدت ملی میگردد، یعنی سیاه ستایی افریقایان به گفته فاتون " عملی است جبری آنهم در برابر تجاوز غرب، اما این ستایش زمانی راه اعزاق را پیماید که اصل عدالت را با داعیه بر حق آن زیر سوال میبرد".(1)
به گونه مثال انقلاب کبیر فرانسه که داعی دفع ظلم و رسیدن به آزادی و عدالت بود اما در زمان خود عامل ستم بر ضد آزادگی و عدالت در برابر مردم الجزایر گردید و یا جنبش صهیونیزم که به خاطر رهایی یهودیان از آوارگی، تحقیر بین المللی و ظلم و رسیدن به آزادی بود، اما امروز به حیث یک نیروی سفاک و سرکوبگر بر ضد داعیه برحق مردم فلسطین عمل مینماید. به این تعبیر علت اساسی به بیراهه رفتن داعیه های به ظاهر حق طلبانه و آزادی خواهانه، در واقع زمانی بوده که این خواست های بر حق زیر بار سنگین گرایش های سمتی، ملی و فرهنگی خورد و خمیر شده اند.
با اینهم اکثر دانشمندان داعیه عدل خواهی و حق طلبی صادقانه را به مثابه جوهر حیات بخش به صورت فزاینده برای ایجاد وجدان جمعی و وحدت ملی میدانند(2) به گونه مثال: اسلام به مثابه دین حق جویانه و عدالت گسترانه در اکثر موارد توانسته است که به نحوی در میان مردمان علیرغم اختلافات زیاد ملی و فرهنگی عناصری از وحدت را ایجاد کند و بیانگر این است که هر گاه دینداران به ویژه مسلمانان در صورتیکه با خلوص نیت و اراده پاک فراتر از گرایش های زبانی، قومی و نژادی اندیشیده، ارزشهای ولایی چون حق و عدل را درشرایطی جانشین ظلم و بیداد نمایند و با ترک شعارهای کاذب دینی عملآ دین را به حیث سرمشق زندگی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خویش در حالات فردی و جمعی بگردانند در این صورت موفق تر از همه خواهند بود، در افغانستان اسلام طی یک و نیم دهه وحدت ملی فوق العاده یی رامیان مردم ما ایجاد کرد، ولیکن زمانی این وحدت خدشه دار شد که جذبه آزادی ناپخته بارور شد و اسلام و حقانیت آن قربانی بازی های سیاسی تحت پوشش دین قرار گرفت. عوامل داخلی و خارجی طوری دست به دست هم داد که حق طلبی و آزادی خواهی نیروهای جهادی را شدیدن زیر سوال برد. بنآ افزودی عنصر اگاهی به این دو میتواند در تحکیم وحدت ملی نقش ارزنده را داشته باشد، رشد خرد جمعی در جامعه پروسه تحکیم وحدت ملی را سرعت می بخشد.
هرگاه با دید جامعه شناسانه تحولات سیاسی و اجتماعی جهان به تحلیل گرفته شود، چنان تحولات اجتماعی قرن اخیر شگفت آور و غیر منتظره است که نمیتوان قوانین جامعه شناسی را در بست بالای تمام رویداد های تاریخی و اجتماعی تطبیق کرد. از همین رو است که اندیشه های تعدادی از فلاسفه بعد ها پاسخ گوی نتایج تطبیق قوانین جامعه شناسی شان نبوده اند.
به ویژه قوانین تاریخی مارکس، انگلس، لینین و دیگران پیرامون حوادث تاریخی، بنآ اکثر فلاسفه به این باور آمده اند که قوانین جامعه شناسی قابل کشف نبوده و ممکن نیست قوانین نامبرده را یکسان بالای جوامع گوناگون تطبیق کرد، زیرا که شرایط زمانی و مکانی هر جامعه نمیتواند ظرف لازم و قابل پذیرش برای هر قانون جامعه شناسی باشد.
وحدت ملی و تامین آن در جامعه خود از مقوله های جامعه شناسی بوده و نمیتوان آنرا جدا از تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه به بررسی گرفت. ازینکه جامعه به قول داکتر مطهری به مثابه درختی زنده راه رشد را طی مینماید، لذا بیرابطه نخواهد بود اگر گفته شود که وحدت ملی با همه فراز و نشیبش در بستر فرهنگی و تاریخی یک کشور رشد کرده و همپا با توسعه اقتصادی در چهارچوبه ایده آلهای عالی و رهای بخش به ویژه سرشار از معنویت سیر تکامل و انکشاف را میپیماید. با این نظر وحدت ملی با ثبات هم باید در یک کشور به صورت تدریجی در پرتو پیشرفت های اجتماعی و اقتصادی به وجود میاید و تاثیر تکنالوژی در تسریع جریان نامبرده نقش زیاد دارد.
