قسمت دوم مجموع اول  2001

 افغانستان که درمصاحبه باتلویزیون طلوع گفت :" شرکای آنهادرارگ نیزحضوردارند.")ودرفضای چپاول باردزدان وغاصبان زمین های شخصی ودولتی نامرادنه جان میدهد وهنوز زنان ومردان این کشورها ازحقوق بشر به ادعای غربی هابهره مندنگردیده اندکه حتاازابتدایی ترین حق زنده گی که هماناصحت کامل باشد نیزمحروم شده  اند . چنانچه "دلال اسعد"ازفعالین سازمان زنان عراق گزارشی راپیرامون مشکلات زنان درعراق به نشرسپرده است که بیانگرواقعیتهای دردباری درکشورهای عراق وافغانستان میباشد. درقسمتی ازاین گزارش نوشته شده است :" سربازان امریکایی بابه کاربردن تاکتیکهای غیرانسانی وجنایت کارانه می خواهنداززنان طعمۀ هایی بسازندکه به وسیلۀ آن به عبث نیروهای مقاومت ضداشغلگری رابه دام اندازندوسرکوب کنند... ( البته بااین منطق ) برای آنکه کشته نشوی پس بکش ...بیش از 400 زن عراقی فقط درچهارماۀ اول اشغال این کشورربوده شده وموردتجاوزجنسی قرارگرفتند...استفاده ازیورانیم رقیق شده به خصوص دربدنۀ تانکهاوسایرمهمات دراین جنگ ازطرف نیروهای اشغالگرباعث شدکه اختلالات مختلف درارگان های تولیدمثل وعادات ماهانۀ صدهازن عراقی به وجودآید..."

گفتنی است که سازمان ملل متحددرگزارش اخیرخودافغانستان راکشوری خواندکه میزان حوادث درآن گراف صعودی داردومردم این کشوردرهرماه دست کم شاهد521حادثه میباشند. علت اصلی بدامنی دراین کشوردولت ناتوان غرق درفساداداری وقاچاقبران موادمخدر دانسته شده است که به سلسلۀ زنجیره یی به گونه یی درتبانی هم عمل میکنندومیزان حوادث رادراین کشوربلندبرده اندوگویی این ملت رابه گروگان گرفته اند وتیغ ازدمارآن برمی آورند. مردم این کشورهاباهمه محرومیتهاقربانی بازی بزرگی شده اندکه ازآنسوی اوقیانوس هاازواشنگتن ، لندن ، برلین ، پاریس وروم آغازدرزنجیره یی اززدوبندهای پیچ درپیچ به هدف راندن جنگ ازگردونواح وخیابانهای شهرهای نامبرده وراندن آن به داخل کشورهای شرقی آعازیافته است که مرکزثقل آن حالاعراق وفغانستان وفرداهم کشورهای دیگری خواهدبود. 

این گزارش مطلبی راپیرامون زنده گی زنان درافغانستان هم به نشرسپرده است که درقسمتی ازآن چنین آمده است :"طبق گزارش سازمان دیده بان حقوق بشرشاخۀ کودکان " انسانهای زیادی خارج ازافغانستان فکرمیکنندکه وضعیت زنان ودختران وحقوق انسانی آنهابهبودیافته است . این تفکر حقیقت ندارد، زنان هنوزموردبدرفتاری ، تجاوزوتهدید سربازان وصاحب منصبان قراردارند...به مانندعراق درافغانستان هم صدهازن به خاطرتاثیرات یورانیم رقیق شده براندام هایشان مریض ومجروح شده اند ..." (16)

گفتنی است که دراین اواخرکودکان زیادی درشفاخانه های افغانستان به شکل معیوب تولدمیشوند. چنانچه شاهدان عینی ازشفاخانۀ کیور(CUR)درشهرکابل گزارش دادند ،  شماری ازکودکان رادراین شفاخانه مشاده کرده اندکه  به شکل معیوب تولدشده بودندکه شماری ازآنهاجانهای خویش راازدست میدهندوشماری هم معلول باقی میمانند . این حالت قابل تحقیق است وناممکن نخواهدبودکه علت سؤشکل کودکان استفاده ازسلاحهای گوناگون به شمول  به کارگیری یورانیوم مایع دربدنۀ تانکهای نیروهای امریکایی باشد. 

این است سرنوشت زنان درکشور هاییکه به انتظارنشسته اند که چه گونه وچه وقت ازمزایای حقوق بشردموکراسی غرب برخوردارمیشوند . یاددهانی مصایب ودشواریهای زنده گی مردمان کشورهای خط مقدم  داستان  زمستانی راماندکه سردی اش پایان ناپذیراست وبس . 

افراط گرایی پدیدۀ تحمیلی بر مسلمانان جهان

امیداست که گفته های بالادست کم پرده یی ازصدهاپردۀ مرموزمبارزه باتروریزم برداشته باشد ویاحداقل این ذهنیت رادرخواننده القاکرده باشد که مبارزه باتروریزم اهداف پیچیده یی داردکه آنرانمیتوان تنهادرسیمای جنگ امریکادرعراق وافغانستان مشاهده کرد. جریان کنونی جنگ جدید پرده یی ازصدهاپردۀ آن است که چون سریالی   ازپیش چشمان مامیگذرد. این درحالی است که ازاصل محتوای ازپیش ساختۀ  سناریوی آگاهی کافی نداریم ودرظاهربازیگرانی راروی صحنه میبینیم . ازاصل بازی آگاهی نداریم وتنهابه مثابۀ تماشاچیان رخدادهای این سناریوهستیم که ازبخت بدقربانی های اولی آن هم میباشیم . بنابراین به مشکل میتوان جزییات این بازی رابه تحلیل گرفت . باآنهم اینقدرمیتوان گفت که برخوردامریکادرقبال ضعیف نگهداشتن اردوی فاقدسلاح ثقیل ، عدم جلوگیری وبی توجهی به شیوع فساداداری ، عدم برخوردقاطع دربرابر قاچاقبران موادمخدروعدم برکناری وچشم خمی هابرای برکناری اشخاص فاسد ازدستگاۀ اداری دولتهای خط مقدم جبهه وده هابی تفاوتی وبی توجهی دیگرهمه نشان دهندۀ یک واقعیت است که کشورهای نامبرده تنهاچون قربانیان بازی امریکادرخط اول قرارگرفته اندتا ازآنهاچون سکوی پرشی استفاده به عمل آید ؛ البته این وضع تازمانی ادامه خواهدداشت که جبهه عوض شود.

ازنظرکارشناسان  این حرکتهای گازانبری امریکادرمنطقه پرده ازنیات اصلی این کشوربرمیدارد. جنبشهای آزادی بخش منطقه دربرابر این گونه برخوردهاناگزیراندتابه دفاع ازخودبرخیزندوگفته میتوان که خیزشهای ضدامریکایی درکشورهای شرقی ریشه درسیاستهای آزمندانۀ امریکادارد.

اظهارت شماری ازتحلیلگران ومقامات غربی نیزبه صورت واضح پرده ازاصل واقعیتهابلندمیدارد. چنانچه "آلن چوه" یک افسرعالی رتبه استخبارات فرانسه ماهیت این جنگ رازیرسوال برده وآنرامسخره خوانده است ودرضمن ریشه های اصلی ترویزم راعربستان سعودی واخوان المسلمین مصروانمودکرده است وبرای حمله به ریشه های اصلی این جنگ امریکاراترغیب میکندتابه سعودی ، مصر، اردن وبسیاری ازکشورهای دیگرشامل ایران حمله نماید. (17)به گفتۀ وی بایددایرۀ این آتش بایدگسترده ترشود.

عکس العمل دربرابرهمچمواظهارات بی مسؤولانه جزحرکتی خشونت آفرین چه میتواندباشد . آیااینگونه حرفهای تحریک آمیزقیام ضدامریکایی رادرمنطقه توجیۀ پذیرنمیسازد ؟ آشکاراست که پاسخ آن بلی میباشد.

حرفهای "دس براون" وزیردفاع فرانسه به گونۀ دیگری پرده ازاهداف اصلی این جنگ برمیداردکه وی طی سخنانی درلندن گفت :" به طورمثال اگرمابفهمیم که امکان به کارگیری یک سیستم قانونی باریشه های یهودی ، مسیحی ویاسیستم کاتولیک درکشورنظیرافغانستان وجودندارد، بایدبپذیریم که به دنبال راۀ حلی باشیم که ریشه هایی درقوانین اسلامی دارد." وزیردفاع فرانسه این حرف رابرای آشتی دهی دولت باطالبان ابرازکرده است وگویاحسن نظرخودرانشان داده است ؛ ولی بیانگرنیات اصلی اهداف غرب درقبال مبارزه باتروریزم نیزمیباشدکه گویی به نحوی غرب رابه مصالحه باطالبان دعوت کرده است ودرضمن به صورت آشکاری هدف اصلی غرب رانیزبرملاگردانیده است . شایدبه زعم خوداواین سخنانش گامی آشتی جویانه بااسلام باشد ؛ ولی لحن آن طوری است که نمیتواندپیام آشتی رابرساند. این حرف ناگزیری است که درصورت ممکن باید افغانستان به وسیلۀ یکی ازسیستم های موردنظراواداره شودکه اینگونه حرفهابه نوبۀ خودراه رابه خشونتهای بیشترمیگشایدوبرناچاری قیام آوران شرقی به ضد امریکاوغرب صحه میگذارد.

هرگاه تمام بدبینیهای خویش رانسبت به امریکاکناربگذاریم ونسبت به اهداف امریکادرمنطقه به نظرنیک ببینیم وباخوش بینیهای تمام به دورازهرگونه بدبینی به آن نگاه کنیم . باآنهم هرآن این حرف امام خمینی درذهنم طنین اندازاست که وی امریکاراشیطان بزرگ خوانده بود وهرگاه این حرف امام هم مصالحه پذیرباشد. این سخن قرآنکریم نمیتوان کم گرفت که استکبارباسیمای قارونی (زر) ، فرعونی (زور)وبلعمباعوری ( تزویر) یعنی درچهرۀ طلا، تزویروتسبیح هرگزمیل به ترحم نداردوترحم یکطرفه دربرابرآن برمصداق این شعرخواهدبودکه :

ترحم برپلنگی تیزدندان            ستمگاری بودبرگوسفندان

سردمداران مبارزه باتروریزم درقبال این جنگ هرهدفی که دارندودرکارگاۀ کوزه گری سیاستهای خویش کوزه های جدیدرابانقش های ترفندآلودبه تصویرمیکشندکه ماراهنوزخبری نیست ؛ ولی برمصداق داستان "فیل وکوران " مثنوی مولانای بلخ باآنکه ازشناخت ابعادگوناگون مبارزه باتروریزم برمصداق هیکل" فیل" چون کوران به نحوی عاجزیم وتنهاازلمس کردن یکی ازاعضای آن برمصداق یکی اززوایای مبارزه باتروریز ؛ هرگاه فیل رابه صورت کلی نشناخته ایم ، دست کم این رادانسته ایم که درسایه وروشن مبارزه باتروریزم حیوانی به سراغ مامی آید ونه انسانی.

پس آنچه به نام مبارزه باتروریزم واردسرزمینهای شرقی میشود ، فاقدهویت انسانی است وتنهادشمنی آن هم باانسان میباشد. بالاخره سرنوشت هرنبردی دربرابرانسانیت محکوم به شکست حتمی است واین مبارزه هم محکوم به شکست حتمی خواهدبود. 

 

1-  اولیویه روا  ،  القاعده وطالبان دوجریان افراطی  ، منبع لوموندفرانسه  ،   روزنامۀ چراغ ، شمارۀ 870

2-   ستفکول               ،      حقایق درموردجهادافغانستان   ،   روزنامۀ ویسا   ،   شمارۀ  123

3-  کرباکو  و رچاردکلاین ،  پیش بینی  شکست امریکادر افغانستان   ، روزنامۀ چراغ  به نقل از روزنامۀ لاس انلجلس تایمز  ، شمارۀ 858

4-   تبصرۀ  رادیوی صدای امریکا  ،      درشام  4- 10- 2007    

5-  شهریاررادپور ، چراایالات متحدۀ امریکامنفورترین کشورجهان است  ،  روزنامۀ چراغ  ، شمارۀ 858

6-  میشل موتو      ، امریکاجنگ علیۀ تروریزم رامیبازد   ، روزنامۀ ویسا  ،  شمارۀ 115

7-   بهادراکمار    ، رخنه های عمیق دراقدام صلح افغانستان  ، هفته نامۀ گنج  ، شمارۀ  59

8-       "             ،                 "                                   ،        "          ،      "

9-  جیم – لوب  ، عکس العمل جهان دربرابرپروژۀ قرن جدیدامریکایی ، روزنامۀ چراغ ، شمارۀ 870

10-        "          ،            "                                                       ،          "        ،       "

11- احمدرشید  روزنامه نگارپاکستانی   ،   ظهورطالبان

12-    خواجه محمدبشیرانصاری   ، افغانستان درآتش نفت

13-   روزنامۀ میامیرال امریکایی    ، به گزارش رادیوآزادی         ، 03-10-2007

14-  برگرفته ازیادداشتهای شخصی   ، به نقل ازرادیو آزادی

15-  به نقل ازبی بی سی ،  شاخص فسادمالی واداری درکشورهای جهان  ،روزنامۀ چراغ    ، شمارۀ 873

16          دلال اسعد، زنان عراق وافغانستان درکشورهای تحت اشغال ، ترجمۀ صفارساعد  سایدانترنیتی  شهرگان                                                                         www.shahrgun.com    

       17-  میشل موتو       ،  امریکاجنگ علیه تروریزم رامیبازد  ، روزنامۀ ویسا   ،  شمارۀ 115

شماره – 60-

مجموع مضامین اول سال 2001 بدین سو


           
شمارۀ 22-23
پسامدرن یا مرحلۀ گذارمدرنیته اندیشۀ  خمارآلوددرغرب ونشه آفرین درشرق
نویسنده   :    مهرالدین مشید
آیاپست مدرن جریانهای گوناگون اندیشه است که همواره به تاخیرمی افتدوبه جلوۀ تازه یی درناکجاآبادها رخ مینمایاند، یاپله یی پس ازمدرنیزم درققس آهنینی زیرسلطۀ ماشین سرمایه داری ویاابهامی گسترده ترازاینها ؟!
 
آری تنهااندیشه است که زیستن رامعنامیدهد وانسانیت رابه سوی کمال رهنمون و راۀ  رستگاری انسانراروشن میسازد وچون چراغ هدایت بشری  زیستن رادرقلمرو تفکرمعنامیبخشد . ازهمین رواست آنانکه خوب اندیشیده اند ، زودترباب رهایی رادق الباب کرده اند ودرحوزه های گوناگون زنده گی به پیشرفتهای چشمگیری نایل آمده اند. حقا اندیشه این درازراۀ ناپایان آدمی منزلی بس آسان وپیمودنی است  برای خردورزان واندیشمندان   وگاهی هم  عبورناپدیرودشوارمینمایدبرای کوردلان ودشمنان آگاهی وتعقل . تنها اندیشه است که به مثابۀ ناب ترین و گزیدۀ ترین پیامداررهایی وآزاده گی چون چراغی برفرازراۀ دوستداران تفکرویاران راستین عقلانیت جلوه گرمیشود ، ذهن دراک آنها راپرورش میدهد ، اندیشه های آنها راازسیالیت بیشتری بهره مند میگرداند ، گره های کورتحجرراازبرج وباروی اندیشۀ آنها میگشاید وپس ازسره وناسره کردن آگاهی دادراازبیدادوزیبا رااززشت  تفکیک وپروازاندیشه رابه ناکجاآبادهای دانش میسرمیسازد.
تنهااندیشه است که حد فاصل میان هستی ونیستی انسانرامشخص مینمایدوهرگونه شک وتردیدرادرمورد انسان به حیث موجودی آگاه ومتفکرازمیان برمیدارد. ازهمین رواست که کانت بنیادگذار فلسفۀ تعقلی دراروپا پس ازامام غزالی دانشمند نامدارجهان اسلام درقرن هفتم  توانست تابه نیروی اندیشه شک خودرابه یقین برساند وپس ازتفکرزیاد موفق به کشف خود گردد وبگوید : "چون می اندیشم پس هستم "درواقع اوتوانست تاهستن وبودن خویش رابااندیشه اثبات کند . آری اندیشه است که مرزمیان خطاوصواب راآشکارمینماید؛ ولی بااینهم نمیتوان ازکاستیهای اندیشه چشم پوشید وپای استدلال چوبین آنراحلال جمیع مشکلات برشمرد؛ ولی  این گفته هرگز معنای اغماض ازاعجازاندیشه وبه هیچ گرفتن تواناییهای آنراندارد .
دراین شکی نیست که تیوریهای جدیدعلمی به یاری اندیشه درحوزه های گوناگون اقتصادی ، سیاسی واجتماعی زنده گی انسانر ادرمعرض دگرگونیهای شگفت انگیزی قرارمیدهد وتحولات شایانی رادرجهان به بارمی آورند؛ ولی بنابرپنچیده گیهای جوامع بشری فرضیه های پدیدارشناسی وساختارشکنی درابعاد مختلف ویرانگرانه وسازندۀ آن نمیتوانند ، به مثابۀ قالبهای پذبرفته شده درهرکشوری قابل تطبیق وحلال مشکلات آنها باشند ؛ زیراکه دشواریها درحوزه های مختلف درهرکشوری متفاوت است . ازاینرودراکثرموارد فرضیه ها ی  علمی نمیتوانند ، مصداق کلی والگوی جهان شمول برای تمام کشورهای جهان باشند . این بدان معنانیست که کشورهای دیگرازهمچوفرضیه ها  بهره گرفته نمیتوانند ؛ بلکه هرکشوری میتواند ازتیوریهای فرهننگی وفرضیه های علمی به ویژه درعرصه ها ی اجتماعی استفاده نماید . آنچه مهم است اینکه چگونه این تیوریهاو فرضیه هارا درکشورهایی به کارگرفت که درشرایط خاص آن به وجودنیامده ودرآنها چندان قابل تطبیق هم  نمیباشند. دانشمندان هرکشوری رسالت دارند تا بن بستها راازفراه راۀ تحول فکری  دورسازند وباغنی ساختن وبالنده گردانیدن انریشه های تازه  زمینه های تطبیق آنهارا درکشورخودپیداکنند.
بزرگترین مشکل روشنفکردرچهان سوم پذیرش دربست همچواندیشه هاوفرضیه ها میباشد که با پذیرش بدون قیدوشرط آن  به عوض برداشتن بارمشکلات ازفراراۀ مردمان خود به دشواریهای آنها نیزمی افزایند. یکی ازدلایل آشکارروشنفکران درشرق دنباله روی آنهااز الگوهای غیرشرقی وپذیرش نمونه های تیپ تفکرغربی میباشد . متفکر شرقی حق دارد که به صورت مستقل بیندیشد وبه یاری اندیشه به دنبال الگوهایی برود که باجوامع شرقی توافق ومیل  سازگاری داشته باشند. اینگونه نمونه ها نه تنها دفع نمیشوند ؛ بلکه بدون هرگونه مقاومت زود پذیرفته هم میشوند.
ازآنجاکه بحث مدرن وغیرمدرن ، مدرنیته ، مدرنیشن ، مدرنیزم وپست مدرن ازجمله بحثها ی اندکه ازدیارغرب وارد مشرق زمین گردیده اند واینها درواقع تجربه های کشورهای غربی میباشند که درکشورهای آنها میتوانند ، مصداقهای عملی روشنی  داشته باشند. ازاینزو این بحث هادرکشورهای شرقی هنوزتاحدودی بیگانه تلقی شده اند. به هرحال این بیگانه نگری رانمیتوان دلیلی برای ردکلی ، نپذیرفتن ویاسلب حق اندیشیدن دراکناف واژه های نامبرده خواند ؛ زیراکه جریان اندیشه درجهان امروزچون رودخروشانی است که نمیتوان جلو حرکت سریع آنراگرفت ، برعکس مقاومت بیشتردربرابرآن به میزان تخریب آن بیشتر می افزاید . بنابراین سینۀ تحمل وتدبررابایست دربرابراین رودخروشان آماج قرارداد تابتوان امواج کشندۀ آنرامهارکرد وامواج سازندۀ آنرابه کارگرفت ؛ زیراکه ایجادسدآهنین دربرابر جریان بی بازگشت تفکرنه تنها برقدرت ویرانگری آن می افزاید ؛ بلکه زمینه های استفادۀ درست ازآن را نیزمحومینماید . بابه جریان درآوردن اندیشه نه تنها ازطغیان وانفجارآن جلوگیری به عمل می آید ؛ بلکه امکانات استفادۀ سالم برای بازسازی مادی ومعنوی کشوری نیزفراهم میشود.
 پست مدرن ویاپسامدرن
 