ملت در اصل کلمه عربی بوده و به معنی راه و روشی است و از نظر قرآن یک مجموعه فکری، علمی و یک روشی که مردم باید طبق آن عمل کنند، ملت نامیده میشود، با این تعریف ملت با دین یک معنی را پیدا میکند. این واژه به اعتبار اینکه از طرف خداوند(ج) به پیامبر املا شده دین وبه اعتبار اینکه از طرف پیامبر برای مردم تبلیغ میشود ملت پذیرفته شده است(3) به عقیده دانشمندان اساس ایجاد یک ملت، تاریخ، فرهنگ و جغرافیای مشترک است که شرایط اقتصادی مشترک نیز شامل آن میباشد.(4) بنابراین ملتها در طول تاریخ در خطه ء مشترک، مقدسات فرهنگ و منافع مشترک ایجاد میگردند، طوریکه این ویژگی برای آنها هویت مشترک تاریخی میدهند و روشن است که سرحدات طبعی و غیر طبعی او جمله ممیزه هایی میباشند که در طول تاریخ برای اثبات هویت ملت ها قابل تشخیص اند،(5) تا واضیح شود که کدام اقوامی طی پروسه های طولانی تاریخ در سرحدات معینی زندگی کرده و از چه جوهره های ملیت برخوردار گردیده اند. طوریکه ملتی در پروسه تحولات تاریخی طی یک جریان طولانی به وجود میاید و زمانی هم بنابر حوادث تاریخی کوچک و بزرگ میشود، ولی باز هم پس از حالت اظطرار دوباره هویت اصلی خود را پیدا مینماید. وحدت ملی هم در هر کشوری در روشنای تجارب خالص ملی فارغ از هر گونه تعلقات زبانی، قومی و جناحی به وجود آمده و در روشنای همچو تجارب شفاف فاصله میان اقوام با یک دیگر نزدیک گردیده و رنجهای شان التیام می یابد. از همین رو است که رمز بقای یک ملتی را بصورت داوطلبانه دور هم جمع شدن میدانند که این نظر حالت از هم پاشی ملتها را به صورت تحمیلی آن حتمی میشمارد.
قابل یاد آوری است که نباید داعیه جهانی اسلام را که بر اصل آیه شریفه" هرآئینه خلق کردیم شما را از زن و مرد و شعبه شعبه و قبیله قبیله ساخته ایم برای شناختن یکدیگر و معیار بزرگی شما نزد خداوند تقوا است." موید وحید ملی ملتها و پاسدار ارزشهای فرهنگی و تاریخی شان است، به اشتباه گرفت و از آن تعبیر نفی ملت و وطن کرد، در حالیکه بر مبنای این آیت ملت و وطن در موازات ارزشهای عقیده تی از استحکام بهتری برخوردار میگردد و البته این در صورتی ممکن است که مفهوم واقعی همزیستی مسالمت آمیز بر محور آزادی و عدالت بر پایه گفت و گوی نیکو و تحمل یکدیگر در جامعه عملی گردد.
دراین شکی نیست که رسیدن به جامعه ملی و وحدت ملی راه درازی را در پیش دارد و این پروسه در کشورهای غربی مراحل مشخصی را سپری کرده اند، طوریکه در این کشورها اول دولتها استحکام یافت، جامعه ملی با وجود اختلافات زبانی، قومی و مذهبی بر اساس وفاداری نسبت به یکدیگر دریک قلمرو ایجاد و بعدآ وحدت ملی تامین گردید که پس از رشد اقتصادی، برای مردم سهمگیری در سیاست فراهم شد و این در واقع مرحله تعمین دموکراسی در آن کشورها بود پس از رشد اقتصاد ملی توزیع عادلانه عاید ملی آغاز گردید.(6) البته شرایط نامبرده منحصر به جوامع غربی بوده که نمیتواند به حیث فورمول جهان شمول حلال مشکلات کشورهای دنیا باشد.