حال می پردازیم به اصل موضوع که همانا  پست مدرن ، یا پسامدرن ویا مرحلۀ گذارمدرنیته است تاحداقل برای شناخت مدرن ازغیرمدرن وتشخیص وتفکیک این دوازیکدیگرحرفی رابه پیش کشیده باشیم.
اینکه امرمدرن ازغیرمدرن فرق شود . بحثی است پیچیده وبغرنج که تاحال سرکلافۀ آن طورشایدوباید کشوده نشده است . بسیارابهاماتی دراین موردوجوددارند و این ابهامات درحال افزایش میباشند . هرگاه درغرب گرهی ازاین ابهام بازمیشود ، درشرق ابهاماتی به آن افزوده میشود وتاهنوزبه خوبی درک نشده است که آیاریالیزم" گوستاوکوربه "(1)توانسته است سمبول نقاشی مدرن باشد ویاامپرسیونیزم" کلودمونه " (2)ویااکسپرسیونیزم تجریدی "پولاک "(3) ، یاانیکه ادبیات مدرن ازنوع روایات "ویرجینیاولف "(4)و" جیمزجویس (5) “است ویاازگفته های " ارنست همینگوی " (6)!؟آیاموسیقی جدید صداهای غیرهموزن " آرتولد موئنبرگ "(7)است ویاآثار"استروینسکی " (8)!؟وآیاتحمل  ومدارامظهرمذهب جدیدقرن شانزدۀ اروپااست ویاریشه درمذاهب وادیان دیگرهم دارد!؟ ویادرحوزۀ شناخت ؛ آیامعرفت شناسی  جدیدمعرفت شناسی استقرایی                       بیکنی است ویاشناخت قیاسی دکارتی !؟ آیاتجربه گرایی کلاسیک بریتانیایی ونگاۀ خشک مثبت گرایی ( پوزیتویستی ) نسبت به جهان جدید است ویادیدگاههای رومانتیکی پیرامون جهان !؟
آیادستگاۀ شناخت " جان لاک"(9) یا"بریکلی"و یااسپینوزا(10)ویاروش انتقادی "کانت " کدام یک میتوانند مدرن تلقی شوند ، یادرحوزۀ "اپیستمولوزی " ( معرفت شناسی ) ، شکاکیت ونسبی گرایی جدید فرانسه یی ، یااصالت تجربۀ بریتانیایی ، یاایده آلیزم آلمانی وپرگماتیزم امریکایی کدام یک ویااینکه مدرنیته شناخت صددرصد هستی راممکن میشمارد ویاصددرصد ممتنع وپرسشهایی دیگری ازاین دست ، درحوزۀ تحقیقات علمی وشناخت پدیده هاذهن انسان رابه خودمشغول داشته است .
درحوزۀ مکاتب بزرگ اجتماعی ؛  چون فاشیزم ، استالینیزم ولیبرالیزم که هرسه به نحوی محصول مدرنیته اند ؛ البته باسیمای ها امپریالیستی کدام یک میتوانند مدرن باشند . درعرصۀ فلسفۀ سیاسی آیااندیشۀ تمرکزقدرت "هابز" ( پایه گذارنظریۀ دولت مدرن که بافلسفۀ سیاسی خود به ترسیم خطوط اصلی سرشت صورت وقدرت دولت مدنی میپردازد)، یاتکثرقدرت وتفکیک قوای منتسکو، قرارداداجتماعی روسو، لیرالیزم " جان لاک " وسوسیالیزم " مارکس " کدام یک مدرن اند. 
 درحوزۀ اندیشه ها وایده آلهای انسانی ؛  " یوتوپیا" یاضد"یوتوپیا" ، ایده ئولوزی یانفی ایده ئولوژی ، دموکراسی یاتوتالیتریزم ،    سرمایه داری بازارآزادویاسرمایه داری دولتی ، کاپیتالیزم یاسوسیالیزم  ، اصالت فرد ویااصالت جمع ، عدالت خواهی ویانفبی برابری توزیعی ودفاع ازنظم خودجوش ، ناسیونالیزم ومفهوم دولت وملت یاانترناسیونالیزم وجهانی شدن ، اخلاق ستیزی وشخصی کردن ارزشها ویااخلاق سازی غیردینی ، اخلاق عملی کانت یااخلاق پوزیتویستی کارناپ (11) ، خیراخلاقی بنتام(12) ویامیل به ارجاع لذت و سودفردی ویاجمعی ویا تحویل اخلاق به عاطفه ، احساس شهود ، اخلاق تکاملی ویاتطورگرایی نانیهلیزم  اخلاقی ، اخلاق برخاسته ازروبنای ابزارتولیدی ویانیروی وجدان روسویی . درحوزۀ تفکرجهانی ؛ حهانی سازی وغربی سازی یاپلورالیزم ، درحوزۀ حقوق ؛ حقوق وضعی ویاحقوق عرفی یا خردناب یاقرارداد، پوزیتویزم حقوقی نسبی گرایی ویاواقع گرایی برمبیای حقوق بشرکدامیک مدرن اند . پذیرش ویاردکدام یکی ازاینهاباب وروودبه مدرنیته رافراهم میسازد . هرقدراین بحث به درازا کشانده شود ، ابهام درآن بیشترویقین درآن کمرنگترمیگرددوبرگرۀ مدرنیته درحوزههای گوناگون فکری افزوده میشود . هرگاه همۀ اینهاراشامل مدرنیته سازیم دراینصورت مدرنیته نه گفت وگو ؛ بلکه پاسخی میگردد برای گفت وگوهای متناقض یعنی مفاهیم متذکره درسالهای طولانی جاگزین  تاریخ اندیشه  شده است .
دراین حال مدرنیته به مثابۀ بحرانی درپاسخ به بحران قبلی مطرح میشود؛ ولی مدرنیزم باوجود آبهام فراوانیکه درمفهوم خوددارد . به حیث یک ایده ئولوژی سختگیرانه درحال تبدیل شدن به تحجراندیشی جدید است . ازهمین رواست که شماری ازدانشمندان پایان ایده ئولوژی مدرنیته رادرحدود 45 سال قبل پس ازایجاد جنبش " پساساختارگرایی " درفرانسه عنوان میکنند که فعالیت های پلورالیستی ( کثرت گرایانه ) نسبی گراییها، فیمینستها (طرفداران دفاع ازحقوق سیاسی واقتصادی زن برای تامین عدالت درجامعه) ، جنبشهای محیط زیست ونقدمدرنیزم ادبی شالودۀ اندیشه های مدرنیته رامترلزل گردانیدندووافکار مدرنیزم رابه گونۀ گرایش بنیادگرایانه به مثابۀ جستجوی اهدافی درناکجاابادها به بادانتقادگرفتند وافشا کردند . باایجاد نیهلیزم ازشکم مدرنیزم پروژۀ مدرنیته آسیب پذیرتر وحتاپایان یافته عنوان شد.  سلطۀ طبقاتی سرمایه داران که ازجمله نتایج محتوم صنعبی جدید بود که  عواقب ناگوار آن منجربه کالاپرستی ، دنیاگرایی ، خودبیگانگی ، سلطۀ پول و تبدیل شدن انسان به پرزۀ ماشین یاشی گشتگی انسان گردید.
گفت وگوهای مدرنیتۀ لیبرالی وسرمایه داری وتبدیل شدن  جامعۀ عقلانی مدرن به قفس آهنینی زیرسلطۀ سرمایه داران وابزارشدن انسان واسارت جدیداو نقددیگری بود که باراول ازطرف" مارکس وبر" (13) و"پاره ثووموسکا"(14)به عنوان اعترافات درغرب  مطرح شد . سپس حلقاتی چون حلقۀ فرانکفورت (15) شجاعانه تربه آن تاختند وبعدترباپیدایش "جامعۀ مدرن  انومی " که سرگشتگیهای اخلاقی ، درهم شکستن ارزشها وفقراخلاقی ومعنوی مدرنیزم رادرپی داشت ازجمله مشکلاتی بودکه ازطرف جامعه شناسانی چون" دورکهیم " مطرح شد وپروسۀ نامبرده راپیشنهادات وی مبنی برتشکیل گروههای مدنی پیچیده ترگردانید . نقدها ی" هیگلی " های جوان وراست نسبت به جامعۀ مدرن سرمایه داری همراه باانحطاطهای بزرگ که گواۀ پایان یافتن عقل مدرن بود ، آسیب پذیری مدرنیته را آشکارترگردانید . فلسفۀ اروپایی بعد از"هایدگر" به ویژه پس از"ویتگنشاین " به مثابۀ ابرهای پراگنده به تدریج بایکدیگرمتصل شدند وعقلانیت ابزاری سرمایه داری فردگرایی لیبرال رانیزخدشه دارگردانید. ازاینکه پست مدرنیزم روش شناسی بنیادهای معرفت مدرن غربی رامترلزل میخواند ، ازاینرو وحدت وغایتی راهم درجهان سراغ نمیدارد.
ازهمین رواست  برخی باوردارند که پست مدرنیزم جنبشی برضداروپای مسیحی وفیودالی بود وآنرامرحلۀ انکارمدرنیزم واعلام پایان پروژۀ به بن بست کشیدن انسان خوانده اند
مفهوم پست مدرن باسیمای ناکجاآبادی اش چنان پیچیده مینماید که ازآن کلافۀ سردرگمی تعبیرشده است وسرنخ آن هنوز طورشاید وباید به کلک اندیشه بازنشده است .ازهمین رواست که دانشمندان ازآن تفسیرهای گوناگونی ارایه داده اند  . "حسن رحیم پورازغدی " (16)پست مدردن  راازجهت ابهام وکشداربودن آن به اکاردیومی تشبه کرده است که پیوست کوتاه وبلند میشود وباآن موزیکهای متنوع  میتوان نواخت ویانویسندۀ دیگری  ذهن یک پست مدرن را همانند چوب جادویی"کلوپاترا" میخواند که به هرچیزاثابت کند بلافاصله آن چیزراپست مدرن میسازد ویاازآن گسترۀ بی بازگشتی تعریف کرده اند که چون نظربودا "مرزی میان ظلمت ونور" تماشای آخرین مرزروشنایی آن  ممکن وپاگذاشتن درمحدودۀ روشنایی آن  امکان هرنوع بازگشت را ازبین میبرد . به تعبیری دیگرپست مدرن رابه مثابۀ ورطۀ چالشهای بی انتها چون تابویی میتوان خواند که به دورازحریم آن هرگونه تلاش وصلت خواهانه مجازوداخل شدن درحریم آن ممنوع پنداشته میشود .
پس ازایینمه ابهامات ؟!
 
باآنهمه ابهاماتیکه درتعریف مدرنیته وجوددارد . ازشاخص های آن دراثارکلاسیک مدرنیته چون : رنسانس ، انقلاب صنعتی ، اومانیزم ، اصلاحات مذهبی پروتستانیزم ، لیبرالیزم ، روشنفکری ونقدسنت محافظه کاران کلیسایی نمیتوان انکارکرد که دردودستۀ علمی ومعرفتی چون : عقلگرایی وعلم گرایی ، استقراوتجربه ، شکاکیت درالاهیات مسیحی و عقل ابزاری ، تکنالوژی وماشینیزم ، شهرنشینی وتقسیم کار، تفکیک نهادهای بوروکراسی  وفردگرایی ، اومانیزم ( انسان گرای وانسان دوستی ) و آزادی ، سکولریزم ،ودموکراسی لیبرال ، سرمایه داری و بازارآزاد ، ترقی وتوسعۀ مادی وغیره ؛ البته همۀ اینهادرتعارض آشکاروصریح بافرهنگ مسیحی ،  وارد حوزه های گوناگون فرهنگ وتمدن غرب گردیدند وآنرامتحول گردانید ند.
مولفه های نامبرده دردونقطه یکی تعریف عقل یعنی توانایی وحدودشناخت انسان ودیگری تعریف انسان یعنی حقوق وکرامت او متمرکزگردیده اند ؛ البته به هدف کشف دوبارۀ قدرت عقل انسان وحقوق او که نظریه پردازان مدرنیته به دنبال آنها میباشند.
بنابراین پست مدرنیزم رادنیای  پاسخها نه ؛ بلکه دنیای پرسشهای ابهام آلود  پایان ناپذیرمیخوانند . پست مدرنیزم درشماری ازنوشته ها به گونه های پسامدرنیزم ، پسانوگرایی وپسین نوگرایی نیزآمده است که پساازواژۀ انگلیسی " post" یعنی عبورکردن  گرفته شده است ؛ ولی شماری ازدانشمندان مدرنیزم رامفهوم کامل نوگرایی نمیدانند ؛ ازاینرو کاربرد پسانوگرایی راباپسا مدرنیزم درتناقض میبینند.
 
 
 شماری ازدانشمندان چون "ژاک دریدا")(17) شاگردنهضت ساختارگرایی واندیشه های پساساختارگرایی میشل فوکووپدیدآورندۀ ساختارشکنی که تیوری وی درفلسفه پست مدرن ونقد ادبی تاثیرفراوان داشت . وی ازعرصۀ پدیدارشناسی به ساختارگرایی وساختارشکنی نزدیک شد)باورداردکه پسا(post ) راازجعل دوواژۀ "difference" به معنای تفاوت وتمایزو "deference" به معنای  تواضع ، تمکین ، تسلیم ، تن دردادن وپوست عوض کردن نیزمعناکرده است که تعبیرنامبرده میتواند کلیدی برای تحقیق های پیچان درزمینۀ پست باشد ؛ یعنیدراین روند جریان دگرگونیهای رنگارنگ همواره به تاخیرمی افتندوبه جلوۀ تازه یی خودرامینمایانند. بنابراین دراصل معنایی درکارنیست ؛ زیراکه کوشش برای یافتن آن پس ازعبورازمرزهای زبان شناسی  ممکن میباشد . ازهمین رومفهوم  "post " درپیشوند مدرنیزم باگذشته گره خورده است وشماری ازآن پله یی پس ازمدرنیزم تفسیرکرده اند. شماری اندیشمندان طراز اول اندیشۀ پسامدرن ، این مفهوم رابه شکل ضدونقیض یعنی به گونۀ پره دوکسی به کاربرده اند . چنانچه "ژان فرانسوالیوتار"(18)میگوید: " یک اثرزمانی مدرن است که ابتداپسامدرن باشد . لیوتار اصطلاح پسامدرن رابرای مشخص کردن پله یی ازتکامل فرهنگ به کاربرده است . وی این واژه راازدانشمند ان امریکایی وام گرفته است که آنهاپسامدرنیزم رادردایره  های  برایند مدرنیزم ، تکامل مدرنیزم ، ضدمدرنیزم ، فرامدرنیزم وامیزه یی ازهمه مطرح کرده اند .
باتوجه به اندیشه های گوناگون نظریه پردازان پست مدرن این سخن لیوتار راکه گفته است : " پسامدرنیزم درواقع مدرنیزم جمع بحرانهایش میباشد " .این حرف اندیشه های گوناگون دراین مورد رااسیب پذیروشکننده مینمایاند؛ درحالیکه مدرنیزم باآن همه پرسشهای پی درپی اش درتاریکی ترین لحظات چراغ امیدی رادرذهن انسان روشن  میکرد ، آخرباب سرگردانیها ی امید پاسخ یافتن برای رسیدن رادق الباب مینمود وانسانرابرای فهمیدن این حرف : تابدانجارسید دانش من           که بدانم همی که نادانم    یاری میرساند
بااین تعبیرپست مدرنیزم نادانیهارادرقلۀ آگاهی های خویش میبیند ویه قولی پسامدرنیزم کاریکاتورمدرنیزم تلقی شده است که انرژی بیشتربرای ازدست دادن انرژی رادارد.ازهمین جا است که گفته اند : "هنر پسامدرن همان هنرمدرن است ؛ اماآنجاکه هنرمدرن به حدخودرسیده باشد" ؛ پست مدرنیزم به استقبال این حرف  : گربه پروازوگرازسعی پریدن رفتم        رفتم اماهمه جاتانرسیدن رفتم ، میشتابدو هیچگاهی ازسرگردانی ولالهانی انسان نمی کاهد وهرگز اورابرای رسیدن به ناکجا آباد های ناتجربه شده یاری نمیکند. بااینهم انسان دروادی سرگشتۀ شناخت پست مدرنیزم برمصداق این شعر بیدل : حیرتم آیینۀ تحقیق نیست        اینقدردانم که چیزی دیده ام
حداقل میتواند اندکی درنگ نماید وبرسکوی یافته های خویش تمکین نماید وناکچاآباد آنرابه تماشا بگیرد .
فرایند پست مدرن شدن ذهن به تعبیری دیگر
 
شماری هم فرایند پست مدرن شدن ذهن رایک پیشامد گشتالتی(19) به مثابۀ اشراق ناگهانی درنتیچۀ یک بازتعریف فراگیرازتمام گسترۀ ییکه درمنظرۀ فرد قرارگرفته است ، میدانند ؛ البته به مثابۀ منظره ییکه بقایا وخاطره های گذشته رادرخودجاداده باشد ودریک تفسیر جدید  قابل دریافت باشندو تفسیرحال رانیزانعکاس وارایه بدهد ودرضمن آیندۀ محتمل ودرحال وقوع شامل همه باورها رادریک  رخداد"گشتالتی"  به صورت شگفت انگیز دریک لحظه به نمایش بگذاردوقابل درک بسازد. گشتالتی ها این حادثه را"بینش " خوانده اندکه  درعرفان شرقی ، اشراق خوانده شده است .
ذهنیت پست مدرن دریک طرزتلقی برخاسته ازموقعیت جامعه شناسانه  نه فلسفی گرایانه  که فردبه عنوان جوهرواساس ( subject)   درآن قراردارد ، درحدیک شی سقوط میکند . گویا موقعیتی پیدامینماید که خودرامحصول رسانه یی مییابد که هرگزبرخورکنترول ندارد . پس ازاین اودیگر برخودنه تنهاکنترولی ندارد ؛ بلکه زنجیرۀ علت ومعلول راازهم گسیخته میبیند وبه اوطوری تفهیم میشود که زنجیرۀ دال ومدلول هم باسرنوشت مشابۀ ازهم پاشیده است ودسترسی به واقعیت رانیزحتا ازدست داده است.
درچنین حالی ناچارانه خودرایک پست مدرن معرفی میکند تابتواند به دورازریااندیشه های خودرادرهر رشته یی ارایه بداردکه بازگوکنندۀ واقعیتهای جامعه شناسی وجامعه زیستی اوباشد. البته  به امید اینکه برای ابرازواقعیت ازدست رفته درشکل نه محتوابه عنوان یگانه شخص برای بیان واقعیت باقی بماند. به این تعبیرکه همه دروغ میگویند وتنها اواست که واقعیت رابیان مینماید ؛ به این تعبیرکه  واقعیت نهایی به عنوان معیارسنجش واقعیت دردست نیست . انسان پست مدرن فکرمیکند که او واقعیتی راآشکارکرده است که دردست نیست . بدین گونه یک پست مدرن میخواهد نشان بدهدکه قصدفریب دادن راباعلم کردن طوماربلندی ازارزشهادرقالب فرارویت ندارد . بااین تعبیرپست مدرن راتلاشی خوانده اند ، برای به کارگیری تمامی امکانات ممکن برای بیان حقیقت ؛ حقیقتی که درواقعیت وجودندارد . برای توجیۀ این مطلب شاید به قول "نیچه " بسنده کرده باشند که میگوید : "به تعداد چشمها نگاه وبه تعداد نگاه ها واقعیت وجوددارد". به زعم پسب مدرن ها  واقعیت ممکن است ، به شکل بینهایت تظاهرنماید ، آنهم دروضعیتی که تمامی صورآن بایکدیگر به لحاظ ارزشی هم قیمت وهم بهااند . این هم بهایی رادلیلی برای نبود واقعیت ذکرکرده اند. 
 