در حالیکه رسیدن به وحدت ملی در هر کشوری بنابر ویژگی های تاریخی، فرهنگی، متجانس بودن و غیر متجانس بودن آن فرق دارد، زیرا که مولفه های وحدت ملی و ارتباطات در هر کشوری متفاوت است.
به گونه مثال در جامعه غیر متجانس اولتر از همه رسیدن به توافق بر سر هویت ملی امر لازمی به شمار میرود، زیرا که پس از رسیدن به هویت ملی پروسه دستیابی به وحدت ملی سریعتر میگردد. بعضی از دانشمندان در جامعه غیر متجانس هویت ملی را در قید اکثریت قومی در تحت شعاع زبان ملی میپندارند، با این نظر موافقه بر سر هویت جامعه ملی و تصمیم هویت ملی برای ساختن جامعه ملی و پیشرفت سیاسی ضروری است. کشورهاییکه در جهان دارای هویت قومی بوده اند راه کوتاه تری را برای رسیدن به وحدت ملی پیموده اند به گونه مثال از کشورهایی چون فرانسه، جرمنی، پولند، هنگری، یونان، و غیره در اروپا و ازبکستان، تاجکستان، ترکیه، ترکمنستان، ایران و غیره در آسیا میتوان نام برد.(7)
نظربه بالا خلاف نظریه دانشمندان چون"برتراندرسن" بیشتر ریشه قومی داشته اینگونه تاکیدات بر سرحل هویت ملی که ضامن وحدت ملی و پیشرفت و ترقی یک کشور است، در واقع همه را به ابهام میکشد، دانشمندانیکه رسیدن به وحدت ملی طی پروسه, تدریجی، طبیعی و بدون اجبار، تلقین و تبلیغ میدارند، با نظر بالا موافق نبوده و به این باور اند که در روند حرکت جامعه پدیده هایی چون دین زبان و قوم برجسته تر شده و بر فراز ارزش های دیگر فرهنگی، تاریخی و ملی بیشتر متجلی گردیده و خودنمایی میکنند، درین صورت است که آن ها به حیث عامل های اساسی در تامین وحدت ملی نقش بارز میتوانند داشته باشند.
بعضی کارآگاهان سیاسی و جامعه سیاسی به این باوراند که علت عدم رسیدن افغانستان به جامعه ملی را موجودیت فرقه های گوناگون قومی، بی تفاوتی حکومات گذشته و عدم پیشرفت سیاسی میدانند،(8) در حالیکه روابط عادلانه سیاسی بر پایه صداقت و تصمیم هویت ملی راه مناسبی برای نیل وحدت ملی میباشد که حکومات گذشته هرگز آنرا رعایت نکرده اند. بنابراین سیستم های حکومات بحران آفرین هم مانع بزرگی بر سر تامین وحدت ملی بوده و میباشد، زیرا که رشد اقتصادی، تامین رفاه عامه و منافع ملی در پرتو عدالت اجتماعی رسیدن به وحدت ملی را نه تنها تامین بلکه تسریع هم میبخشد و دولتها برای عملی کردن اهداف بالا نقش تعیین کننده دارند. اما در کشور ما چه راه هایی را میتوان جستجو کرد تا حد اقل گامهای ابتدایی را در جهت تامین وحدت ملی برداشت، آنهم در کشوریکه در طول تاریخ روشنفکران و طرفداران قدرت به ویژه در زمان بحران آرمانهای مردمی را کنار گذارده و با سرداران شعار های قومی و زبانی در برابر منافع مردم قرار گرفته و سد راه زندگی شان گردیده و اکثرآ در چنین حالات مردم مشکل نداشته بلکه سیاستمداران مشکلات را برای شان آفریده اند.
دراین شکی نیست که ما دارای افتخارات، فرهنگ، تاریخ و منافع مشترک هستیم اما این داشته های مشترک در بسا موارد
قربانی چنه زنیهای سمتی، قومی و گروهی شده و کمتر کاری برای اثبات هویت ملی تا رسیدن به جامعه ملی و وحدت ملی صورت گرفته تا در سایه یک نظام مردمی هر قوم اراده خود را در جمیع سمبول های تاریخی، ملی و فرهنگی خود دیده و همه اینها را بهترین ممثل اراده قومی وملی خود بیابد. روشن است در صورتیکه این سمبول ها پاسخگوی نیاز های قومی و ملی یک ملت نباشد، وحدت ملی هرگز تامین شده نمیتواند و اصل حاکمیت ملی احیا نمیشود. باید خاطر نشان کرد که ویژگی های فرهنگی، تاریخی، ملی و دینی و چیزهای دیگر، چون در تامین وحدت ملی نقش دارند و از سوی هم عناصر نامبرده میتوانند به صورت جداگانه در مقاطع گوناگون تاریخی تاثیر بارز داشته و تا حدیکه تامین کننده وحدت ملی در سطح کل کشور باشند. این گونه پیشامد ها نظر به شرایط خاص زمانی به وجود میاید. عنصر دین به ویژه اسلام نقش تعیین کننده یی را در تامین وحدت ملی در کشور ما داشته است، اما در نتیحه عوامل دیگر توطه گراه داخلی و خارجی، از نقش دین در تامین وحدت ملی کاسته و در این حال وحدت ملی دچار تزلزل گردیده است که مثال بارز آنرا میتوان در افغانستان مشاهده کرد.
باید خاطر نشان کرد که واژه های چون ملت، وحدت ملی، جامعه مدنی و غیره از مقولاتی اند که در برابر مدلول خارجی به وجود آمده و با از بین رفتن مدلول های خارجی واژه های مربوطه هم از میان رفته و موارد استعمال خود را از دست میدهند. چون واژه های نامبرده از جمله مقولات انتزاعی بوده و از سویی هم تعریف اینگونه مقوله ها مشکل میباشد، زیرا که تعریف اینگونه مقوله ها را محدود مینماید و اینگونه محدودیت ها حتی از کارآیی آنها میکاهد. از همین رو بوده که ما نمیتوان تعریفی ثابتی برای این گونه مقوله ها پیدا کرد و حتی در مظروفهای مختلف تعریف های متفاوت گردیده و موارد تطبیق گوناگون پیدا کرده و هم با پیشرفت تکنولوژی در معرض دگرگونی قرار میگیرند، به گونه مثال تاسیس ایستگاه های سراسری رادیو و تلویزیون و نشرات مطبوع تاسیس بندهای برق و تمدید هر یک به نوبه خود درایجاد اقتصاد ملی موثر میباشند. همچو فعالیت های رو به توسعه اقتصادی خود در رشد فرهنگ کشور تاثیر داشته و حقوق شهروندی را با داشتن امتیازات و حقوق در برابر قانون تقویه مینماید.
آنچه مهم است در کشور افغانستان با داشتن اقوام و مذاهب گوناگون چگونه میتوان گام برداشت تا بتوان به فرهنگ ملی، اقتصاد ملی، زبان ملی، جامعه ملی و وحدت ملی دست یافت. زیرا که هرگونه توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در این کشور نیاز به شناخت دقیق از جامعه ومردم را داشته و با توجه به ویژگی های ملی، دینی و فرهنگی کشور باید در هر عرصه محتاطانه گام برداشت. تابتوان حداقل اول اسلام را جدا از دموکراسی لبرال با دموکراسی آشتی پذیر گردانید، مفاهیم دموکراسی در غرب را با تحلیل جدید قابل تطبیق در کشور کرد و گامهای ابتدایی را به سوی رفتن به طرف دموکراسی فراهم ساخت.
با توسعه برنامه های اقتصادی توسعه سیاسی رامساعد و اذهان را برای پذیرش مفاهیم عناصر متشکله وحدت ملی و تطبیق آنها در جامعه افغانی آماده کرد، با این تحلیل چگونه میتوان، مولفه های قدرت، ملت و وحدت ملی را درکشور ما خدشه دار گردیده اولآ تعریف و بعد راه های عملی آنرا جستجو کرد، هر کشوری برای عبور از بحران ارتباط و مولفه های قدرت از نقطه یی آغاز کرده و ما از کجا باید آغاز کنیم تا بتوان پس از گذارتحلیلی راه های رسیدن به قدرت ملی، منافع ملی، توسعه و رفاه متوازن اقتصادی البته تامین کننده منافع ملی، با درنظرداشت اصل عدالت بلاخره به وحدت ملی دست یافت. به ویژه در چنین شرایطی که مرز های کشورها به اصطلاح شیشه یی گردیده و تمام جهان از عقب شیشه کمپیوتر دیده میشود. در هر مقطعی از زمان عناصر جدیدی به آنها اضافه شده پس از مرحله یی عناصر نامبرده دچاردگرگونی میشوند. عناصر وارده در تعریف ملت هم قابل رویت نبوده و تنها نتایج عملی آنها قابل رویت و مشاهده میباشند. از همین جهت جامعه شناسان به این باور اند که برای درک بهتر این مقوله ها باید مولفه های آنها را اولآ تعریف کرد، تا از طریق اینها به مفاهیم اصل مقوله هاپی برد، به گونه مثال مقوله ملت محصول دوران تجدد ومدرنیتی است که دارای سه رکن اساسی میباشد عقلانیت یا خردگرایی، آزادی فردی وتکنوکراسی درمظاهرتکنالوژی درواقع این سه مفهوم به مثابه مولفه هایی اندکه هرگونه پیشرفت وتوسعه مفاهیم نامبرده ازلهاظ عملی درتکامل معنی ملت نقش اساسی رادارند. به همین ترتیب فرهنگ واقتصاد ازجمله عناصری اند که در تشکل وتکامل ملتها در جهت وحدت ملی شان نقش بارزی دارند.