گوناگونی نظریه پردازان  پست مدرنیزم درگسترۀ اندیشه های کانت  
برای روشن شدن  شناخت شناسی  مدرنیته دانشمندان دوجریان"بیکنی " و"دکارتی " رابدیلهای شناخت شناسی ( استمولوژی ) قرون وسطایی دانسته اند . جریانهای نامبرده درشکل دهی اندیشه های کانت بنیادگذارپوزیتویزم ( اثبات گرایی واثبات نگری ) تکاملی تاثیربسزانمود . درواقع عقلگرایی دکارتی وتجربه گرایی بیکن ، هیوم وجان لاک  وسپس تلفیق اندیشه های این دوبدست کانت راههای گوناگون ونتایج متضادرابه باراورد ؛ ولی همۀ آنها درنفی الاهیات مسیحی وارزشهای کلیساموضع مشترک داشتند.
آنچه بعدترجاگزین این اندیشه گردید ، نوعی تجربه گرایی توام بامحتوای شکاکیت بود که امروزبخش اعظم جهان مدرن غرب راتحت سیطرۀ خویش قرارداده است. (20)
ازهمین رودانشمندان باوردارند ، باآنکه کانت علم رادرغرب برای همیشه ازواقعیت جداکرد وادراکات انسان راتنها ذهنیات او خواند؛ ولی اندیشه ها ی او چنان درحوزه های فلسفه ، کلام ، اخلاق ، عرفان ، سیاست وحقوق درغرب تاثیرواردکردکه باانتقادقراردادن اندیشه های اوبسیاری تحولات درحوزه های نامبرده درغرب رابایددرترازوی نقدگذاشت . شماری اندیشمندان اندیشه های کانت رابه مثابۀ بنیانگذارمدربیته درغرب مورد انتقادقرارداده اند . معرفت شناسی اوراکه ازشاحص های برچستۀ مدرنیته است که باحاکم گردانیدن مقولات دوازده گانه خویش برهمه چیزنه تنهامشکل شناخت راحل نکرد ؛ بلکه راۀ شناخت رانیزمسدودکردوبه آن مشکل بیشتر افزود. کانت که متاثرازاندیشه ها ی دکارت وبیکن است که اولی عقل راخودکفاوکافی میداند ومنکراعتبارشناخت حسی است ودومی تجربه گرا وبامطلق دانستن شناخت حسی منکرشناخت حضوری وبدیهیات است. (21)
هردودیدگاه باوجود تواقض وکمبودیهاییکه دارند ، دراندیشه های کانت انعکاس یافته اند ؛ درحالیکه ادراک حسی ابتدایی ترین نوع درک بوده ودرحوزۀ  خودمعتبراست ، فقدان هرحس به فقدان بخشی ازآگاهی هامی انجامد ومحسوسات رانمیتوان بدون یاری حس وعقل درک کرد. ازسویی هم تجربه واحساس منشأ علم نمیشوند . دراینصورت  تمام علوم تجربی غیر قابل توجیه میشوند ، به صورت منطقی فرومی پاشید وهیچ قانون علمی هم نخواهیم داشت.
 
 
درحالیکه خطا پذیری حس امر تجربه شده یی است و علوم غیر تجربی شناخت خود را ازحس  نمیگیرند . تجربه و استقرا  در حوزه محسوسات مفید اند اما نمیتوانند مستغی  از عقل باشند و خطا پذیر اند ؛ البته این خطا پیذیری مخدود به زمان و مکان و متآثر از شرایط بدنی و روحی اند ؛ ولی با  این هم هر کدام در حوزه خود قابل قدر میباشند.
به همین گونه ادراک عقلی هم که منشأ اساسی ترین معرفتهای بشری اند ، دارای  ارزش بنیادین  است و بدون عقل هیچ چیز قابل درک نیست .  از همین رو بدون عقل دین هم قابل درک نیست و حتا امور تعبدی هم به شناخت عقلی ضرورت دارند .
ار انچه گفته امد آشکار میشود که حس و عقل هر دو ارکان مهم شناخت اند؛ ولی باید به حدود شناخت هردو توجه داشت که اعتبا رگزاره های عقلی محتاج به استدلال مبنی بر اعتبار گزاره های عقلی بی نیاز از استدلال چون ؛ امتناع تناقض ،امتناع انفکاک معلول از علت تامه ، اصل هوهویه ، حملی اولی........ اولیات و جدانیات ، میباشد.
اعتبار گزاره های یدیهی عقلی چون من هستم ؛ میترسم و شک دارم را که یقینی اند ذاتی و یا ناشی از شناخت شهودی اند که خطا ناپذیر تلقی شده اند ؛ زیراکه واسطۀ در کار نیست مگر آنکه خطا در تفسیر ان ها صورت بگیرد.
کانت  همۀ اینها را به گونه یی با یکدیگر تلقیق کرد.  وی با به کار گیری راه های محتلف با نتایج متضاد برای نفی الاهیات مسیحی و ارزشهای کلیسا مبادرت کرد.
کانت دریافت که تنها با معقولات اولیه ( برگرفته از محسوسات علم به وجود نمی اید؛ ولی معقولات  دومی  شامل مفاهیم فلسفی و منطقی را به صورت کامل ذهنی و جز ساختمان ذاتی ذهن دانست ؛  در حالیکه منتقدین اندیشه هایش خطای اورا در همین دانسته اند ؛ زیرا که نه  ذهن پیش ساخته یی دارد و نه هم همه معقولات در ذهن صد در صد و به کلی  بیرابطه به خارج اند . او نمیتواند تعریفی درست از زمان ومکان بدهد در عین حال علم را در ظرف زمان ارزیالی میکند ؛  در حالیکه علم با وجود وفوع اش در زمان خاص و مبادی و مقدمات امور زمانی اش بازهم گرفتار زمان نیست . یعنی زمان ظرف علم  است نه قید علم علاوه بر این زمان حالت جسم است نه مفهوم صرف ذهنی
بنابر این چگونه میتوان پذیرفت که معقولات ذهنی کانت صد در صد ذهنی و در عین حال منطبق بر اشیایی خارجی اند . این ارتباط و انطباق را چکونه میتوان میان امور ذهنی محض که به نظر او منشآ خارجی ندارند، با واقعیت های خارجی پیدا کرد و چگونگی ارتباط میان عالم و معلوم را چطور متوان کشف کرد . از سویی هم باور او مبنی بر وجود" مادۀ علم"  در خارج از ذهن به حیث علیت تاثیر و منشائیت ماده خارجی برای مفهوم ذهنی و سپس ترکیب او با مفاهیم ذهنی  نقض بر معقولاتی است که وی بر آنها دست یافته است .
علیت در دستگاه فکری او تنها صورت ذهنی دارد و این تفکر شکاکیت افراطی و سوفیزم خطرناک را درقبال دارد ؛ زیرا که بدون پذیرش علیت اثبات واقیعت جهان ناممکن است ، در حالیکه علت تصویر ذهنی ما از جهان معلول وجود خود جهان است و  بدون موجودیت جهان چکونه تصویر ذهنی آن ممکن میباشد . پس به اینصورت چگونه میتوان علیت را صرف تصویر ذهنی دانست و با توسل به آن جهان واقعی را اثبات کرد.  از همین رو کانت با افکار خود علم را برای همیش از وافیت چدا کرد و تمام ادراکات انسانرا ذهنیات او خواند، در واقع سوفیزم جدیدی را وارد حوزۀ تفکر در پوشش مدرنیته نمود.
پس از کانت نه تنها اندیشده های او در حوزه مدرنیته دستخوش تحولات زیاد گردید و دانشمندان زیادی آرای موافق و مخالف خود را پیرامون مدرنیته ابراز کردند، پست مدرنیته یا پسا مدرنیزم  که پروسه تاخیر برای جریان مدرنیزم نیز خوانده شده است ،  از اندیشه های کانت به نحوی اثر پذیر گردیده اند.
با توجه به وسعت اندیشه های کانت که حوزه های فلسفی گوناگون  تعفلی و تجربی را در استخدام اندیشۀ خویش در آورده بود .  شماری از دانشمندان اینرا دلیل اختلاف و عدم توافق میان بسیاری نویسنده گان موسوم به پست مدرنیزم ارزیابی کرده اند و حتا بعضی از پست مدرنیست ها داشتن هرگونه نظریۀ خاص دراین مورد را نیز انکار میکنند . گوناگونی نظربه ها در حوزه پست مدرنیزم حتا فگر تلخیص را هم در آن مورد نفی میکند . با اینهم د ر حوزه پست مدرنیزم مسایلی وجود دارد که پست مدرنیست ها را از یکدیگر متمایز میسازد.
 
درموردپست مدرن نظریه های گوناگونی وجوددارد . ازجمع نظریه های اندیشمندان آشکارمیشود که بحث برسرپست مدرن چنان بحثی به اصطلاح کشداروپرابهام است که پرداختن به آن بیشتربه پیچیده گی آن می افزاید.
پست مدرن باهمه هنجارشکنی هاودشواریهایش چه آنرانتبچۀ شکست مدرنیزم ونه مرحله یی پس ازگذارازمدرنیته ویامرحله یی به گونۀ دیگربدانیم ، باید اشاره کرد که مدرنیته هرزمانیکه وارد یک اجتماع میشود ، برای نهادینه کردن آرمانهایش به اصطکاک روبرومیشود . درنتیجه به یکنوع گسست مواجه میگردد. این گسست غیرقابل بازگشت نسبت به سنت ، سبب میشود که ناگزیرچیزهایی ازآن درجامعه باقی بماند . آنچه که ازآن برجای میماند ، مولفه های پست مدرنیته خوانده شده است. این مولفه های بازمانده ازدوران گسست مدرنیته به مثابۀ پیش برندۀ واقعی پارامترها یاعامل های موثررشد وتوسعۀ اجتماعی عرض اندام میکنند . ازهمین رواست که مدرنیته رامرحلۀ عبور نه ؛ بلکه فاصله یی میخوانند که تنها رشدوتکامل رادرچهارچوب ارزشهای خود برمیتابد.(22) ارزشهاییکه درپهلوی نهادینه شدن آنها دروجود فردی واجتماعی بتوانند به صورت متعادلی پاسخگوی نیازهای فردی واجتماعی درسیطرۀ تحت قلمروخویش باشند ؛ البته حالتی که زیرساخت های ناآگاهانۀ بشری چندان تمایلی به درهم  ریختن وفروپاشی  آن ندارند.
درکشورهاییکه زمینۀ موفقیت نسبی مدرنیته موجود ونهادینه شدن آن ممکن بود . کمترین سهمی ازتجربه پسب مدرن راازخود به جامانده اند ؛ به گونۀ مثال شماری ازکشورهای اروپایی چون بریتانیا ، فرانسه وآلمان  رامیتوان یادآورشد . شماری باوردارندکه پست مدرن ازاروپا به امریکادامن گسترده است. به قول" پودریا"(23) متفکرغربی که درکتاب خود زیرعنوان " امریکا امریکا " بحث کرده نوشته است : "اروپایی هابیشترتحت تاثیرتماشا ی امریکا پست مدرنیته رامطرح کردند ودرواقع باتاثیرپذیری ازامریکا به این بحث پرداختند  . ازآنرواروپاییهاپست مدرن راطورشاید وباید تجربه نکردند.
ازآنرودانشمندان پست مدرنیته رانمونۀ امریکایی میدانند. هرزمانیکه پست مدرن بانمونۀ امریکایی آن وارد کشورهای جهان سوم گردیده است ؛  بنابرنبود موفقیت مدرنیته به شکست روبروشده است. علت آن دلیل نوپابودن جامعه ویامواجهۀ آن باسنت نبوده است  ؛ بلکه علت نفی ارزشهای آنراردآگاهانه وباقوت ازطرف جهان سوم میدانند . تابه یک پست مدرن وخودجوش وخودخواسته نایل آیند . پست مدرننته نمونۀ جهان سومی هم درکشورهای جهان سوم بنابرنبود پیش زمینه ها ی لازم فرهیگی  ، علمی ، اقتصادی ، نبودظرفیتها ی روانشناسی  درافراد و ناهماهنگی مولفه های جامعه شناسی بامعیارها وروشهای سنتی ، نتوانست نهادینه شود ؛ ولی پست مدرن بیابرزرق وبرقی که داشت ، به دورراندن آن ازجهان سوم آنقدرهاساده نبود واین حالت منتج به ایجاد فضای پست مدرن تحمیلی وناآگاهانه درجهان سوم گردید که به شکل خیلی ضعیف وناچارانه باقیماند ومولفه های آن تنها روی دست روشنفکرانی برای خلق آثارهیری باقیماند. این زمانی است که روشنفکر نه مجال بازگشت به سنت ونه فرصت پیش رفتن به آرمانهای مدرنیته راداشتند و  ناچاردرخلای فکری باقیماندند.
ازهمین رواست که" فدرس شارول "(24)  باورداردکه:" ایران پیش از گذارازمرحلۀ مدرنیته به پست مدرنیته دست یافته است". وی دلیل وجود فضای خاص درهرمنطقه راتاثیرات دوران پیشامدرن ویاپست مدرنیته میداندکه درهرمنطقه ویژه گی خودرادارد.
بنابرهمین ویژه گی است که " استادملکیان" (25) جهان بینی سنتی رانسبت به جهان بینی مدرن آرامش بخش وشادی آفرین میخواند و حتاازاین ازاین هم پارافراتر گذاشته ومیگوید : " روشنفکردینی را امری پارادوکسیکال یعنی تناقض بردارمیداند  وملتزم بودن یک روشنفکردینی رابه جمیع لوازم مدرنیته بیدینی عنوان میکند وبرای تفکیک روشنفکردینی ازروشنفکرغیردینی ، روشنفکر معنوی یانواندیش راعنوان میکند وپست مدرنیزم رادرحد پی بردن به نقایص اجتماعی پذیرفته است.
شماری ازدانشمندان نسبت به پست مدرن لحن ملایم تری دارند . ازاینکه پست مدرنیزم  غربی به گونۀ اعتراضی وکشداروواکنشی نسبت به دنیای ماشینی ومدرن است که شکل دیکتاتوری رابه خود گرفته است وازسویی هم حرکت های ساختارشکنانه  ویرانگرانه اند. هرگاه موردتقلید قراربگیرند ؛ چون تجربه های دیگران اند ، نتایج سودمندی رابه بارنمی آورند . این بدان معنا نیست که پست مدرنیزم رابه صورت کلی نفی کرد وآنرادربست مردودخواند ؛ زیراکه حرکتهای ساختارشکن ازجمله پست مدرنیزم صرف نظرازروش های علمی ، فرهنگی واجتماعی آنهازمینه رابرای دستیابی به اهداف متعالی فراهم میسازد وبعید نیست که انسانی ترین روشهاراکه بافطرت وسرشت آدمی سروکاردارد مدنظرقرارمیدهد . ازآنرو"مهدی دهقانی  (26) نویسندۀ ایرانی میگوید : " نگاۀ سطحی به ساختارشمکنی های جوامع بیگانه باجلوه های فریبنده وپرزرق وبرق آنهابدون درنظرگیری درونمایه های فرهنگی وبومی آن ملل نمی تواند اطلاعات کامل راازآنچه واقع شده است ، درانظاربیننده متجلی کند"  . بااین تعبیرپست مدرن درهرمرحله یی باباورهاواعتقادات آن جامعه شکل میگیرد. بنابراین باورها هرنظام وایده ئولوژی حرکتهای موزون وخودجوش خویش رامیطلبد . ازآنرو به مسخره گرفتن باورهاو اعتقادات دیگران به هرنحوی که باشند ، نباید آنها رانقطۀ مقابل پست مدرنیزم تلقی کرد. گفتنی است که نویسنده گانی درایران چون مرحوم "علی شریعتی " درزمان خود به ساختارشکنیهای دست یازید که امروزآنها پست مدرنیزم خوانده میشوند. یعنی هرنظام فکری دارای ویژه گیهای ساختارشکنانه میباشد که به وسیلۀ تلاش های اندیشمندان آن نظام فکری متجلی میشوند.
اینگونه بینش پست مدرنیزم راازمطلقیت وانحصاربیرون میکند. هرکشوری میتواند باتوجه به باورهااواعتقاداتش به پسب مدرنیزم دست یابد واین دورۀ گذاررابه نحوی طی کندتاباشدکه پس ازتجربۀ لازم برای عبورازاین مرحله  خودراازعقب کاروان تجددبه پیش بکشد .
شماری ازدانشمندان باوردارند که هدف اصلی مدرنیزم سیطره یافتن برقلمرو ادبیات میباشد وبیشتر درحوزۀ ادبیات به صورت چشمگیرتر تجلی پیداکرده است  . باتوجه به اثارنظریه پردازان مدرنیزم چون" دریدا" ، "لاکان" و"فوکو"میگویند که اینها اندیشه ها ی خودرادرقالب ادبیات ویژه به صورت فلسفی ارایه نموده اند . یعنی پست مدرنیته رااندیشه های ادبی یی میدانند که به شکل فلسفی پرداخته شده اند . وهدف ازآنراکشاندن طبقۀ متوسط به خصو ص درشرق رابه محوراندیشه هایی میدانند که گویاگفتنی یی برای دنیای جهانی شدۀ امروزی داشته باشند. چنانچه " گل آراحمزه " (27)دانشمند ایرانی دراین زمینه نوشته است : " این فلسفه گرایی ادبیاتی درقالب مدرنیزم به جز آماده کردن طبقۀ متوسط وتحصیلکرده برای قبول اندیشه های دنیای روبه جهانی شدن چیزدیگری نمیباشد" . یعنی ازاینطریق به آنها تفهیم  میشود که آنهادرصورت نداشتن اینگونه اندیشه های مدرنیستی شنونده یی برای حرفهای خودنخواهند داشت.
 
 
 
 
 
 
 
  پسامدرن یا مرحلۀ گذارمدرنیته اندیشۀ  خمارآلوددرغرب ونشه آفرین درشرق
نویسنده   :    مهرالدین مشید
آیاپست مدرن جریانهای گوناگون اندیشه است که همواره به تاخیرمی افتدوبه جلوۀ تازه یی درناکجاآبادها رخ مینمایاند، یاپله یی پس ازمدرنیزم درققس آهنینی زیرسلطۀ ماشین سرمایه داری ویاابهامی گسترده ترازاینها ؟!
پست مدرنیزم به عنوان یک ادعای تاریخی :
حامیان پست مدرنیزم تاریخی استدلال میکنند که سازمانهای اجتماعی یا سیاسی و یا فرهنگی مدرنیته به شکل مدرنیته دگرگون شده اند  و حالا با جهان تازه یی روبر هستیم . بنابر این مدرنیته با پایان خود نزدیک میشود . این پایانی را شامل هر موضوع اجتماعی ،فرهنگی و هنری میدانند . این ادعا را بدون ادعای هنجاری یعنی اینکه مدرنیته خطا است و یا صواب  عنوان میکنند.
 
پست مدرنیزم روش شناختی ضد واقعیت گرا :
 
"پست مدرنیزم روش شناختی"  هرگونه معرفت قابلیت اعتماد نهایی رامردورمیشمارد ؛ ازاین دیدگاه معرفت برای نمایش حقیقت و ماهیت واقعی و مستقل  وجودندارد و تمایزات و تفاوتهای فلسفی سنتی میان واقعی و مثالی،   عینی و ذهنی،  واقعیت و نمود و داده و نظریه را مردود میشمارد.
اینگونه پست مدرنیزم مدعی است که معرفت نه به وسیلۀ رابطه اش با اعیان ، واقعیت ها و داده ها؛ بلکه به وسیلۀ رابط اش با منافع عملی ، دورنماهای مشترک ، نیازها و نحوۀ بیان انسانها اعتبار پیدا میکند  .  این دیدرا تلاشی برای تخریب کوشش های فلسفی برای توجیه واقع گرایی ها تلقی میدارند.
 
پست مدرنیزم روش شناختی  انتقادی :
 
این پست مدرنیزم هرگونه تحقیقات عقلانی را روی مفاهیمی چون حقیقیت ، عقلانیت و معنا منتفی میشمارد ، ازآنرو این پست مدرنیزم را روش شناختی سلبی نیز خوانده اند که تنها با کاستی ها و کمبودیها و به موضوع های مسأله آفرین میپردازد . بدون آنکه به صورت صریح گزینه ها و راۀ حلی رابرای رفع دشواریهای اجتماعی واقتصادی  ارایه کند .
حالاکه بحث برسرانتقاد پست مدرنیست آمده است بیرابطه نخواهدبود تا طرح مسایل مهم برای تفکیک و تشخیص پست مدرنیزم ازجمله  پنچ مضمون شامل چهار موضوع انتقادی حضوریا حاضر  بودن در برابر باز نمایی و ساختن ، منشا در برابر پدیده ها ، وحدت در مقابل کثرت و تعالی هنجار ها در مقابل در ونی بودن آنها و  موضوع پنجم هم که روش ایجابی است(28) ، آنهارامورد بحث قراردهیم .  پست مدرنیزم نوعی تحلیل از پدیده ها را از طریق غیریت سازنده مطرح مکند . یعنی با نفی اصل پدیده و پذیرش غیرت سازندۀ آن در چهار چوب رد  حضور ، منشآ ، وحدت و تعالی هنجار ها مفاهیم جدیدی را ارایه میکند ؛ .یعنی محصولات ابداع انسانی 
حضوریعنی دریافت ادراک حسی راازآنرودربرابربازنمایی و ساختن قرار میدهد که یقینی ترو قابل اعتمادتر از محتوا های ذهنی یی پنداشته شده اند.که در مرحلۀ بعدی به وسیلۀ اندیشه و یا زبان دستخوش تغییر ، باز نمایی و دگرگونی شده  اند . پست مدرنیزم این تفاوت را به انتقاد میگیرد و میگوید "حضور" بازنمایی را پیش فرض گرفته است و حتا در یافت حسی ، بی واسطه و شفاف را انکار میکند.
در حالیکه انکار حضور و جانشین کردن آن به گونۀ تحلیل بازنمایی بحث را به جای دیگری غیر از اصل چیز میکشاند. به گونۀ مثال یک پست مدرنیست از برگزاری سمیناری پیرامون تحول اندیشه ها تنها به تحلیل چگونگی اندیشه ها میپردازد که چگونه به وسیلۀ برگزارکننده گان سمینار به کار گرفته شده است . در این سیمینار اصطلاحاتی چون  اندیشه را حاضر نمیگیرند؛ بلکه اثرات آنرا که عبارت از تاریخ بازنمایی ها و استفاده های سیاسی از آنها است مورد بحث و مداقه قرار میدهد.
همینطور منشاَ را در برابر پدیده ها قرار میدهد و هرگونه تلاش برای دست یافتن به پشت پدید ها و دریافت بنیاد های ان را مردود میشمارد، منکر بازگشت ،  به دست آوردن مجد و یا حتا باز نمایی منشأ، سرچشمه ویا هر واقعیت عمیق تریکه  پشت پدیده موجودباشد، میباشد . نه تنها وجود آنرا به دیده شک میبیند ؛ بلکه آنرا انکارنیز میکند ؛  در حالیکه اکزیستنسیالیستها (طرفداران اصالت وجود وپیروان سارتردانشمند فرانسه )روانکاوها ، پدیده شناسها و مارکسیست ها کشف منشا را رسیدن به اصالت میدانند . پست  مدرنیزم  ترجیح میدهد با به سطح پدیده ها ببیند. بی توجهی نسبت به منشآ پدیده ها را تاکید داشته و شناخت سطحی پدیده ها را مورد تائید قرار میدهد و آنهاییرا مورد انتقاد قرار میدهد که به منشا پدیده ها چسپیده اندو از شناخت سطحی و ظاهری پدیده ها ابا مورزند .
پست مدرنیزم در همه فعالیت های فکری به یک گونه کثرت باور دارد و اذعان دارد،  آنچه را که دیگران واحد ، یک وجود ، منفرد وتام میپندارند . در واقع کثرت میباشد . پست مدرنیزم با تمایل ساختارگرایی عناصر فرهنگی ، کلمات ، معانی ، تجربه ها ، خود های انسانی ، جوامع گوناگون را ساختۀ  روابط و یا متاثر از عناصر دیگر میداند. استدلال میکند چون این روابط متکثر اند پس هر فرد مورد نظر نیز متکثر مباشد. از آنرو هر شخص خود های دارد تا یک خود .   به گونۀ مثال هرکس از خواندن یک متن یک نوع برداشت دارد که هیچکدام معانی کامل و حقیقی را به دست نمیدهد . انکار تعالی هنجار هانیز در پست مدرنیزم قاطعیت دارد.بااین دیدگاه  واژه هایی چون حیقیقت ، خوبی ، زیبایی . عقلانیت را هرگز مستقل وجدا از پیشامد هایی نمیداند  که این هنجار ها بر آنها حاکمیت و یا داوری دارند . به گونه مثال : ایدۀ عدالت در شرایط زمانی و مکانی خاصی به وجود آمده است که با بافت فکری و اجتماعی معین در خدمت منافع معینی  آفریده شده است  و یا به معنی دیگر ما هیچگاهی " خوب " را نمتوانیم به صورت کامل مستقل از چیز های تلقی کنیم که آنها نیز خوب اند؛ یعنی هرخوب صدهاخوب دیگرارتباط دارد وبه همین گونه واژه های دیگرچون بدوغیره .  
این نگرش پست مدرنیست ها را وا میدارد که به ادعاهای هنجاری دیگران در چهار چوب طرح پیشامد های فکری ارایه شده از طرف آنها و قدرتی که همان ادعاهای هنجاری را ایجاد میکند ، پاسخ  بدهند . پست مدرنیست ها ادعا دارند که این دیدگاه آنها را آزادی عملی میدهد تا با تحلیل انتقادی  در همه ادعاهای هنجاری از جمله ادعاهای خود آنها شک را  روا دارند تا به یقین نایل آیند.
هدف ازطرح موضوع های نامبرده از طرف پست مدرنیست ها رسیدن به یک استراتیژی مشخص است ؛ البته با کاربرد پیچیده یی از چهار مضمون بالا که همانا کاربرد  غیریت سازنده در تحلیل هر موجودیت فرهنگی میباشد.
از دیدگاه پست مدرنیست ها هر آنچه که واحد فرهنگی به نظر میرسد ؛  اعم از ایده ها معنا ها ، نظام های فلسفی ، سازمانهای اجتماعی و غیره وحدت ظاهری خود را طی پروسۀ فعالی پس از رد پذیرش سلسله مراتبی حفظ میکنند وسایر پدیده ها و یا واحد های دیگر وحدت خود را از طریق نمایش و یا پذیرش سلسلۀ مراتبی مییابند که در آن واحد مورد نظر " ممتاز" مورد توجه است که درین روند غیر به گونه یی بی اعتبار شده است یعنی در این روند از کاربرد استراتیژی غیریت سازنده اجتناب مینمایند .
بنابر این دیدگاه پست مدرنیست ها قادر میشوند تا در جوامعی دارای ساختار طبقاتی و قومی موفق به کشف گروههای ممتازی گردند که بدون نسبت دادن خود به گروههای کم امتیاز موقعیت خود را بایست به شیوه ها ی متفاوت در اندیشه ها، ادبیات ، قانون ، هنر و غیره به صورت فعال حفظ کنند و در ضمن گروههای کم امتیاز را فاقد صفات گروههای ممتاز نمایش بدهند.
در یک  نظام فلسفی ثنویتی مانندثنویت میان " واقعیت "و"نمود " پدیده هاییراکه نظام ممتازنمیشمارد . این پدیده ها میتوانند به عنوان نمودهای محض وبه نحوی دست نخورده وبه اصطلاح آرمانی یابرگزیده شد ه میتوانند حفظ شوند . یک تحلیل گرمطلع درواقع به این نمودها که درظاهرمطرورگردیده وبه حاشیه کشانده شده اند ، توجۀ بیشترمبذول میدارد.
پست مدرنیست در اکثر موارد به  نمود ها ی سرکوب وطرد  توجۀ بیشتر دارد و نقش معنای دومی و یا حاشیه یی  متن را برای شکل دادن مضمون ممتاز و بر گزیده تعیین کننده میداند .
پست مدرنیست ها با نوعی تحلیل از غیریت سازنده روند سرکوب و طرد را کاذب ، ناپایدار و غیر اخلاقی تلقی میکنند . شماری از آنها طرفدارازمیان برداشتن سرکوب وشماری هم طرفدارمتنوعتروانعطاف پذیرترآن میباشند .
شماری باوردارند که پست مدرنیست ها را میتوان طبقه بندی کرد و مقوله بندیهاییکه بتوانند بیانگر تنوع اندیشه های آنها باشند وجود ندارند ؛ ولی شماری دانشمندان چون عبدالکریم رشید یان (29) با توجه به مقوله های آنها که رد کننده یکدیگرنه ؛ بلکه یکدیگررامیپوشانند.چنین میگوید که مقوله های آنها دلالت بر اهداف معینی دارند و میتوان آنهارا موسوم به نوشته های پست مدرن توضیح داد.
به بهانۀ نتیجه گیری
 
درپایان باید یادآورشدکه تحولات ودگرگونیهای اجتماعی ،سیاسی ، فرهنگی وتاریخی درجهان آنقدرمتنوع ، پیچیده ورنگارنگ است که حتاتجربه های تیوریک تاریخی واجتماعی  یک کشوررانمیتوان دریک کشوردیگرکه دارای  عین ویژه گیهای فرهنگی وتاریخی  باشد ، یکسان تطبیق کرد وکاپی آنزادربست پذیرفت . چه رسد به اینکه تجربه های پژوهشی وعلمی کشوری راباباری ازخصوصیتهای گوناگون  تاریخی ، اجتماعی وفرهنگی آن درکشوردومی به کارگرفت. ؛ زیراکه رویدادهای تاریخی وحوادث فرهنگی آنقدر متنوع وپیچیده است که حتا دورویداد مشابه رادریک کشوربه ندرت میتوان مشاهده کرد . این گوناگونیها ذهن استقرایی  فلاسفه ومحققین رابرای تعمیم بخشیدن حوادث به چالش کشیده است وازآنرو هرگونه پیش بینی قوانین تاریخی وجامعه شناسی رابرای دانشمندان ناممکن گردانیده است.  ازآنروشماری ازدانشمندان به این باوررسیده اند که به جاخواهدبود، اگررخدادهای فرهنگی وتاریخی هرکشوربه صورت جداگانه مورد مطالعه قراربگیرند تاراه های بیرون رفت مشخص ومعین  ازدشواریها برای آنها جستجوشده بتواند . گرچه دانشمندان روش شناختی فرضیه ها وطرحهای علمی رایگانه راه برای درک واقعی ظرفیتها وتوانایی های فرهنگی وفکری کشورهای مختلف میدانند ؛ ولی این روش هرگزموفق به کشف نمونه هایی نگردیده است که بتواندمصداق کلی یی رابرای کشورهای مختلف ارایه بدهد. اینگونه تلاشهانه تنها گره دشواریها راگشوده نتوانستته است ؛ بلکه برحجم دشواریها دراین راستا نیزافزوده است.
بنابراین افکاری زیرعنوان مدرنیته ، مدرنیزم ، مدرن ، مدرنایزیشن وپست مدرن ویاپسامدرن که همه ازغرب به کشورهای شرقی سرازیرگردیده اند ودرکشورهای غربی به تجربه گرفته شده اند . بایست هرچه دقیق موردمطالعه قراربگیرند تاراه های ممکن رابرای استفاده ازاینگونه تجربه ها درکشورهای شرقی به ویژه اسلامی فراهم گردانید.
ازاینکه مبارزۀ منفی دربرابرتوسعه فناوری های  اطلاعاتی درشرایط روبه گسترش وروزافزون ارتباطات درجهان فعلی کاری عاقلان نیست ؛ زیراکه درشرایط کنونی تهاجم فرهنگی درعقب ارتش تادندان مسلح نه ؛ بلکه ارطریق نرم افزارهای ماهواره یی وامواج خیلی به ساده گی ازدرودیواروارد نزدیکترین محل زنده گی مامیشوند ؛ لذا به ساده گی ممکن نیست تاجلوورودآنهاراگرفت وازسویی هم ممانعت خود مقاومت منفی راافزایش میدهد . ازآنرو لازم است تابااستفاده ازشیوه های  خوب ومفید اندیشیدن راۀ اندیشیدن رابرای زایش اندیشه های جدید هموارترگردانید تابتوان پس ازسره  وناسره کردن اندیشه های مختلف وبه کارگیری درست آنها کوه وکتل های دشوارزنده گی رابهترپیمود وبه جاده های هموواروساحل آرامش بخش آن گام گذاشت.
 
ازهمین روشماری ازروشنفکران شرقی ازیکسو نسبت به ورود مدرنیته ازغرب به شرق ووازسویی هم روند مدرنیزم درشرق  چندان خوشبین نیستند . علت آنراپیچیده گی جامعۀ شرقی وبافتهای بغرنج سنتها درآن میخوانند ؛ زیراکه پذیرش مدرنیزم نفی کلی سنت رادارد که باپذیزش یکی دیگری راباید کنارگذاشت . درحالیکه این گزینش درشرق به ویژه درکشورهای اسلامی فاجعه بارویرانگراست . باتوجه به این اصل متفکران مسلمانی چون شریعتی ازگذشته هابدینسوبا طرح اصل" بازگشت به خویشتن "نگرش نقادانه باسنت راکلید حل دشواریهای کشورهای اسلامی میداند. اوروش محافظه کاران رابرای حفظ دربست سنت به مثابۀ رشته های اعصاب جامعه مردود میشمرد وروش مارکسیستهارامبنی برمحوکلی سنتهادرجامعه  به صورت شدید موردنقد قرارداده است  ؛ درضمن بادیدی تند ونقادانه به سنت هادرجامعه نگریست وبابینش تازه یی زیرعنوان انقلاب محمدی وسنت پیامبر میگوید که شکل ظاهری سنتها رابایدحفظ کرد ؛ ولی باقاطعیت انقلابی منحصربه فردی درپی دگرگونی محتوای آنهابرآمد. اوباچنین باوری شفاف نسبت به ایجابات جامعۀ شرقی به ویژه اسلامی راۀ جدیدی ازتفکر رابروی اندیشمندان شرقی بازکرد ؛ اوشناختن   ودرک کردن " دینی"  و"تفکری"     راکلیداساسی حل مشکلات مردمان شرقی میدانست ؛  البته این شناختن را مطلق مطرح میکرد ، نه نسبی که منحصربه قشرروحانی ویاغیرروحانی باشد.
بنابراین باتوجه به ساختارهای دینی و اجتماعی کشورهای شرقی هرگزبران استقراروثباب پایه های مدرنیزم دراین کشورهانمیتوان امیدواربود تازمانیکه این روند درگسترۀ ایجابات جوامع شرقی جامۀ عملی نپوشد. ازآنچه گفته آمد آشکارمیشودکه روند مدرنیزم درشرق باتوجه به طرح دانشمندان غربی وحامیان آنها  راۀ خودرابه ترکستان نامرادیها خواهدپیمود وبرمصداق این بیت " ترسم نرسی به کعبۀ اعرابی   این راکه تومیروی به ترکستان است" جزبرخاتمۀ مستورش بدرورچیزی دیگری نمیتوان نثارکرد.
تاکیدبرروندمدرنیزم درکشورهای اسلامی بادیدگاه هاوطرحهای صرف غربی آن نه تنها میتواند راۀ صواب رابپیماید ؛ بلکه باازهم پاشیده شدن شیرازه های سیاسی واجتماعی نظام های سنتی  درکشورهای نامبرده  رویاهای مدرنیزم برای همیش ناتجربه شده باقی خواهند ماند.
برای رهایی ازاین بن بست بایست راۀ درازوآسانی راجستجوکرد تابتوان به منزل مقصودرسید. شاید شناخت ویژه گیهای تاریخی وفرهنگی کشورهای شرقی  بادید ی کالبد شگافانه وبادیدی خیلی دقیق ودرضمن نقادانه ازجمله راه های باشدکه بتوان آغوش سنتهارابرای پذیرش روند مدرنیزم بازنمود . ازاین طریق میتوان ظاهرسنتهاراحفظ کرد ودرون آنها رابه کاوش گرفت تابالاخره به تدریج باضربۀ کوچکی آنها راازهم پاشید وممکن منطقی ترین  راه برای پیشرفت درحوزۀ های گوناگون درشرق جزاین راۀ که راه سومی اش میتوان خواند ، راۀ دیگری رانمیتوان سراغ نمود. درغیراینصورت درغرب که هنوزهم هنوزاست ، خمار"پست مدرنیستها"درآن  تاحال ناشکسته باقی مانده است ،  شرقی ها چگونه خواهند توانست تا  نشۀ هیاهوبرانگیزآنرابه این رودیهابچشند  . این درحالی است که کسالت درازمستیها مدرنیزم برای آنها کشنده وبرای ماهمیشه نشه آورباقی خواهدماندوبس.  
 