جدا ازاینکه دونبال این زبان ویا آن زبان برویم وخالی از تعصبات قومی روی قابلیت ها وبرجستگی ها و ظرفیت پذیرشی زبان فکرشود، زبان وهنردوعنصر مهم فرهنگ میباشد. برای رسیدن به هر نوع وحدت ملی ما نیاز شدید به زبان ملی و هنر ملی داریم تا بتوان فرهنگ واقعآ ملی را ایجاد و ازین طریق یکی از عناصر مهم در تشکل ملت را از غنامندی بهره ور گردانید. در عرصه اقتصاد هم همینطور، برای ایجاد اقتصاد متوازن در کشوربایست اقتصاد دولتی و بازار آزاد را در جهت منافع عامه رشد و توسعه داد تا بتوان به اقتصاد ملی دست یافت. به گونه مثال توسعه و احداث شاهراه ها و اتصال شهر ها و شهرکها به مرکزو ایجاد مارکیت های بزرگ در سطح کل کشور در گوشه و اطراف آن در نتیجه تاثیر پذیری فرهنگها بالای یکدیگر بیشتر شده و واضح است که هرگونه حرکتی در یک جامعه نمیتواند جدا از حرکت جهانی باشد، بایست هر کشوری خویش را طوری با حرکت جهانی همگام بسازد که هرگونه تصمیم گیریها در صاحات گوناگون فرهنگی، اقتصادی و پیمودن سیر سعودی کشور و به طرف اقتدار ملی و وحدت ملی طوری در روشنایی فرهنگ ملی صورت گیرد که حداقل با فرهنگ فرامرزی از در مخاصمت نه بلکه از در آشتی پیش آید، طوریکه بر اقتضای خواست های ملت بتوان به زبان ملی، منافع ملی جامعه ملی و بلاخره به مرز ها وحدت ملی نزدیک شد. درآخرین تحلیل با نتیجه گیری از بحث فوق میتوان گفت که وحدت ملی در کشور در پهلوی مولفه های دیگر شدیدآ به یک محور ضرورت دارد تا با ایجاد محوریت سالم در جامعه عناصر متشکله وحدت ملی چون زبان، قوم، فرهنگ، اقتصاد و تکنولوژی و غیره را به دور یک محور قوی اعتقادی یی بچرخاند که دارای انگیزه برای تحرک و ترغیب مردم در سمت و سو دهی آنها بسوی وحدت ملی باشد زیرا که در طول تاریخ انگیزه های فکری با مایه های نیرومند معنوی بیشتر توانسته اند تا در تامین و تحکیم وحدت ملی نقش ارزنده و موثر داشته باشند. جامعه شرقی به ویژه اسلامی بیشتر نیاز به چنین محوریت دارد. گرچه زبان، قوم، فرهنگ و اقتصاد در برهه های از تاریخ توانسته اند بصورت استثنایی و مقطعی وحدت ملی را در کشوری تامین کنند، اما اینگونه وحدت ها اکثرآ شکننده بوده و با ظهور عوامل جدید تاثیر خود را از دست داده اند.
در بعضی کشور ها این به دور نیست که وحدت ملی در نتیجه بلند رفتن سطح اگاهی های سیاسی و اجتماعی مردم همپا با رشد تکنولوژی و آزادی های مقعوا محوریت خاصی پیدا کند.