 
 
 پاورقها ومنابع  :
 
1-  این نقاش پس ازپایان دادن" دیوید" و"اینگرس" به دوران ایده آلیزم درجهت ریالیزم تلاش کرد که آثارتلاشهای اورامیتوان درتمام کارهای مدرن مشاهده کرد  . اودرنقاشی ازروشهای متداول استفاده میکرد وبرای کشف یک رابطۀ حقیقی لزوم فداکردن هزاران موضوع سطحی وظاهری رالازم میدانست. ازاینرواوراازپیش کسوتان شیوۀ ریالیزم درنقاشی میدانند.                                            
2-  ازنقاشان معروف فرانسه است وی درفضاسازی آثاررومانتیک نقش بسزاداشت . واژۀ امپرسیونیزم درجهان هنرنقاشی براساس تابلویی ازاوبه نام طلوع آفتاب به وجودآمد
3-  جكسن پولاك نقاش معروف امريكايي وازپيشگامان جنبش هيجان نمايي انتزاعي ( اكسپرسيونيزم انتزاعي ) به شمارميرود. وي دشمن الكول بودوبه نقاشي عشق ميورزيد . اين مكتب هنري درسال 1912 پس ازانتشارمجله " سواركارآبي " انجادشد كه ازپيشگامان اين مكتب واسيلي ، كاندينسكي ، پل كلهو وفرانس مارك درمونيخ بودند. اين شيوه نقاشي درنتيجه برخورد طيفهاي مختلف هنرمندان مهاجردردوران جنگ اروپا درنيويارك به وجودآمد.
4-  ویرجینیاولف  ازمتفران ادبي اروپا بود ودرايجادروايت ادبيات مدرنيستي نقش بسزاداشت. او باورداشت كه ادبيات مفهوم انتقاداززنده گي رادارد.
5-  جمس جویس یک ریالیست روانکاوونویسندۀ معروف قرن نزدهم بود که بعدهابه مدنیزم روآورد . آثاراومروف به رمانهای روانشناسانه است . وی درآثارخود زنده گی طبقۀ اشراف بریتانیا راانعکاس داده است وبه وجود بحران درجامعۀ امریکا نیزپرداخته است . این نویسنده رامرحلۀ اوج هنررومان نویسی وپایان دورۀ اربی قرن نزدهم خوانده اند.
6-  ارنست همینگوی چون ویرجینیاولف درایجادروایات ادبیا ت جدید هواخواۀ مدرنیستها بود وآثاروی بیانگراین ویژه گی افکاراومیباشد.
7-   . آرتولد موئنبرگ  باورداشت كه ادبيات مفهوم انتقاداززنده گي رادارد، باادبيات انتقادي ميتوان زنده گي رادگرگون كرد وانديشه هاي ادبي خويش رادرمحورديدگاه نامبرده ارايه نمود .
8-  استروينسكي  ( 1882- 1971) ازموسيقيدانان معروف روسيه بود .  بانشركتابهايي چون بالهاي پرنده آتشين وپتوشكا كارهاي خوبي رادرعرصه موسيقي وهنر انجام داد.
9-  جان لاک فیلفسوف نامدارقرن هفدهم اروپا است . وی فلسفۀ سیاسی خودرادرنقدآرای "هابز" ارایه کرد واوراپدرمعنوی اندیشۀ حقوق بشردردوران جدید میدانند . وی نسبت به انسان دیدگاۀ فردی داردوچون هابزباورداردکه دولت تمایل برای درنوردیدن حاکمیت خود به بیرون ازسرحداتش رادارد. وی که همواره ادعای حقیقت مطلق رادارد ، درسیاست به عدم تساهل باوردارد. به باوراوعدم تساهل  وقدرت طوری به هم گره خورده است که باعث به فسادکشاندن دولت میشوند. اندیشه ها ی اویکنوع گسست میان دین ودولت رانشان میدهد واینراگسست قطعی نسبت به اندیشه های دورۀ متاخرسده های میانه وآغازین عصرجدید ورهگشای بردباری وتحمل مذهبی درجامعۀ معاصر تلقی کرده اند. وی روح برادری ، عدالت وعشق رادرسرشت انسان نهفته میبیندوچون" هابز"  عنصرمسلط دراندیشۀ انسانرا برای برانگیختن نیروهای انسانی داشتن قدرت عنوان مینماید.
10-   اسپینوزا یکی ازچهره های شگفت انگیرقرن هفدهم  درعرصۀ دانش بشری میباشد که باایجاد یک روش تفکرعقلانی درحوزۀ اخلاقی به اوج شهرت خویش دست یافت  . تلاش اصلی اویک روش هندسی متعارف رادربرداشت که شامل بیان قواعد کلی ، نمایش ، رهیافتها وگزاره های پیهم میباشد. اوتلاش کرد که باجاودانه سازی بخشی ازتفکرسرشارازعشق برکت آفرین و  خردگرایانه به خدانتیجه گیری اندیشه های خودرابه پایان برساند. اومعاصردکارت ، واینبروک وجان لاک بود . پس ازاو هیچ فیلسوفی راۀ اوراادامه نداد .
11-  کارناپ ازجمله دانشمندان معروف آزمون گرای قرن بیستم میباشد. وی طرفدارنطریۀ علیت است به باوراورابطۀ  علی  قابل پیش بینی میباشد ؛ ولی این پیش بینی رابالقوه به اساس قوانین طبیعت میداند .
وی ضرورت رادررابطۀ علت ومعلول رد میکند ومیگوید : هیچ دلیلی وجودندارد که ضرورت درونی دروقایع متواترعلت ومعلولی  قابل مشاهده باشد. پس ازانتشارعقاید حلقۀ دانشمندانی چون شلیک ( بنیانگدار) ، نویرات  ، وایژمن وهانس  دانشمندان دیگری چون کارناپ وگودال نیزبه این گروه پیوستند ."الفروج آیر"  درفاصلۀ سالهای  ( 1989-1910)بانوشتن کتابی زیرنام " زبان ، حقیقت ومنطق " این مکتب رابه جهان انگیسی زبان معرفی نمود . این مکتب برسه اصل چون : تمایزمیان تحلیلق وترکیبی  ،  اصل تحقیق پذیری وبرنهاد فروکاستی ونقش مشاهده بناشده است . جرمی بتنام حقوقدان وفیلسوف بریتانیایی است . وی گرچه حقوقدان بانفوذی بود ؛ باآنکه  هرگزبه کارهای حقوقی نپرداخت ؛ ولی بانوشتن کتابهای ازاصلاح  زندان ، تدوین قانون وگسترش حق رای دفاع نمود . آثاری درلیبرال کردن همجنس بازی ازوی بجامانده است . فایده گرایی ولذت گرایی رابرای پیشرفت ورهنمونی اخلاق فردی واجتماعی ضروری می پندارد. اندیشه های اودارای تاثیرگسترده درراستای قانونگذاری وپارلمان بود.  افکاراوبراندیشه ها ی فایده گرایی جان استوارت میل تاثیرزیاد به جا گذاشت. وبر چون مارکس باورداشت که نظام سرمایه داری به گونۀ بی سابقه یی سطح تسلط انسان برطبعیت افزایش داده است که حتا آفریننده گانش رابه انسانیت زدایی تهدید مینماید ؛ ولی اوبااین نظرمارکس مخالف بودکه ازخودبیگانگی یک مرحلۀ گذاری درراۀ رهایی راستین انسان است. وی عدم تسلط کارگربروسایل کاردرنظام سرمایه داری راناشی ازویژه گی این نظام میداند واین ویژه گی سازمان صنعتی سرمایه داری راشاخص یک نظام سوسیالیستی نیزمیدانست. وی این موردراخاص نمیدانست ؛ بلکه آنرادرجمیع عرصه های زنده گی شامل حال دانشمنندان ، مدیران ، جنگاوران ودیگران میدانست که همه بروسایل کاری خود تسلط ندارند. وی به این تاکید داردکه انسان زمانی میتواند دریک سازمان اجتماعی شرکت کند که تمام آرزوهاوخواستهای خودراقربان آن سازمان نگرداند.  موسکا تمام جوامع بشری راازآغازتاامروز به دوطبقۀ حاکم ومحکوم تقسیم مینماید وطبقۀ حاکم راسامان یافته عنوان میکند وتاکیرمیداردکه آنها برای تداوم ، بقای قدرت خویش باید پیهم باشرایط عیارگردند و رمزموفقیت  رادرسازمان یافتگی آنها میداند. وی میگوید حتمی نیست که نخبگان جامعه ازجمع روشنفکران وبشردوستان باشد وقدرت داشتن رامقدم برتلاش اخلاقی میداند . گرچه حکومت اتنخابی راطرفند آلود میخواند که رای دهنده گان به وسیلۀ کاندیدان به فریب کشانده میشوند ؛ بااینهم حکومت نماینده گان راتازمانی میپذیرد که باعث سرنگونی نخبگان نگردد. حلقۀ فرانکفورت متشکل ازگروهی ازدانشمندان غربی است که نگاۀ نقادانه نسبت به مدرنیتۀ غربی داشتند. طرفداردرهم امیختن سنتهای ماکس وبروکارل مارکس بودند وتوجۀ زیادبه عامل فرهنگی درتحلیل مسایل جامعه داشتند . سلسلۀ این حلقه از"لوکاچ آغاز وبه "التوسه " مرحلۀ گذارراسپری کرده است که به نام نیومارکسیزم یامارکسیزم اروپایی  نیزخوانده سده است. واز"هانری " تا "لوفر" و"گورویچ " رانوعی ازمارکسیزم موردپدیرش شماری دانشمندان شرقی چون شریعتی نیزخوانده اند. این حلقه عقلانیت ابزاری غرب رابه نقدگرفته اند ودرنقد نظریه پردازان فرانکفورت دربارۀ عقل ابزاری به بن  بست رسیدن بخشی ازپروژه های روشنفکری درآثار " همورکیهایمر" ، "آدرنو" و "هابز" انعکاس یافته است.
یادداشتهای بالاازسایدهای  انترنیتی  چون : 
Blogfa /post_67aspx. http://glaznaviyan
 
www.epistemlink.com
 
www.magivan.com
 
www.aftabir/article/art
 
http://fa.wikpedia.org/wdkj
 
www.mani.poesie.de/inkex.jsp
 
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara.index.phn?page
 
/1612fal.htmhttp://www.mellimazhabi.org/articles
 
16-            صفحۀ   اول             http://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01.aspx
                   
17-  صفحۀ اول                   www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.persinblog.com&
18-  همین ویب سایت              صفحۀ   دوم  
 
19-  صفحۀ  2                          www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469        
20  -   صفحۀ  5                       -2 aspxhttp://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01
 
21-        صفحۀ  7                    -2 aspxhttp://www.aviny.com/Article/Azghadi/islam_01
 
22-  صفحۀ      3 www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469       
 
  23 -   صفحۀ 4
 www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469       
 
24-  صفحۀ  4  www.persianblog.com/post/?weblog=fedrows.eersianblog.com&post=6219469       
 
http://sharekherad.blogfa.com/post_20aspx                                          25-   صفحۀ  1
 
            http://guestion2005.persianblog.com  26-    صفحۀ  1
 
dadabase.blogfa.com/post_9aspx                                                         27-    صفحۀ  1
 
28-   عبدالکریم رشیدیان    ،   معنای پست مدرن چیست    ،   هفته نامۀ مشارکت ملی   ،   شمارۀ 0 21
          
 
 29-               "           ،                     "                  ،               "                   ،  شمارۀ 211
 