Nordin_mashid@yahoo.com
Mobile: 070659886
15 شماره
روشنفکر چگونه میتواندبادیدی تیزوآگاهانه واردتحول جامعۀ خویش شود
نویسنده : مهرالدین مشید
بحث روی موضوعاتی چون نقش ، جایگاۀ ، مسؤولیت وتواناییهاهمراه باسرخوردهگیهای اجتماعی ودشواریهای گوناگون دیگریکه روشنفکری دریک جامعه بدان روبرواست ، مسألۀ تازه یی نیست وشاید پیرامون آن دههاکتاب وصدهامقاله نوشته شده باشد؛ ولی آنچه که این بحثهاراجان تازه میبخشد ، چالشهاوسختیهای تازه به تازه یی است که درهرعصری وزمانی یک جامعه راموردتهدیدقرارمیدهدواین دشواریهاروشنفکرراوامیداردتاباتوجه به نیازهای جدید درجامعه به تولیدات تازۀ فکری دست یازدوبادرک جدی ودقیق ازضرورتهای عینی مردم به مثابۀ داکترحاذق ومعالج آگاه پس ازتشخیص دردهای جامعه به تداوی آن اقدام موثروهدفمندنماید وبرای رسیدن به اهداف روشن اجتماعی وسیاسی مجموعۀ عوامل وفکتورهاراارزیابی وتشخیص وبعدازتفکیک درست آنهابه شکل همه جانبه راۀ حل اساسی برای آنهاپیدانماید . برای نشانه گیری اهداف درست اشدتلاش کندکه تاازهرنوع پیشداوریهاوقضاوتهای عجولانه به صورت جدی اجتناب نمایدتابتواندکه باعبورازکوره راهان تفکرراۀ روشنی رابرای رستگاری ملتی نقب بزندوچون چراغی برفرازراۀ مردم خودقراربگیردکه همه برای رهایی خود به دنبال آن حرکت کنند. امادرطول تاریخ بنابرعوامل گوناگون کمترروشنفکری توانسته است تاازعهدۀ چنین رسالت بزرگ بدرشود. البته علت اساسی آن تراکم وگوناگونی دشواریهای روبه ا فزایش دریک جامعه بوده است که روشنفکررامجال غلبه برسختی ها نداده است . پیش ازاینکه بربخشی ازدشواریهافایق آیندوراۀ حل واقعی رابرای آنهاپیشکش کنند، بادشواریهای تازه یی مواجه شده اندکه کارهای اولی آنهاراهم زیرسوال برده است . ازهمین رواست که روشنفکران درهربرهۀ اززمان درکشورهای انکشاف نایافته به یک نوع سرخورده گیهای غیرقابل علاج مواجه شده اند. این سرخورده گیهاگاهی آنهاراچنان راهگم کرده است که بیتوجه به رنجهای واقعی مردم خود برای تداوی آنهانسخههای بیرونی راتجویزکرده اندواینگونه نسخههای بیرونی نه تنهادردآنهاراعلاج ننموده است ؛ بلکه به رنجهای بیدرمان آنهانیزافزوده است. آنهایی بیشترموفق بوده اندکه نسخههای علاج راباتوجه به نیازهای درونی جامعۀ خوددرروشنایی ظهورپدیده های بیرونی تهیه دیده اند ؛ زیراکه اینهادرک کرده اند که نسخههای بیرونی نه تنهابرای محومرض اصلی موثرنیست ؛ بلکه مرض راصعب العلاج نیزمیسازد. درواقع این صعب العلاجیها روشیفکررابه بن بستهای گوناگون فکری نیزدچارمیگرداند . روشنفکر به عوض اینکه به دنبال جلوگیری ازهمگسیختگیهای بزرگ اجتماعی بشتابد ، برعکس به آشفتگیهای اجتماعی نیزمی افزاید. دربحث موجودتلاش شده است تاحداقل به زوایای گوناگون دشواریهای فکری پرداخته شود که روشنفکررابه بن بست های علاج ناپذیرفکری میکشاند.