 نویسنده: مهرالدین مشید     شماره -3 -
 
 وحدت ملی و عناصر متشکله آن
 
از آنجا که بحث بر سر وحدت ملی یک بررسی جامعه شناسانه و مردم شناسانه بوده و بحث علمی را ایجاب مینماید، زیرا که مقدمه گامگذاری و رسیدن به وحدت ملی شناخت عمیق از جامعه فرهنگ، تاریخ و ویژه گی های ملی و دینی هر کشوری را در محدوده  قلمروهای معین ایجاب مینماید و بیرابطه نخواهد بود اگر گفته شود که نظامهای سیاسی هم در جهت دهی و سمت و سو دهی ملت ها در راستای تعمین وحدت ملی نقش داشته و چگونگی نظام یکی از ضمایم ضمینه ساز وحدت ملی میباشد. متاسفانه که در کشور ما دولت ها کمترین نقشی را در تعمین وحدت ملی کشور داشته اند. بصورت عموم گفته میتوانیم که در مقاطع مختلف تاریخ ملت ما بصورت خودجوش در برابر وحدت ملی نقش فنا ناپذیری داشته است.
با تاسف که این حرکت خودجوش در طول تاریخ قربانی اهداف شوم شاهان و ضمامداران خودکامه گردیده است. پس از دفع تهاجم نظام های حاکم نه تنها برای بسیج و هماهنگی بیشتر مردم در جهت رشد اقتصادی و تعمین رفاه عامه گامهای موثر نبرداشته اند، بلکه خود مانع عمده یی برسر رسیدن به وحدت ملی کشور گردیده اند. با آنکه رسیدن به وحدت ملی یک جریان تقریبآ طولانی و تاریخی بوده که ملتها پیش از مرحله یی به این ماهول دست می یابند، با وجود این در کشور ما نظام ها مانع عمده بر سر راه فعالیت های وحدت طلبانه روشنفکران دلسوز در رساتای وحدت ملی بوده اند. در حالیکه در واقع روشنفکران واقعی اند که شعور جمعی در مردم بیدار می کنند.
اما مسوولیت روشنفکر زمانی در جامعه می تواند واقعآ رفع گردد که با توجه به ایجابات جامعه اعم ویژ گی های ملی، فرهنگی و تاریخی آن مودلی را برای جامعه ارائه بدارند مودلی را از دنیای پیشرفته بالای جامعه خود تحمیل کند.
به گفته فرانتس قانون مولف کتاب "نفرین شدگان زمین" فکر روشنفکر جامعه استعمارزده با آنکه از مقوله اندیشه است، ولی به مثابه کالای وارداتی است که از آنسوی مرزها و ازسوی کشورهای مسلط غرب آمده و روشنفکرهم دراین مرحله ناگزیر ترجمه یی می اندیشد و ترجمه یی عمل میکند. اینگونه روشنفکران به عوض وصل از مردم بریده شده و به تدریج با دستیابی به کالای فرهنگی غرب فریفته شده و از خود بیگانه میگردد که کالا بالاخره در برابر ظلم سکوت کرده و با ظالم از دو سازش کنار میاید".
گاهی روشنفکر میخواهد با دردها و رنجهای مردم خود کنار آید، تا مردمش را از جهل و عقب ماندگی برهاند. برای نیل به چنین مامولی به دنبال الگوهای تاریخی میرود، هرگاه الگوها واقعی  را نیافت، ناگذیر به افسانه ها و اساطیر رجوع مینماید که اینگونه خیال گرایی غیر واقعی روشنفکر را در واقع از دردهای جامعه جدا کرده و موفق به برانگیختن وجدان ملی نمیشود. اما روشنفکر زمانیکه خیال پردازیها را کنار گذاشت و با مردم آمیخت، در این صورت عملآ رنجها واقعی مردم را درک کرده و با چشیدن طعم تلخ فقر به دلبستگی مردم توده های مظلوم بیشتر بستگی پیدا مینماید. تنها در این صورت است که روشنفکر با در نظرداشت صداقت و عدم  تقلید کورکورانه تر نه از غرب نقش بالنده و سازنده، را در ساختن و پرداختن و بر انگیختن شعور و وجدان ملی باز مییابد، به هر اندازه یی که در این راه سمیمیت نشان دهد به همان پیمانه تاثیر عملی اندیشه او گسترده تر و سریعتر میگردد.
گر چه در اینجا مجال بحث بر سر تکلیف ملتها چون وحدت و تفاهم جهان غرب با دنیا سوم نیست و در واقع بر مصداق حرف موجودیت گرگ و گوسفند در جهان فاصله هر روز میان غرب و دنیای سوم بیشتر و چگونگی رسیدن به وحدت ملی هم ناممکن تر میشود و با اینهم در اینجا هدف اصل کشف عوامل و عناصر است که به قول مطهری وجدان ملی را میسازد و روابط و عواطفی میان دسته هایی ا زمردم ایجاد مینمایند.
در این شکی نیست که عوامل شناخته شده یی چون زبان، فرهنگ و سوابق تاریخی و نژادی در مبادی تکوین یک ملت موثر اند، اما این تاثیر دایمی نبوده اکثرآ به شکل مقطعی اثر میگذارند که در زمان بعدتر از میان میروند. زیرا که عوامل نامبرده زمانی در انگیختن یک ملت موثر و زمانی با تغییر شرایط تاثیرات شان را از دست میدهند.
پس به دنبال چه مایه ها و پایه ء تکوین یک واحد ملی یا یک ملت و ارتباط و پیوندی رفت که بین عواطف و دلهای افراد هماهنگی برقرار و در نتیجه به آزمانهای مشترکی دست یابند. آنچه قابل یاد آوری است که این در بعضی موارد زبان، فرهنگ و ویژگی های تاریخی هرگز در ساختار وحدت ملی تاثیر نکرده و انگیزه های دیگری از ارجحیت پیدا مینمایند به گونه مثال از جنگهای ویتنام، الجزایر، فلسطین و جهاد افغانستان میتوان یاد آور شد که چطور مردمانی از بیرون مرز ها بدون اشتراکات فرهنگی و تاریخی خاص به این کشورها سرازیر گردیده و خود را قربان آزادی این کشور ها کردند، در حالیکه در داخل این کشور ها هم مردمانی بودند که با وجود اشتراکات زیادی فرهنگی و تاریخی از همدیگر جدا و بیگانه از یکدیگر بودند.
پس از آنچه گفته آمد فهمیده میشود که عوامل دیگری وجود دارند که بصورت حتی فرامرزی در انگیختن یکنوع وحدت ملی تاثیرات فوق العاده یی دارند.
هرگاه مبارزات تاریخی ملتها را در طول تاریخ زیر مطالعه گیریم، میابیم که چگونه فیخته، گاندی، گاریبالدی، بن بلا و غیره بر ضد ظلم و سلطه سیاسی فرهنگی و اقتصادی کشور های سلطه گر بوده و این مسئله ذهنیت مبارزه بر ضد ظلم و طلب داد را در انسان زنده مینماید، ولی گاهی این داعیه هم قربانی شده و در یک مرحله مانع تامین وحدت ملی میگردد، یعنی سیاه ستایی افریقایان به گفته فاتون " عملی است جبری آنهم در برابر تجاوز غرب، اما این ستایش زمانی راه اعزاق را پیماید که اصل عدالت را با داعیه بر حق آن زیر سوال میبرد".(1)
به گونه مثال انقلاب کبیر فرانسه که داعی دفع ظلم و رسیدن به آزادی و عدالت بود اما در زمان خود عامل ستم بر ضد آزادگی و عدالت در برابر مردم الجزایر گردید و یا جنبش صهیونیزم که به خاطر رهایی یهودیان از آوارگی، تحقیر بین المللی و ظلم و رسیدن به آزادی بود، اما امروز به حیث یک نیروی سفاک و سرکوبگر بر ضد داعیه برحق مردم فلسطین عمل مینماید. به این تعبیر علت اساسی به بیراهه رفتن داعیه های به ظاهر حق طلبانه و آزادی خواهانه، در واقع زمانی بوده که این خواست های بر حق زیر بار سنگین گرایش های سمتی، ملی و فرهنگی خورد و خمیر شده اند.
با اینهم اکثر دانشمندان داعیه عدل خواهی و حق طلبی صادقانه را به مثابه جوهر حیات بخش به صورت فزاینده برای ایجاد وجدان جمعی و وحدت ملی میدانند(2) به گونه مثال: اسلام به مثابه دین حق جویانه و عدالت گسترانه در اکثر موارد توانسته است که به نحوی در میان مردمان علیرغم اختلافات زیاد ملی و فرهنگی عناصری از وحدت را ایجاد کند و بیانگر این است که هر گاه دینداران به ویژه مسلمانان در صورتیکه با خلوص نیت و اراده پاک فراتر از گرایش های زبانی، قومی و نژادی اندیشیده، ارزشهای ولایی چون حق و عدل را درشرایطی جانشین ظلم و بیداد نمایند و با ترک شعارهای کاذب دینی عملآ دین را به حیث سرمشق زندگی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خویش در حالات فردی و جمعی بگردانند در این صورت موفق تر از همه خواهند بود، در افغانستان اسلام طی یک و نیم دهه وحدت ملی فوق العاده یی رامیان مردم ما ایجاد کرد، ولیکن زمانی این وحدت خدشه دار شد که جذبه آزادی ناپخته بارور شد و اسلام و حقانیت آن قربانی بازی های سیاسی تحت پوشش دین قرار گرفت. عوامل داخلی و خارجی طوری دست به دست هم داد که حق طلبی و آزادی خواهی نیروهای جهادی را شدیدن زیر سوال برد. بنآ افزودی عنصر اگاهی به این دو میتواند در تحکیم وحدت ملی نقش ارزنده را داشته باشد، رشد خرد جمعی در جامعه پروسه تحکیم وحدت ملی را سرعت می بخشد.
هرگاه با دید جامعه شناسانه تحولات سیاسی و اجتماعی جهان به تحلیل گرفته شود، چنان تحولات اجتماعی قرن اخیر شگفت آور و غیر منتظره است که نمیتوان قوانین جامعه شناسی را در بست بالای تمام رویداد های تاریخی و اجتماعی تطبیق کرد. از همین رو است که اندیشه های تعدادی از فلاسفه بعد ها پاسخ گوی نتایج تطبیق قوانین جامعه شناسی شان نبوده اند.
به ویژه قوانین تاریخی مارکس، انگلس، لینین و دیگران پیرامون حوادث تاریخی، بنآ اکثر فلاسفه به این باور آمده اند که قوانین جامعه شناسی قابل کشف نبوده و ممکن نیست قوانین نامبرده را یکسان بالای جوامع گوناگون تطبیق کرد، زیرا که شرایط زمانی و مکانی هر جامعه نمیتواند ظرف لازم و قابل پذیرش برای هر قانون جامعه شناسی باشد.
وحدت ملی و تامین آن در جامعه خود از مقوله های جامعه شناسی بوده و نمیتوان آنرا جدا از تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه به بررسی گرفت. ازینکه جامعه به قول داکتر مطهری به مثابه درختی زنده راه رشد را طی مینماید، لذا بیرابطه نخواهد بود اگر گفته شود که وحدت ملی با همه فراز و نشیبش در بستر فرهنگی و تاریخی یک کشور رشد کرده و همپا با توسعه اقتصادی در چهارچوبه ایده آلهای عالی و رهای بخش به ویژه سرشار از معنویت سیر تکامل و انکشاف را میپیماید. با این نظر وحدت ملی با ثبات هم باید در یک کشور به صورت تدریجی در پرتو پیشرفت های اجتماعی و اقتصادی به وجود میاید و تاثیر تکنالوژی در تسریع جریان نامبرده نقش زیاد دارد.
ملت در اصل کلمه عربی بوده و به معنی راه و روشی است و از نظر قرآن یک مجموعه فکری، علمی و یک روشی که مردم باید طبق آن عمل کنند، ملت نامیده میشود، با این تعریف ملت با دین یک معنی را پیدا میکند. این واژه به اعتبار اینکه از طرف خداوند(ج) به پیامبر املا شده دین وبه اعتبار اینکه از طرف پیامبر برای مردم تبلیغ میشود ملت پذیرفته شده است(3) به عقیده دانشمندان اساس ایجاد یک ملت، تاریخ، فرهنگ و جغرافیای مشترک است که شرایط اقتصادی مشترک نیز شامل آن میباشد.(4) بنابراین ملتها در طول تاریخ در خطه ء مشترک، مقدسات فرهنگ و منافع مشترک ایجاد میگردند، طوریکه این ویژگی برای آنها هویت مشترک تاریخی میدهند و روشن است که سرحدات طبعی و غیر طبعی او جمله ممیزه هایی میباشند که در طول تاریخ برای اثبات هویت ملت ها قابل تشخیص اند،(5) تا واضیح شود که کدام اقوامی طی پروسه های طولانی تاریخ در سرحدات معینی زندگی کرده و از چه جوهره های ملیت برخوردار گردیده اند. طوریکه ملتی در پروسه تحولات تاریخی طی یک جریان طولانی به وجود میاید و زمانی هم بنابر حوادث تاریخی کوچک و بزرگ میشود، ولی باز هم پس از حالت اظطرار دوباره هویت اصلی خود را پیدا مینماید. وحدت ملی هم در هر کشوری در روشنای تجارب خالص ملی فارغ از هر گونه تعلقات زبانی، قومی و جناحی به وجود آمده و در روشنای همچو تجارب شفاف فاصله میان اقوام با یک دیگر نزدیک گردیده و رنجهای شان التیام می یابد. از همین رو است که رمز بقای یک ملتی را بصورت داوطلبانه دور هم جمع شدن میدانند که این نظر حالت از هم پاشی ملتها را به صورت تحمیلی آن حتمی میشمارد.
قابل یاد آوری است که نباید داعیه جهانی اسلام را که بر اصل آیه شریفه" هرآئینه خلق کردیم شما را از زن و مرد و شعبه شعبه و قبیله قبیله ساخته ایم برای شناختن یکدیگر و معیار بزرگی شما نزد خداوند تقوا است." موید وحید ملی ملتها و پاسدار ارزشهای فرهنگی و تاریخی شان است، به اشتباه گرفت و از آن تعبیر نفی ملت و وطن کرد، در حالیکه بر مبنای این آیت ملت و وطن در موازات ارزشهای عقیده تی از استحکام بهتری برخوردار میگردد و البته این در صورتی ممکن است که مفهوم واقعی همزیستی مسالمت آمیز بر محور آزادی و عدالت بر پایه گفت و گوی نیکو و تحمل یکدیگر در جامعه عملی گردد.
دراین شکی نیست که رسیدن به جامعه ملی و وحدت ملی راه  درازی را در پیش دارد و این پروسه در کشورهای غربی مراحل مشخصی را سپری کرده اند، طوریکه در این کشورها اول دولتها استحکام یافت، جامعه ملی با وجود اختلافات زبانی، قومی و مذهبی بر اساس وفاداری نسبت به یکدیگر دریک قلمرو ایجاد و بعدآ وحدت ملی تامین گردید که پس از رشد اقتصادی، برای مردم سهمگیری در سیاست فراهم شد و این در واقع مرحله تعمین دموکراسی در آن کشورها بود پس از رشد اقتصاد ملی توزیع عادلانه عاید ملی آغاز گردید.(6) البته شرایط نامبرده منحصر به جوامع غربی بوده که نمیتواند به حیث فورمول جهان شمول حلال مشکلات کشورهای دنیا باشد.
در حالیکه رسیدن به وحدت ملی در هر کشوری بنابر ویژگی های تاریخی، فرهنگی، متجانس بودن و غیر متجانس بودن آن فرق دارد، زیرا که مولفه های وحدت ملی و ارتباطات در هر کشوری متفاوت است.
به گونه مثال در جامعه غیر متجانس اولتر از همه رسیدن به توافق بر سر هویت ملی امر لازمی به شمار میرود، زیرا که پس از رسیدن به هویت ملی پروسه دستیابی به وحدت ملی سریعتر میگردد. بعضی از دانشمندان در جامعه غیر متجانس هویت ملی را در قید اکثریت قومی در تحت شعاع زبان ملی میپندارند، با این نظر موافقه بر سر هویت جامعه ملی و تصمیم هویت ملی برای ساختن جامعه ملی و پیشرفت سیاسی ضروری است. کشورهاییکه در جهان دارای هویت قومی بوده اند راه کوتاه تری را برای رسیدن به وحدت ملی پیموده اند به گونه مثال از کشورهایی چون فرانسه، جرمنی، پولند، هنگری، یونان، و غیره در اروپا و ازبکستان، تاجکستان، ترکیه، ترکمنستان، ایران و غیره در آسیا میتوان نام برد.(7)
نظربه بالا خلاف نظریه دانشمندان چون"برتراندرسن" بیشتر ریشه قومی داشته اینگونه تاکیدات بر سرحل هویت ملی که ضامن وحدت ملی و پیشرفت و ترقی یک کشور است، در واقع همه را به ابهام میکشد، دانشمندانیکه رسیدن به وحدت ملی طی پروسه, تدریجی، طبیعی و بدون اجبار، تلقین و تبلیغ میدارند، با نظر بالا موافق نبوده و به این باور اند که در روند حرکت جامعه پدیده هایی چون دین زبان و قوم برجسته تر شده و بر فراز ارزش های دیگر فرهنگی، تاریخی و ملی بیشتر متجلی گردیده و خودنمایی میکنند، درین صورت است که آن ها به حیث عامل های اساسی در تامین وحدت ملی نقش بارز میتوانند داشته باشند.
بعضی کارآگاهان سیاسی و جامعه سیاسی به این باوراند که علت عدم رسیدن افغانستان به جامعه ملی را موجودیت فرقه های گوناگون قومی، بی تفاوتی حکومات گذشته و عدم پیشرفت سیاسی میدانند،(8) در حالیکه روابط عادلانه سیاسی بر پایه صداقت و تصمیم هویت ملی راه مناسبی برای نیل وحدت ملی میباشد که حکومات گذشته هرگز آنرا رعایت نکرده اند. بنابراین سیستم های حکومات بحران آفرین هم مانع بزرگی بر سر تامین وحدت ملی بوده و میباشد، زیرا که رشد اقتصادی، تامین رفاه عامه و منافع ملی در پرتو عدالت اجتماعی رسیدن به وحدت ملی را نه تنها تامین بلکه تسریع هم میبخشد و دولتها برای عملی کردن اهداف بالا نقش تعیین کننده دارند. اما در کشور ما چه راه هایی را میتوان جستجو کرد تا حد اقل گامهای ابتدایی را در جهت تامین وحدت ملی برداشت، آنهم در کشوریکه در طول تاریخ روشنفکران و طرفداران قدرت به ویژه در زمان بحران آرمانهای مردمی را کنار گذارده و با سرداران شعار های قومی و زبانی در برابر منافع مردم قرار گرفته و سد راه زندگی شان گردیده و اکثرآ در چنین حالات مردم مشکل نداشته بلکه سیاستمداران مشکلات را برای شان آفریده اند.
دراین شکی نیست که ما دارای افتخارات، فرهنگ، تاریخ و منافع مشترک هستیم اما این داشته های مشترک در بسا موارد
قربانی چنه زنیهای سمتی، قومی و گروهی شده و کمتر کاری برای اثبات هویت ملی تا رسیدن به جامعه ملی و وحدت ملی صورت گرفته تا در سایه یک نظام مردمی هر قوم اراده خود را در جمیع سمبول های تاریخی، ملی و فرهنگی خود دیده و همه اینها را بهترین ممثل اراده قومی وملی خود بیابد. روشن است در صورتیکه این سمبول ها پاسخگوی نیاز های قومی و ملی یک ملت نباشد، وحدت ملی هرگز تامین شده نمیتواند و اصل حاکمیت ملی احیا نمیشود. باید خاطر نشان کرد که ویژگی های فرهنگی، تاریخی، ملی و دینی و چیزهای دیگر، چون در تامین وحدت ملی نقش دارند و از سوی هم عناصر نامبرده میتوانند به صورت جداگانه در مقاطع گوناگون تاریخی تاثیر بارز داشته و تا حدیکه تامین کننده وحدت ملی در سطح کل کشور باشند. این گونه پیشامد ها نظر به شرایط خاص زمانی به وجود میاید. عنصر دین به ویژه اسلام نقش تعیین کننده یی را در تامین وحدت ملی در کشور ما داشته است، اما در نتیحه عوامل دیگر توطه گراه داخلی و خارجی، از نقش دین در تامین وحدت ملی کاسته و در این حال وحدت ملی دچار تزلزل گردیده است که مثال بارز آنرا میتوان در افغانستان مشاهده کرد.
باید خاطر نشان کرد که واژه های چون ملت، وحدت ملی، جامعه مدنی و غیره از مقولاتی اند که در برابر مدلول خارجی به وجود آمده و با از بین رفتن مدلول های خارجی واژه های مربوطه هم از میان رفته و موارد استعمال خود را از دست میدهند. چون واژه های نامبرده از جمله مقولات انتزاعی بوده و از سویی هم تعریف اینگونه مقوله ها مشکل میباشد، زیرا که تعریف اینگونه مقوله ها را محدود مینماید و اینگونه محدودیت ها حتی از کارآیی آنها میکاهد. از همین رو بوده که ما نمیتوان تعریفی ثابتی برای این گونه مقوله ها پیدا کرد و حتی در مظروفهای مختلف تعریف های متفاوت گردیده و موارد تطبیق گوناگون پیدا کرده و هم با پیشرفت تکنولوژی در معرض دگرگونی قرار میگیرند، به گونه مثال تاسیس ایستگاه های سراسری رادیو و تلویزیون و نشرات مطبوع تاسیس بندهای برق و تمدید هر یک به نوبه خود درایجاد اقتصاد ملی موثر میباشند. همچو فعالیت های رو به توسعه اقتصادی خود در رشد فرهنگ کشور تاثیر داشته و حقوق شهروندی را با داشتن امتیازات و حقوق در برابر قانون تقویه مینماید.
آنچه مهم است در کشور افغانستان با داشتن اقوام و مذاهب گوناگون چگونه میتوان گام برداشت تا بتوان به فرهنگ ملی، اقتصاد ملی، زبان ملی، جامعه ملی و وحدت ملی دست یافت. زیرا که هرگونه توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در این کشور نیاز به شناخت دقیق از جامعه ومردم را داشته و با توجه به ویژگی های ملی، دینی و فرهنگی کشور باید در هر عرصه محتاطانه گام برداشت. تابتوان حداقل اول اسلام را جدا از دموکراسی لبرال با دموکراسی آشتی پذیر گردانید، مفاهیم دموکراسی در غرب را با تحلیل جدید قابل تطبیق در کشور کرد و گامهای ابتدایی را به سوی رفتن به طرف دموکراسی فراهم ساخت.
با توسعه برنامه های اقتصادی توسعه سیاسی رامساعد و اذهان را برای پذیرش مفاهیم عناصر متشکله وحدت ملی و تطبیق آنها در جامعه افغانی آماده کرد، با این تحلیل چگونه میتوان، مولفه های قدرت، ملت و وحدت ملی را درکشور ما خدشه دار گردیده اولآ تعریف و بعد راه های عملی آنرا جستجو کرد، هر کشوری برای عبور از بحران ارتباط و مولفه های قدرت از نقطه یی آغاز کرده و ما از کجا باید آغاز کنیم تا بتوان پس از گذارتحلیلی راه های رسیدن به قدرت ملی، منافع ملی، توسعه و رفاه متوازن اقتصادی البته تامین کننده منافع ملی، با درنظرداشت اصل عدالت بلاخره به وحدت ملی دست یافت. به ویژه در چنین شرایطی که مرز های کشورها به اصطلاح شیشه یی گردیده و تمام جهان از عقب شیشه کمپیوتر دیده میشود. در هر مقطعی از زمان عناصر جدیدی به آنها اضافه شده پس از مرحله یی عناصر نامبرده دچاردگرگونی میشوند. عناصر وارده در تعریف ملت هم قابل رویت نبوده و تنها نتایج عملی آنها قابل رویت و مشاهده میباشند. از همین جهت جامعه شناسان به این باور اند که برای درک بهتر این مقوله ها باید مولفه های آنها را اولآ تعریف کرد، تا از طریق اینها به مفاهیم اصل مقوله هاپی برد، به گونه مثال مقوله ملت محصول دوران تجدد ومدرنیتی است که دارای سه رکن اساسی میباشد عقلانیت یا خردگرایی، آزادی فردی وتکنوکراسی درمظاهرتکنالوژی درواقع این سه مفهوم به مثابه مولفه هایی اندکه هرگونه پیشرفت وتوسعه مفاهیم نامبرده ازلهاظ عملی درتکامل معنی ملت نقش اساسی رادارند. به همین ترتیب فرهنگ واقتصاد ازجمله عناصری اند که در تشکل وتکامل ملتها در جهت وحدت ملی شان نقش بارزی دارند.
جدا ازاینکه دونبال این زبان ویا آن زبان برویم وخالی از تعصبات قومی روی قابلیت ها وبرجستگی ها و ظرفیت پذیرشی زبان فکرشود، زبان وهنردوعنصر مهم فرهنگ میباشد. برای رسیدن به هر نوع وحدت ملی ما نیاز شدید به زبان ملی و هنر ملی داریم تا بتوان فرهنگ واقعآ ملی را ایجاد و ازین طریق یکی از عناصر مهم در تشکل ملت را از غنامندی بهره ور گردانید. در عرصه اقتصاد هم همینطور، برای ایجاد اقتصاد متوازن در کشوربایست اقتصاد دولتی و بازار آزاد را در جهت منافع عامه رشد و توسعه داد تا بتوان به اقتصاد ملی دست یافت. به گونه مثال توسعه و احداث شاهراه ها و اتصال شهر ها و شهرکها به مرکزو ایجاد مارکیت های بزرگ در سطح کل کشور در گوشه و اطراف آن در نتیجه تاثیر پذیری فرهنگها بالای یکدیگر بیشتر شده و واضح است که هرگونه حرکتی در یک جامعه نمیتواند جدا از حرکت جهانی باشد، بایست هر کشوری خویش را طوری با حرکت جهانی همگام بسازد که هرگونه تصمیم گیریها در صاحات گوناگون فرهنگی، اقتصادی و پیمودن سیر سعودی کشور و به طرف اقتدار ملی و وحدت ملی طوری در روشنایی فرهنگ ملی صورت گیرد که حداقل با فرهنگ فرامرزی از در مخاصمت نه بلکه از در آشتی پیش آید، طوریکه بر اقتضای خواست های ملت بتوان به زبان ملی، منافع ملی جامعه ملی و بلاخره به مرز ها وحدت ملی نزدیک شد. درآخرین تحلیل با نتیجه گیری از بحث فوق میتوان گفت که وحدت ملی در کشور در پهلوی مولفه های دیگر شدیدآ به یک محور ضرورت دارد تا با ایجاد محوریت سالم در جامعه عناصر متشکله وحدت ملی چون زبان، قوم، فرهنگ، اقتصاد و تکنولوژی و غیره را به دور یک محور قوی اعتقادی یی بچرخاند که دارای انگیزه برای تحرک و ترغیب مردم در سمت و سو دهی آنها بسوی وحدت ملی باشد زیرا که در طول تاریخ انگیزه های فکری با مایه های نیرومند معنوی بیشتر توانسته اند تا در تامین و تحکیم وحدت ملی نقش ارزنده و موثر داشته باشند. جامعه شرقی به ویژه اسلامی بیشتر نیاز به چنین محوریت دارد. گرچه زبان، قوم، فرهنگ و اقتصاد در برهه های از تاریخ توانسته اند بصورت استثنایی و مقطعی وحدت ملی را در کشوری تامین کنند، اما اینگونه وحدت ها اکثرآ شکننده بوده و با ظهور عوامل جدید تاثیر خود را از دست داده اند.
در بعضی کشور ها این به دور نیست که وحدت ملی در نتیجه بلند رفتن سطح اگاهی های سیاسی و اجتماعی مردم همپا با رشد تکنولوژی و آزادی های مقعوا محوریت خاصی پیدا کند.
 
 
Nordin_mashid@yahoo.com
Mobile:  070659886      
            15 شماره
روشنفکر چگونه میتواندبادیدی تیزوآگاهانه واردتحول جامعۀ خویش شود
نویسنده  :       مهرالدین  مشید
 
بحث روی موضوعاتی چون  نقش ، جایگاۀ ، مسؤولیت وتواناییهاهمراه باسرخوردهگیهای اجتماعی ودشواریهای گوناگون دیگریکه روشنفکری  دریک جامعه بدان روبرواست ، مسألۀ تازه یی نیست وشاید پیرامون آن دههاکتاب وصدهامقاله نوشته شده باشد؛ ولی آنچه که این بحثهاراجان تازه میبخشد  ، چالشهاوسختیهای تازه به تازه یی است که درهرعصری وزمانی یک جامعه راموردتهدیدقرارمیدهدواین دشواریهاروشنفکرراوامیداردتاباتوجه به نیازهای جدید درجامعه به تولیدات تازۀ فکری دست یازدوبادرک جدی ودقیق ازضرورتهای عینی مردم به مثابۀ داکترحاذق ومعالج آگاه پس ازتشخیص دردهای جامعه به تداوی آن اقدام موثروهدفمندنماید وبرای رسیدن به اهداف روشن اجتماعی وسیاسی  مجموعۀ عوامل وفکتورهاراارزیابی وتشخیص وبعدازتفکیک درست آنهابه شکل همه جانبه راۀ حل اساسی برای آنهاپیدانماید . برای نشانه گیری اهداف درست اشدتلاش کندکه تاازهرنوع پیشداوریهاوقضاوتهای عجولانه به صورت جدی اجتناب نمایدتابتواندکه باعبورازکوره راهان تفکرراۀ روشنی رابرای رستگاری ملتی نقب بزندوچون چراغی برفرازراۀ مردم خودقراربگیردکه همه برای رهایی خود به دنبال آن حرکت کنند. امادرطول تاریخ بنابرعوامل گوناگون کمترروشنفکری  توانسته است تاازعهدۀ چنین رسالت بزرگ بدرشود. البته علت اساسی آن تراکم وگوناگونی دشواریهای روبه ا فزایش دریک جامعه بوده است که روشنفکررامجال غلبه برسختی ها نداده است . پیش ازاینکه بربخشی ازدشواریهافایق آیندوراۀ حل واقعی رابرای آنهاپیشکش کنند، بادشواریهای تازه یی مواجه شده اندکه کارهای اولی آنهاراهم زیرسوال برده است . ازهمین رواست که روشنفکران درهربرهۀ اززمان  درکشورهای انکشاف نایافته به یک نوع سرخورده گیهای غیرقابل علاج مواجه شده اند. این سرخورده گیهاگاهی آنهاراچنان راهگم کرده است که بیتوجه به رنجهای واقعی مردم خود برای تداوی آنهانسخههای بیرونی راتجویزکرده اندواینگونه نسخههای بیرونی نه تنهادردآنهاراعلاج ننموده است ؛ بلکه به رنجهای بیدرمان آنهانیزافزوده است. آنهایی بیشترموفق بوده اندکه نسخههای علاج راباتوجه به نیازهای درونی جامعۀ خوددرروشنایی ظهورپدیده های بیرونی تهیه دیده اند ؛ زیراکه اینهادرک کرده اند که نسخههای بیرونی نه تنهابرای محومرض اصلی موثرنیست ؛ بلکه مرض راصعب العلاج نیزمیسازد. درواقع این صعب العلاجیها روشیفکررابه بن بستهای گوناگون فکری نیزدچارمیگرداند . روشنفکر به عوض اینکه به  دنبال جلوگیری ازهمگسیختگیهای بزرگ اجتماعی بشتابد ، برعکس به آشفتگیهای اجتماعی نیزمی افزاید. دربحث موجودتلاش شده است تاحداقل به زوایای گوناگون دشواریهای فکری پرداخته شود که روشنفکررابه بن بست های علاج ناپذیرفکری میکشاند. 
عوامل زیادمادی ومعنوی شامل فقر ، تنگدستی  ، خانه بدوشی ، استبداد ، نبودآزادیهای گوناگون اعم ازسانسورها ی دولتی وخودسانسوربهادریک کشور وجوددارندکه چون هاله یی ازوهم وگمان  برفرازافکارروشنفکرسنگینی مینمایند وهمراه بابارروبه افزایش سیاسی  ، اقتصادی ، اجتماعی وتعلقات گروهی  ، زبانی ونژادی وتمایلات به قدرب وثروت  چنان برذهن روشنفکر فشارخوردکننده واردمیکندکه خردگرایی وعقلانیت اورابه چالش میکشد ونمیگذاردتا به صورت شفافتر اندیشۀ خویش راارایه کند. تعلقات ووابستگیهای نامبرده درهرمقطعی اززمان به گونه یی دست وپای اندیشۀ روشنفکر رامیپیچد وباغلبه پذیری برعقل حتاتخیل وحافظۀ آنرانیزبه گروگان میگیرد  و ساحۀ دیداوراکه دربعضی مواردپرشتابتر وروشنترازاشعۀ ماورای بنفش توانایی  دیدن رویدادها تاآنسوی مرزهای واقعیتها یعنی پشت حوادث رادارد ، چنان تنگ میسازدکه افکاراوراازدرخشش وگشترش میماند.
روشنفکر باپشت پازدن به تعلقات ووابستگیهای بالا یارا ی سرجنبانیدن باکاخ نشینان وویلاگزینان رامییابدتاباترک حاشیه نشینیهاودنباله رویهاباکوخ نشینان خوبتردرآمیزد وباقرارگرفتن درسکوی" نه "رسم نبردباستمبگران وخوی یاری وهمیاری با بیچاره گاه راپیدامیکند؛ زیراکه روشنفکردرشرایط حادوآشفته یک کشور تصمیم های مهمی رابرای بسیج تودهها گرفته میتواند و برای ممانعت ازهمگسیتخگی های اجتماعی گامهای ارزنده ییرامیتواندبگذارد. ازهمین رواست که روشنفکردرزمانهای خاص تاریخی به مثابۀ پیام آوران راستین درراستای رستگاری ملتهای خودمیتواندکارهای شگفت انگیزی نماید و درکوره راهان دشواریهااستواروباروحی سرشارازوارستگی هابه صورت خستگی ناپذیزگام بردارد. در این صورت روشنفکر دچارروزمره زده گی ووهم اندیشی نمیشودوازعینک تنگ ملیت ، قومیت وزبان توسعه وپیشرفتهای شگفت آورجهانرانمی بیند تامباداباچسپیدن به این قوم وزبان ویاآن قوم وزبان درتفسیروتعبیرآنهادچارمغالطه گردد. البته بااین دغدغه که چنین اندیشه هابه مثابۀ تشخوارکردن نه تنهافراراۀ تفکررامحدودمیگرداند؛ بلکه اینگونه افکارنه دیروز گره کشای دردهای مردم بوده است ونه فرداها دردی رامداواخواهدکرد. به نظراندیشمندان قبیله وقبیله گرایی درطول تاریخ عامل اصلی عقب مانی ملتهابوده است . باتاسف که امروزکشورماسخت دامنگیر اندیشه های قبیله گرایی است ؛ درحالیکه اینگونه اندیشه هامانع مهم درراۀ توسعه وپیشرفت یک کشوراست وانسانراازسکوی بلنداندیشه به زمین می افگندواین ناگزیریهاحتاانسانرابه چاۀ  مقعداندیشی هانیزسثقوط میدهد . دراین حال اندیشه چنان به ابتذال کشانده میشودکه نه تنهامقعد اندیشیهامایه فخرومباهات تلقی نمیشود ؛ بلکه اینگونه اندیشه ها راوسیلۀ  یی برای رسیدن به اهداف ناپسندیدۀ خودنیزعنوان مینمایند. جالبترااینکه اینطوراندیشه هارازیرچترملی بودن هم ارایه میکنند . درواقع مفاهیم عالی ملی بودن رایعنی آنچه که ادمی راازقیدوبندافکارقومی وزبانی رهایی میبخشد .به صورت ناشیانه قربانی قوم گرایی میکنند . درحالیکه تجربه نشان داده است ، افکارقومیت هیچگاهی  نه تنهاضمانت پایداری برای رستگاری یک ملت نبوده است ؛ بلکه همچوگرایشها چون خوره  یی دربدنۀ ملتهاآسایش راهم ازآنهاگرفته است.  کشورهای ناانکشاف یافته به ویژه کشورماراکه زورمندان برای غضب وداراییهای مردم درهرگوشه وکنارکشورشکم افگنده اند، بیشتر درمعر ض آسیب پذیری  قرارمیدهد. اینگونه اندیشه ها راه کارهای رسیدن به منافع ملی ووحدت ملی رادچارچالشهای هولناکی مینماید وهرنوع تلاشهای انسانی رادراین راه به ناکامی نیزمواجه نموده است ومینماید ، حتاسعی وتلاشهای آنانی رابه دشواری روبرومیگرداند وضرورت های عینی برای رسیدن به اندیشه های والارانیزنفی میکند. آنهاییرکه هنوزهم دروادیها ی ناشناخته سرگردان اند ووهم اندیشهای بلندپروازانه بروی افکارآنهاسنگینی دارند، بیشتر دچارراه گمی مینماید.
نبایدازاظهارات بالاتعبیرسؤکرددوتلاشها برای غنای یک فرهنگ راازطریق زبانی زیرسوال قرارداد . هیچگاهی فرهنگی بالنده نمیگرددکه عناصرشکل دهندۀ آن به ویژه  زبان ازشکوۀ پویایی اش به زیرافتد. باتاسف که درشماری موارد این مفاهیم عوضی گرفته میشوند ؛ درحالیکه پیش ازرسیدن به منافع بزرگ ملی واهداف شایستۀ فرهنگی نایافته های دیگری بایداولتر دریافته شوند. قسمت عمده این نایافته هادربرگیرندۀ  غنای زبانهایی است که درشکل دهی فرهنگی سهم دارند که رابطۀ ناگسستنی لازم وملزوم  یکی رابر دیگری حتمی  گردانیده است . باتاسف که شماری ازروشنفکران بی توجه به ارزشهای بزرگتر دریک جامعه به صورت ناشیانه ارزشهای بزرگ راقربانی ارزشهای کوچک  مینمایند وبرای برائت خویش برای توجۀ آنهاصرف بهانه می آورند ؛ درحالیکه دسترسی به اهداف بزرگ فرهنگی وملی خودبه خودراۀ رسیدن به اهداف کوچک راکه همانا غنای زبانهای متشکلۀ فرهنگی رادربردارد ، نیزپاسخگومیباشد.
روشنفکر واقعی دریک جامعه بایدتوجه داشته باشدکه دستیابی به اهداف بالا آنقدرهاساده نیست وتنهابامجرداندیشیها، انتزاعی نگریهاوواژه پردازیهای غیرمسؤلانه نمیتوان به آنها نایل آمد ؛ زیرا کاربرد شیوههاییکه بتواندگرههاوموانع میان اهداف قومی واهداف ملی رابازنماید ، نیازفراوان به مأل اندیشی وتدبردارد تااول برای زدودن  آن تارهای عنکبوتی که به مثابۀ سایه های شوم برفرازدهن سیال انسان سایه افگنده اند،  تصفیه شوند وشفافیت پیدانمایند.  زمانی میتوان به این آرزونایل آمدکه باآگاهی وشناخت روشن ازعناصرمتشکلۀ فرهنگی خود گام برداشت . پس ازشناخت واضح از تاریخ ملی  وفرهنگ  ملی میتوان به اهداف مثبتی درراستای اهداف قومی وزبانی نیز نایل آمد.
مفاهیمی چون وحدت ملی ، منافع ملی وهویت ملی با منافع قومی وزبانی چنان بایکدیگر گره خورده اندو بهم مرتبط وبسته اند که درشماری ازموارد جدایی یکی ازدیگری حتامحال مینماید . ازهمین رواست که روشنفکرگاهی ازتحلیل ، تفکیک وتشخیص آنهاکوتاه می آید،  یایکی رابردیگری ترجیح میدهد،  یایکی رادردیگرخلط مینمایدویایکی رابجای دیگری عوض میگیرد ودرآخرین تحلیل درشناخت آنهادچارمغالطه میشود تاروشنفکربالاخره در درچالۀ ناگزیری ترجیح نامناسب فرومی غلطد وبرمصداق حرف " تحصیل حاصل"تلاشش به هدف اساسی نارسیده عقیم باقی میماند. باوجودسردادن شعارهای ملی درگودال قومیت وزبان پروری افراطی هبوط مینماید وبه صورت ناشیانه یی باپیشکش کردن زبان وقوم ویادرزیرچتر زبان وقوم منافع ملی واهداف ملی راتوجیه میکند ؛ درحالیکه این تمایل به صورت آشکاری روشنفکرراازرسیدن به اهداف بزرگتر دریک جامعه به حاشیه میکشد.
 

هنوز زود است که وجود متلاشی شدۀ فلسفه  بار معنایی تکرار تاریخ را به دوش کشد

نویسنده: مهرالدین مشید

تکرار تاریخ در معنای فلسفی آن

هنوز زود است که وجود متلاشی شدۀ فلسفه  بار معنایی تکرار تاریخ را به دوش کشد

 

پیش از آن که به بحث روی تکرار تاریخ بپردازم، بیرابطه نخواهد بود تا اندکی به تاریخ و فلسفۀ  تاریخ اشاره کنم. از دیر زمانی بدین سو افکار انسان ها سخت درگیر این موضوع است که آیا رخداد های تاریخی بر رغم ناهمگونی ها و پیچیده گی هایش بالاخره هدفمندانه به پیش می رود و گویا طرح و برنامه یی را دنبال می کند که از پیش تعیین شده است. آنانی که بدین باور اند، تاریخ را دارای منطق و آنانی که خلاف آن نظر دارند، تاریخ را فاقد منطق و هدفمندی می خوانند. این در حالی است که هر از گاهی پرسش هایی چون، آیا بشر به سوی کمال گام بر می دارد یا این که انحطاط بالاخره زمینگرش  می کند. در این زمیه دو دیدگاه وجود دارد؛ دیدگاۀ تکامل گرایانه و دیدگاۀ  ضد تکامل. دیدگاۀ نخستین، تاریخ را رو به پیشرفت و دیدگاۀ دومی، سیر تاریخی را قهقرایی ارزیابی می کند. نظریۀ نخستین را هگل ، فيلسوف قرن هجدهم و نوزدهم ميلادي در چوکات نظرية دولت كمال اخلاقي مطرح مي‌كند. ديدگاه ضدتكامل‌گرايان، كه تاريخ بشر را رو به قهقرا مي‌دانند، همانند، ادموند برك، فيلسوف محافظه‌كار قرن هجدهم ميلادي كه نظرية بازگشت به سنت را پيشنهاد مي‌كند. مارکس با الهام‌گرفتن از فیلسوف آلمانی هگل نظریه‌ یی در این زمینه ارائه داد. مارکس اتوپیای خود از پایان تاریخ را کمونیسم نامید و معتقد بود که تاریخ با همین وضعیت یعنی جامعه بی‌طبقه کمونیستی به پایان خود می‌رسد. فوكوياما در نظرية پايان تاريخ، ادعا مي‌كند كه با فروپاشي نظام كمونيسم، آموزه ليبرال دموكراسي عالم‌گير خواهد شد. این نظریه در برابر نظریۀ حکمیت جهانی اسلام قرار گرفته است. ($)

نظریه پایان تاریخ توسط فرانسیس فوکویاما فیلسوف و متخصص اقتصاد سیاسی ژاپنی‌تبار، نخستین بار در سال ۱۹۸۹ در مقاله‌یی مطرح شد و بعدتر در سال ۱۹۹۲ در کتاب پایان تاریخ و انسان واپسین فوکویاما این نظریه را بسط داد و تکمیل کرد. او نظریه خود را زمانی ارائه داد که جهان نظاره‌گر فروپاشی شوروی سابق و به‌طورکلی بلوک شرق بود. نظریه فوکویاما از نظریه پایان تاریخ مارکس الهام گرفته شده بود اما نتیجه آن کاملا با آنچه مارکس بیان کرد، در تعارض بود. فوکویاما معتقد بود؛ فروپاشی کمونیسم به معنی پایان آن در یک مقطع تاریخ و بایگانی‌شدن آن است و کمونیسم به تاریخ پیوسته است. این نظر فوکو مورد انتقاد های شدید قرار گرفت و خودش نیز این را پذیرفت و اظهار کرد که روند رسیدن به دموکراسی بسیار سخت و طولانی است. ملت‌ها برای رسیدن به دموکراسی نیازمند نهادهای سیاسی اجتماعی هستند. در بسیاری از کشورها به ویژه کشورهایی که نظام‌های اقتدارگرا و تمامیت‌خواه دارند، چنین نهادهایی وجود ندارد.

هانتینگتون نیز از جمله فیلسوفانی است که به پایان تاریخ باور دارد و از هشت تمدن بزرگ جهان مانند، تمدن غرب، کنفوسیوسی، ژاپنی، اسلامی، هندو، اسلاو، ارتدکس و تمدن آمریکای لاتین نام برده و در آخر تمدن اسلامی و کنفوسیوسی را در برابر تمدن غرب قرار می دهد و این را آخرین درگیری تمدن ها عنوان کرده که با غلبۀ تمدن غرب بر تمدن اسلامی دارای بیشترین منابع فوسیلی و کنفوسیوسی دارای بیش از ۲۰ درصد جمعیت جهان پایان می یابد؛ اما هانتینگتون این سخن را بی خبر از شکل گیری غول ها و امپراطوری ها در شرق مطرح کرده بود؛ غول‌ها و امپراتوری‌هایی که صرفا از تغییر و تحولات پس از جنگ سرد به عنوان ابزار استفاده کردند تا پس از کسب منزلت هنجارها و قواعد قادر به بین المللی کردن نظر خود اند. در همین حال  محور شرق پس از مدت‌ها کش و قوس با جهان غرب تصمیم گرفته است که از ابهام هویتی خارج شود و با تعریف هویتی مستقل از غرب، موجبات ساختاری جدید برای نظام بین‌الملل را فراهم کند.

بسیاری از فیلسوفان پاسخ سوال های بالا را از توانایی های فلسفۀ تاریخ می دانند. از جهت این که فلسفۀ تاریخ یکی از شاخه های فلسفۀ علم است و رویکرد دوگانه به تا ریخ دو نوع فلسفۀ تاریخ را نیز بوجود آورده است؛ یکی در پیوند به خود فعالیت و دیگری هم در مورد هدف های این فعالیت. تفکر تاریخی هم مانند تفکر علمی نیاز به دو نوع بررسی دارد. تاریخ به دو معنا یکی به رویداد های گذشته و دیگری هم به بیان و تعبیرو نوشتن شرح وقایع آن تمرکز دارد. زمانی که فلسفۀ تاریخ ناظر به نفس فرایند رویداد های تاریخ باشد، از آن به عنوان فلسفۀ جوهری یا نظری تاریخ تعبیر شده است و آنگاه که ناظر به تعبیر و تفسیر و بازگفتن و بررسی اشکال های مندرج در شاخۀ اول باشد، به آن فلسفۀ نقدی یا فلسفۀ تحلیلی تاریخ می گویند.

فلسفۀ نظری تاریخ به بعد ماوراۀ طبیعی و نظر پردازی فلسفی تمرکز دارد و هدف آن درک مسیر تاریخ و به طور کلی نشان دادن این که با وجود ناهمگونی ها و کیفیت های غیر عادی می توان نتیجه گیری کرد که تاریخ را به صورت یک واحد به هم پیوستۀ حاوی یک طرح و برنامه‌ی کلی تلقی نمود.[3] فیلسوفان تاریخ می خواهند بفهمند که آیا در عقب رویداد ها از گذشته تا حال هدفمندی خاصی وجود دارد و یا این که بی هدف و فاقد منطق اند. از این رو فیلسوف تاریخ می کوشد تا چنان شرحی از سیر رویداد های تاریخی بنویسد که هدفمندی و منطق تاریخ را به حیث یک موجود زنده نشان بدهد.[4]

در اصل فلسفۀ تاریخ به چگونگی حرکت و هدفمندی تاریخ پرداخته تا بدین وسیله از بررسی مرحلۀ کنونی تاریخ مرحلۀ بعدی را پیش بینی کند تا روشن شود که آیا حرکت تاریخ جبری است یا تصادفی و پرسش هایی از این دست، آیا گذر از وقایع تاریخی اجتناب ‌پذیرند یا نه؟ آیا قانونی برای حرکت است؟ آیا کشف قانون برای ما میسر است؟ محرک تاریخ کدام است؟؟ آیا کشف قانون برای ما میسر است؟ محرک تاریخ کدام است؟ فلسفۀ نظری تاریخ سه پرسش اساسی چون؛ تاریخ کجا می رود؟ چگونه می رود؟ و از چه راهی عبور می کند؟ را مطرح می کند که هر یک به ترتیب هدف، محرک و مسیر و مراحل تاریخ را ارایه می کند. برجسته‌ترین فیلسوفان جوهری تاریخ، کانت، هگل، مارکس، اشپنگر توبین‌بی هستند. در این  میان مارکس به جبر  تاریخ یا دیترمنیزم باورمند  بود و تکامل پنج مرحله یی تاریخ را بر بنیاد تحولات اقتصادی جبری می خواند. با تاسف که وی عوامل دیگر را در روند تکامل تاریخ دست کم گرفته بود. مهم ترین موضوع هایی که فلسفۀ نظری تاریخ به آن می پردازد، عبارت اند از  تبیین‌های جامعه و تاریخ؛ قانون در تاریخ؛ چگونگی حرکت تاریخ؛ ترقی و تکامل در تاریخ؛ نقش شخصیت‌ها در تاریخ و نقش نژاد در تاریخ و نقش قدرت‌مندان (قدرت) در تاریخ.[6]