عوامل زیادمادی ومعنوی شامل فقر ، تنگدستی ، خانه بدوشی ، استبداد ، نبودآزادیهای گوناگون اعم ازسانسورها ی دولتی وخودسانسوربهادریک کشور وجوددارندکه چون هاله یی ازوهم وگمان برفرازافکارروشنفکرسنگینی مینمایند وهمراه بابارروبه افزایش سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی وتعلقات گروهی ، زبانی ونژادی وتمایلات به قدرب وثروت چنان برذهن روشنفکر فشارخوردکننده واردمیکندکه خردگرایی وعقلانیت اورابه چالش میکشد ونمیگذاردتا به صورت شفافتر اندیشۀ خویش راارایه کند. تعلقات ووابستگیهای نامبرده درهرمقطعی اززمان به گونه یی دست وپای اندیشۀ روشنفکر رامیپیچد وباغلبه پذیری برعقل حتاتخیل وحافظۀ آنرانیزبه گروگان میگیرد و ساحۀ دیداوراکه دربعضی مواردپرشتابتر وروشنترازاشعۀ ماورای بنفش توانایی دیدن رویدادها تاآنسوی مرزهای واقعیتها یعنی پشت حوادث رادارد ، چنان تنگ میسازدکه افکاراوراازدرخشش وگشترش میماند.
روشنفکر باپشت پازدن به تعلقات ووابستگیهای بالا یارا ی سرجنبانیدن باکاخ نشینان وویلاگزینان رامییابدتاباترک حاشیه نشینیهاودنباله رویهاباکوخ نشینان خوبتردرآمیزد وباقرارگرفتن درسکوی" نه "رسم نبردباستمبگران وخوی یاری وهمیاری با بیچاره گاه راپیدامیکند؛ زیراکه روشنفکردرشرایط حادوآشفته یک کشور تصمیم های مهمی رابرای بسیج تودهها گرفته میتواند و برای ممانعت ازهمگسیتخگی های اجتماعی گامهای ارزنده ییرامیتواندبگذارد. ازهمین رواست که روشنفکردرزمانهای خاص تاریخی به مثابۀ پیام آوران راستین درراستای رستگاری ملتهای خودمیتواندکارهای شگفت انگیزی نماید و درکوره راهان دشواریهااستواروباروحی سرشارازوارستگی هابه صورت خستگی ناپذیزگام بردارد. در این صورت روشنفکر دچارروزمره زده گی ووهم اندیشی نمیشودوازعینک تنگ ملیت ، قومیت وزبان توسعه وپیشرفتهای شگفت آورجهانرانمی بیند تامباداباچسپیدن به این قوم وزبان ویاآن قوم وزبان درتفسیروتعبیرآنهادچارمغالطه گردد. البته بااین دغدغه که چنین اندیشه هابه مثابۀ تشخوارکردن نه تنهافراراۀ تفکررامحدودمیگرداند؛ بلکه اینگونه افکارنه دیروز گره کشای دردهای مردم بوده است ونه فرداها دردی رامداواخواهدکرد. به نظراندیشمندان قبیله وقبیله گرایی درطول تاریخ عامل اصلی عقب مانی ملتهابوده است . باتاسف که امروزکشورماسخت دامنگیر اندیشه های قبیله گرایی است ؛ درحالیکه اینگونه اندیشه هامانع مهم درراۀ توسعه وپیشرفت یک کشوراست وانسانراازسکوی بلنداندیشه به زمین می افگندواین ناگزیریهاحتاانسانرابه چاۀ مقعداندیشی هانیزسثقوط میدهد . دراین حال اندیشه چنان به ابتذال کشانده میشودکه نه تنهامقعد اندیشیهامایه فخرومباهات تلقی نمیشود ؛ بلکه اینگونه اندیشه ها راوسیلۀ یی برای رسیدن به اهداف ناپسندیدۀ خودنیزعنوان مینمایند. جالبترااینکه اینطوراندیشه هارازیرچترملی بودن هم ارایه میکنند . درواقع مفاهیم عالی ملی بودن رایعنی آنچه که ادمی راازقیدوبندافکارقومی وزبانی رهایی میبخشد .به صورت ناشیانه قربانی قوم گرایی میکنند . درحالیکه تجربه نشان داده است ، افکارقومیت هیچگاهی نه تنهاضمانت پایداری برای رستگاری یک ملت نبوده است ؛ بلکه همچوگرایشها چون خوره یی دربدنۀ ملتهاآسایش راهم ازآنهاگرفته است. کشورهای ناانکشاف یافته به ویژه کشورماراکه زورمندان برای غضب وداراییهای مردم درهرگوشه وکنارکشورشکم افگنده اند، بیشتر درمعر ض آسیب پذیری قرارمیدهد. اینگونه اندیشه ها راه کارهای رسیدن به منافع ملی ووحدت ملی رادچارچالشهای هولناکی مینماید وهرنوع تلاشهای انسانی رادراین راه به ناکامی نیزمواجه نموده است ومینماید ، حتاسعی وتلاشهای آنانی رابه دشواری روبرومیگرداند وضرورت های عینی برای رسیدن به اندیشه های والارانیزنفی میکند. آنهاییرکه هنوزهم دروادیها ی ناشناخته سرگردان اند ووهم اندیشهای بلندپروازانه بروی افکارآنهاسنگینی دارند، بیشتر دچارراه گمی مینماید.
نبایدازاظهارات بالاتعبیرسؤکرددوتلاشها برای غنای یک فرهنگ راازطریق زبانی زیرسوال قرارداد . هیچگاهی فرهنگی بالنده نمیگرددکه عناصرشکل دهندۀ آن به ویژه زبان ازشکوۀ پویایی اش به زیرافتد. باتاسف که درشماری موارد این مفاهیم عوضی گرفته میشوند ؛ درحالیکه پیش ازرسیدن به منافع بزرگ ملی واهداف شایستۀ فرهنگی نایافته های دیگری بایداولتر دریافته شوند. قسمت عمده این نایافته هادربرگیرندۀ غنای زبانهایی است که درشکل دهی فرهنگی سهم دارند که رابطۀ ناگسستنی لازم وملزوم یکی رابر دیگری حتمی گردانیده است . باتاسف که شماری ازروشنفکران بی توجه به ارزشهای بزرگتر دریک جامعه به صورت ناشیانه ارزشهای بزرگ راقربانی ارزشهای کوچک مینمایند وبرای برائت خویش برای توجۀ آنهاصرف بهانه می آورند ؛ درحالیکه دسترسی به اهداف بزرگ فرهنگی وملی خودبه خودراۀ رسیدن به اهداف کوچک راکه همانا غنای زبانهای متشکلۀ فرهنگی رادربردارد ، نیزپاسخگومیباشد.
روشنفکر واقعی دریک جامعه بایدتوجه داشته باشدکه دستیابی به اهداف بالا آنقدرهاساده نیست وتنهابامجرداندیشیها، انتزاعی نگریهاوواژه پردازیهای غیرمسؤلانه نمیتوان به آنها نایل آمد ؛ زیرا کاربرد شیوههاییکه بتواندگرههاوموانع میان اهداف قومی واهداف ملی رابازنماید ، نیازفراوان به مأل اندیشی وتدبردارد تااول برای زدودن آن تارهای عنکبوتی که به مثابۀ سایه های شوم برفرازدهن سیال انسان سایه افگنده اند، تصفیه شوند وشفافیت پیدانمایند. زمانی میتوان به این آرزونایل آمدکه باآگاهی وشناخت روشن ازعناصرمتشکلۀ فرهنگی خود گام برداشت . پس ازشناخت واضح از تاریخ ملی وفرهنگ ملی میتوان به اهداف مثبتی درراستای اهداف قومی وزبانی نیز نایل آمد.
مفاهیمی چون وحدت ملی ، منافع ملی وهویت ملی با منافع قومی وزبانی چنان بایکدیگر گره خورده اندو بهم مرتبط وبسته اند که درشماری ازموارد جدایی یکی ازدیگری حتامحال مینماید . ازهمین رواست که روشنفکرگاهی ازتحلیل ، تفکیک وتشخیص آنهاکوتاه می آید، یایکی رابردیگری ترجیح میدهد، یایکی رادردیگرخلط مینمایدویایکی رابجای دیگری عوض میگیرد ودرآخرین تحلیل درشناخت آنهادچارمغالطه میشود تاروشنفکربالاخره در درچالۀ ناگزیری ترجیح نامناسب فرومی غلطد وبرمصداق حرف " تحصیل حاصل"تلاشش به هدف اساسی نارسیده عقیم باقی میماند. باوجودسردادن شعارهای ملی درگودال قومیت وزبان پروری افراطی هبوط مینماید وبه صورت ناشیانه یی باپیشکش کردن زبان وقوم ویادرزیرچتر زبان وقوم منافع ملی واهداف ملی راتوجیه میکند ؛ درحالیکه این تمایل به صورت آشکاری روشنفکرراازرسیدن به اهداف بزرگتر دریک جامعه به حاشیه میکشد.