در همین جال در پیوند به تکرار تاریخ نیز نظریه های متفاوتی وجود دارد و آنانی که سیر تاریخ را تکاملی می دانند، مخالف هرگونه تکرار تاریخ اند و تکرار را خلاف روحیۀ دگرگونی تاریخ تلقی می کنند؛ اما آنانی که سیر تاریخ را تکاملی نمی دانند، تاریخ را تکرار شدنی می خوانند. آنانی که تاریخ را تکرار ناپذیر می دانند، بازهم معتقد اند، افعالی که از عناصر تاریخی و اجزای آنان صدور می یابند،  تکرار پذیر اند. به گونۀ مثال تمدن یکی از عناصر دگرگونی های تاریخی است  و یکی از علل انحطاط تمدن ها در تاریخ فسادهیأت حاکمه است و این در تاریخ بار بار تکرار شده است. درست زمانی که ملت ها دچار فساد و تباهی و فحشا و از قانون و اوامر الهی سرپیچی کرده اند، در این صورت طبق سنت الهی به انحطاط رفته و سقوط کرده اند. سنت های خدا در هستی به قوانینی گفته می شود که برای تمامی موجودات حد و مرزی تعیین کرده است و عدول از آن به معنای تمرد و عبور از آن به معنای خط قرمز خوانده شده است. چنانکه در تاریخ شاهد هستیم که بسیاری ملت ها در نتیجۀ ستم زمامداران بر طبقات پایین جامعه و رواج دادن، فحشا و ناهنجاری ها و فساد به هلاکت رسیده اند. چنانکه در تاریخ نمونه از شگوفایی و سقوط تمدن ها روی داده است. بسیاری از مورخان این گونه سقوط تمدن ها را به معنای تکرار تاریخ قبول ندارند. در طول تاریخ همانگونه که برای پیدایش و بقای تمدن ها علت هایی وجود دارد، برای نابودن آنها نیز علت هایی وجود دارند تا زمانی که یکی از علل پایدار کنندۀ موجود  باشد، حکومت و ملت پایدار می ماند. هرگاه هیأت حاکمه به فساد و انحطاط برود و مردم در پیدایش آنها نیز نقش داشته باشند. در این صورت هیأت حاکمه و ملت به نابودی کشانده خواهد شد. در این تردیدی نیست که حوادث تاریخی با توجه به علل حدوث آنها شاید متشابه باشند، اما تکرار پذیر نیستند؛ به دلیل این که اجزای تشکیل دهندۀ آنها متمایز و متفاوت است. طرفدار این نظر آنانی اند که به سیر تکاملی تاریخ باور دارد و تکرار را مخالف تکامل تاریخ می خوانند. (4)

چنان که در بالا اشاره رفت، در پیوند به تکامل تاریخ دو گونه نظریه موجود است، نظر تکاملی و نظر فتور و پایان تاریخ؛ بیشتر فلاسفۀ غرب از هگل تا مارکس و فوکو و دیگران طرفدار نظریۀ  تکامل تاریخی اند و اما هانتینگتون و فوکویاما از جمله حامیان نظریۀ ضد تکاملی تاریخ اند و به پایان جهان باور دارند. در حالیکه هگل نظریۀ دولت کمال اخلاقی را مطرح می کند و اما فوکویاما پس از سقوط شوروی پایان تاریخ را اعلام می کند و می گوید، آموزۀ لیبرال دموکراسی عالم گیر خواهد شد. در این میان هستند، کسانی چون، ادموند برک، فیلسوف محافظه‌کار قرن هجدهم میلادی که نظریه بازگشت به سنت را پیشنهاد می‌کند. وی این بازگشت را بدیلی برای جلوگیری رفتن تاریخ به قهقرا تلقی می کند. باید یادآور شد که نظر فلاسفهء اسلامی و غربی چون فوکویاما در پیوند به پایان تاریخ در ضمن شباهت ها تفاوت هایی نیز دارند. فلسفهء پایان تاریخی را که فوکویاما تعریف می کند، شگوفایی معنوی انسان را دست کم گرفته و تفکر گذرای لیبرال دموکراسی را که مملو از تناقضات درونی بوده و در ضمن بیرون برآمده از ساختار فرهنگی و اجتماعی ویژهء غربی است، فرجام بشریت و تاریخ خوانده است؛ اما فلسفهء تاریخ از نظر اسلام پایان تاریخی را ارایه می کند که در ضمن تایید تکامل عقلی بشر بر اعتلا و شگوفایی معنوی دینی نیز صحه می گذارد. این دیدگاهء فلسفی تاریخ بیشتر ایده آلی و آرمانی است. (&)

 موضوع تکرار تاریخ  به دنبال بحث روی فلسفۀ تاریخ بوجود آمد. بنابراین موضوع تکرار پذیر بودن حوادث تاریخی و یا عدم تکرار پذیری آن نگاهی فلسفی است و این فیلسوف تاریخ است که می تواند پاسخ صریح و روشنی در این باره اقامه کند. گفتنی است که نخستین بار فلسفۀ تاریخ را به مفهوم کنونی فرانسوا ولتر فیلسوف عصر روشنگری مطرح کرد. منظور وی از این اصطلاح، چیزی بیش از تاریخ انتقادی و علمی نبود؛ یعنی نوعی از تفکر تاریخی که در آن، مورخ به جای ارایۀ تکرار داستان های گذشته، خود به بازسازی آنچه واقع شده پرداختند. هگل و نویسنده گان دیگر فلسفۀ تاریخ را به معنای تاریخ کلی یا جهانی به کار بردند. در قرن ۱۹ میلادی، فلسفه هگل و پس از او فلسفۀ مارکس و در کل فلسفهٔ تاریخ محبوبیت خود را در پی رشد سریع علوم تجربی و پوزیتیویسم منطقی که با خود به همراه آورده بود؛ از دست داد. در این دوران فلسفهٔ علم پوپر توجه فلاسفهٔ تاریخ را به ابزارها و روش‌های بررسی تاریخ جلب کرد.[۱] در این دوران دو دیدگاه مختلف در مورد روش‌های بررسی تاریخ وجود داشت. از نظر برخی ها مانند پوزیتویست ها وظیفهٔ فلسفهٔ تاریخ؛ کشف قوانین عامی بود که بر رویدادهای تاریخی حاکم است، همان گونه که وظیفهٔ علوم تجربی کشف قوانین عام طبیعت می‌باشد. گروه دوم سعی داشتند معنی رفتار انسان‌ها را توضیح دهند. هیچ‌کدام از دو گروه موفق به چیرگی بر دیگری نشدند و فلاسفه کم‌کم انگیزه و علاقه خود را به این موضوع از دست دادند.[۱] در هر یک از این موارد کاربرد فلسفهٔ تاریخ، مفهوم خاصی از فلسفه مد نظر بود. سومین کاربرد این اصطلاح را در نوشته‌های برخی از پوزیتویست‌های قرن نوزدهم می‌یابیم. از نظر آنها وظیفه فلسفه تاریخ، کشف قوانین عامی بود که بر روند رویدادهایی که مورخ به شرح و نقل آنها می‌پردازد، حاکم است.(%)

نظر ها بر این است که نخست  پرسش ها در مورد تکرار تاریخ و یا پایان تاریخ را فلسفه باید پاسخ بدهد؛ اما بدور است که فلسفه در حالت موجودۀ به این پرسش ها پاسخ داده بتواند، زیرا نظر ها بر این است که فلسفه در طول تاریخ با سه پرسش رو به رو بوده است. پرسش نخستین که به تعبیری خودش برضد خودش مطرح و بدین گونه می خواهد، صحرۀ فلسفه را از بالا به زیر افگند و برای بازسازی دوباره اش جسم متلاشی شدۀ آن را به تحرک دوباره درآورد. این به معنای آن است که فلسفه می خواهد افق تفکر را از ویرانه های گذشته به افق های دور دست آینده متوجه بسازد و به فلسفه روح تازه ببخشد تا بدین وسیله شکست های خود را التیام ببخشد و با مرهم گذاشتن بر زخم های خود صبورانه برای رسیدن به آینده های روشن به پیش می رود. پرسش دوم تاریخی - فرهنگی است، فلسفه هر از گاهی از میراث تاریخی خود به عنوان بخش نهایت ارزنده از فرهنگ بشری دفاع کرده است. این به معنای دفاع از دستاورد فلسفه است و دفاع از دست آورد های فلسفه نیز نوعی  تامل فلسفی است که در واقع رهگشای فلسفه در آینده است. پرسش سوم هم کاربردی است. این پرسش به سودمندی فلسفه بر می خورد که فلسفه چه سود مندی را در پی دارد. این پرسش بیشتر از طرف منتقدان و مخالفان فلسفه مطرح شده است. دو پرسش نخستین همیشه هم ذات فلسفه است و پا به پای آن حرکت کرده و گسترش یافته است. و اما پرسش سودمندی بیشتر از سوی مخالفان فلسفه مطرح شده است. حال دغدغه بر این است که صخرۀ فلسفه بر  زمین سقوط کرده است و سیزفی وجود ندارد تا آن را به قلۀ فلسفی ببرد؛ زیرا از یک سو فلسفه از پرسش های ناسودمندی خود رنج می برد و از سویی هم نه آنچنانی فیلسوفی است که از عهدۀ این کار موفقانه بدر آید. از این رو فلسفه با پرسش تحدی غیر فلسفی دچار است؛ نه از درون به پرسشی تکان دهنده و نه از بیرون با دشواری تحریک کننده یی به مبارزه خواسته می شود تا دوباره به جنبش درآید؛ زیرا به حیوان اقتصادی بدل شده است تا با اقتصاد خود را آرایش تازه بدهد.   

شاید دلیل این که ونه گات فتوای بی معنایی تاریخ را صادر کرده است، دلیلش همین تقلیل فلسفه تا حیوان اقتصادی باشد. ونه‌گات به بی معنایی تاریخ باور داشته و در اعتراض به بی‌معنایی تاریخ و بیهوده‌گی جنگ، تقدیر را انکار و قاطعانه از بشر دفاع می‌کند. وی می گوید، گرچه تندآب زمان بشر را همراه خود می‌برد، ولی او می‌کوشد به مثابۀ یک انسان‌گرایی ابدی به منزلۀ مانعی در برابر بی‌معنایی به وجود آورد. ونه‌گات و پیل‌گریم، هر دو توسط بیهوده‌گی کوبندۀ تاریخ از پا درآمده‌اند و نمی‌توانند چیزی را بپرورند که نیچه آن را  "عشق به تقدیر" می‌نامد، چیزی را که برای تحمل بار عظیم تکرار ابدی حوادث الزامی است. نیچه می‌گوید: "می‌خواهم هرچه بیشتر بیاموزم که واقعیت محتوم را زیبا ببینم. پس من کسی خواهم بود که واقعیت را زیبا می‌سازم."

این در حالی است که شمار زیادی از فلاسفه و دانشمندان به گسست الگوها یا پره دایم های فلسفی اشاره کرده اند و با رویکردی انتقادی در صدد پیوند آن برآمده اند که این خود کوبیدن میخ بر دیوار یکه تازی و ماندگاری فلسفه بحیث موجود یک تنه و شکست ناپذیر است. در تاریخ تفکر پاره یی از فیلسوفان به عنوان "فیلسوفان  گسست" شناخته شده اند. آنان از جمله فیلسوفانی بوده اند که دستگاه فکری‌شان را به‌تمامی متفکران بعد از خود تحمیل کرده‌اند و راه را بر هرگونه انکار یا نادیده گرفتنِ دعاوی و ایده‌های‌شان بسته‌اند. فیلسوفانی که علاوه بر سیطره انداختن بر کُل فضای تفکر فلسفی پس از خود، منشای تحولات سیاسی-اجتماعی بی‌بدیلی نیز بوده‌اند و چه‌بسا بتوان به اعتبار نام‌شان، سرنوشت جوامع بشری را به ‌قبل و بعد از آنان تقسیم کرد.

به گونۀ مثال روش‌شناسی مبتنی بر گسست یا همان مدل فوکویی شناخت، در مقابل روش "دیرینه‌شناسانه"، می‌تواند نقاطی را به ما نشان دهد که بر اساس آن، نتوانیم حکم او در تز یازدهم (*) را به‌راحتی بر تمامی «فیلسوفان» پیش از وی تسری دهیم. به همین گونه خوانش انقلابی مارکس جوان از آرای هگل و پیوستنش به حلقۀ "هگلی‌های جوان"، خود گواه خصلت "تغییر دهنده"ی فلسفۀ هگل و کل سنت ایده‌آلیسم آلمانی است. مارکس خود، فرزند ایده‌آلیسم آلمانی محسوب می‌شود. متفکری که پیش از خوانش تاریخ به‌مثابۀ "مبارزۀ طبقاتی" و تقسیم‌بندی آن بر مبنای "وجوه تولید مادی"، متأثر از کانت و هگل یعنی دو چهرۀ اصلی این مکتب در کنار فیخته و شلینگ بود، اما به‌میانجی همین خوانش درخشان انتقادی از تاریخ و مناسبات اجتماعی-سیاسی-اقتصادی، آن‌هم به‌لطف تأکید گذاشتن بر "ماتریالیسم تاریخی"، پایان عصر پدران ایده‌آلیستش را اعلام کرد.[۷]

این گونه گسست ها در عرصه هنر هم محسوس است. دیدیم که چگونه موسیقی "تونال" دچار گسست شد. یا در نقاشی ولاسکوئز یا واندایک که در مقام آفریننده گان  پرسپکتیو بودند، در زمرۀ نقاط گسست تاریخ هنر دو بعد قرار دارند. در فیزیک نیز نمونه‌های متعددی از این چهره/نقطه‌گسست‌ها وجود دارد: کوپرنیک، گالیله، نیوتن و اینشتاین. هیچ‌کس حاضر نیست که پس از انقلاب کوپرنیکی، به‌پیش از کوپرنیک بازگردد، یا مثلاً پس از کشف قانون جاذبه، امکان نادیده‌گرفتن قوانین نیوتونی در نظریه‌های فیزیک محال‌شده یا با نظریۀ نسبیت عام اینشتین، دیگر نمی‌توان به نیوتن بازگشت. پاره‌یی از نقاط تاریخی نیز، امکان بازگشت به پیش از خود را از میان برده‌اند: جنگ‌های جهانی اول و دوم، پیدایش مسیحیت، زایش تفکر در یونان، آغاز رنسانس و افول تفکر کلیسایی، انقلاب فرانسه و آغاز مدرنیته از اروپا و…، جمله‌گی نقاط گسستی هستند که بشر با از سر گذراندن آن‌ها و یا درگیرشدن در مناسبات‌شان، هرگز دیگر به زیست پیش از آن‌ها بازنگشته است.

ریچارد رورتی فیلسوفی پسا تحلیلی و عمل گرای امریکایی نشان می‌دهد که تاریخ فلسفه، شامل سه پارادایم متافیزیک، معرفت‌شناسی و فلسفه ذهن است که هر یک از این پارادایم‌ها یا الگوها مسائل مخصوص به خود را دارند. رورتی با کار درمانگری خود به خطای فلاسفه در به کار بردن مسائل فلسفی مخصوص به یک پارادایم در پارادایم دیگر، اشاره می‌کند و به دیدگاه بازنمایی‌گرایانه فلاسفه انتقاد می‌کند. وی در نهایت به این نتیجه می رسد که مسایل فلسفی بجای حل شدن باید کنار گذاشته شوند. اما هستند فیلسوفانی چون، هابرماس و تیلور که بر رورتی انتقاد کرده و از جمله فلاسفه یی اند که به گسست معرفتی میان پارادایم های فلسفی باور ندارند. (&)

در دنیای اسلام نیز افرادی چون محمد عابد الجابری و محمد ارکون این گسست را در زمینه اندیشه اسلامی به ویژه اندیشه‌های فلسفی اسلامی پذیرفته‌اند و با رویکردی انتقادی به سنت فلسفی مسلمانان معتقدند در عصر جدید باید فهمی تازه و نو از اسلام ارائه داد. ابتنای بر این نگرش در نقد سنت فلسفی اسلامی نیازمند اثبات منطقی و سپس تطبیق آن بر سنت فلسفی اسلامی است که ارکون و جابری در همین جهت حرکت کرده‌اند. (*)

حال که فلسفه پا در گل مانده و در اصطلاح بازی شطرنج " زیچ" مانده است و به گفتۀ معروف دست اش کوتاهی می کند و بر سرخودش نمی رسد، چگونه ممکن است تا دست تاریخ رابگیرد و پا به پا به تفسیر آن گام بردارد تا پاسخ معقول و منطقی به هدفمندی تاریخ یا تکرار، پایان و بی پایانی آن فتوا صادر کند و نقشۀ راه را بنمایاند تا در روشنایی آن ملت های دربند گیتی راۀ نجات خویش را جویا شوند. این در حالی است که تمامی فلاسفۀ غرب و شرق چه پیشین و چه پسین هرچند در این بادیه گام های بلندی برداشته اند و اما تا کنون نتوانسته اند تا طور شاید و باید گرۀ کور پرسش های بالا را در مورد تکرار تاریخ و پایان و یا بی پایانی آن بگشایند. شاید دلیلش بیشتر کوتاه قامتی عقل فیلسوفان باشد که هر کدام در لاک پیش داوری ها و پیشینه پنداری های شان غافل گیر شده اند. این سبب شده تا نتوانند، تمامی پدیده ها را عریان تر از گذشته به تماشا بنشنند و از گرایش های هویتی، فرهنگی، قاره یی به کلی تهی شوند و تمامی زنجیر ها و زولانه ها را از دست  و  پای فکر شان بیرون کنند و با رهایی از این همه زنجیر ها به تفسیر فلسفه و تفسیر فلسفۀ تاریخ پرداخته و بعد نظریۀ تکرار و یا پایان تاریخ را به گونۀ واقعی تیوریزه نمایند. این وابستگی ها است که مارکس پایان تاریخ را در ایتوپیای کمونیسم، فوکو پس از سرخورده گی ناشی از شکست شوروی پیشین،  پایان تاریخ را در جامعۀ لیبرال و هانتینگتون هم پایان تاریخ را در پایان رویارویی دو تمدن شرقی اسلامی و کنفوسیوسی در برابر تمدن غرب و برنده شمردن تمدن غرب اعلام نمایند. این کوتاه قامتی های فیلسوفان غرب بر این حقیقت مهر تایید می گذارد که هرگاه وجود زخمی و متلاشی شدۀ فلسفه  را که از شانه های زخمی سیزف به زیر افتاده و سخت مجروح شده است، کسی از زمین بردارد و هنوز زود است که آن را به منزل مقصود یاری و یاوری کند. 

 

منابع و رویکرد ها:

$ - http://tarikh.nashriyat.ir/node/657

& - https://bit.ly/35OUs23

% - https://bit.ly/2tIrhQ7

&-  https://bit.ly/2PMzLOI

* - http://mam.journals.miu.ac.ir/article_2432.html

 2-  كتاب تاريخ چيست؟ نوشته‌ي اچ، كار و علم التاريخ عندالمسلمين ،روز نتال.

3 -  تاريخ درترازو، دکترزرطن کوب.

[4]- شهيد مطهري، فلسفه تاريخ ج 1، ص 230

https://bit.ly/2ZwOGjn

 

https://bit.ly/359D7Q5

 

https://bit.ly/2Q3DHL9

 

*  - تزهایی دربارهٔ فویرباخ انگلیسی، در بر گیرندۀ یازده یادداشت فلسفی کوتاه از کارل مارکس است که به عنوان خلاصه و طرحی کلی برای فصل اول کتاب ایدئولوژی آلمانی در سال ۱۸۴۵ نوشته شده‌اند. این کتاب مانند برخی دیگر از آثار مارکس در زمان حیات وی منتشر نشد. برای اولین بار این کتاب در سال ۱۸۸۸ به عنوان ضمیمه جزوه‌یی از فردیریش انگلس همکار و هم فکر مارکس منتشر شد. دراین کتاب تزها به صورت بسیار خلاصه و حداکثر در چند جمله نوشته شده‌اند که طرحی کلی از نگرش مارکس در پیوند به نظریات فویرباخ و ماتریالیست‌های زمانش ارائه می‌دهد. مارکس در تز یازدهم جمع‌بندی تمام تزهای قبلی را ارائه می‌کند و در این تز عمل سیاسی را تنها حقیقت فلسفه می‌داند و معتقد است که «فیلسوفان تا کنون تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، اما اصل این است که آن را تغییر دهند».[۶]

 

 


نویسنده: مهرالدین مشید
بجای ایجاد موانع در راۀ صلح برای صلح عادلانه باید تلاش کرد
 
از دراز راهان صلح تا کوره راهان انتخابات
در این روز ها صلح و انتخابات در افغانستان به مثابهء دو گزینهء مهم در مجامع مهم دیپلوماتیک داخلی و خارجی در حاشیهء نشست دور نهم دوحه به گونهء جدی مطرح بحث می باشد. شماری که صلح را مهمتر از اننخابات می شمارند،  مدعی اند که امنیت در سراسر کشور موجود نیست و طالبان در بخش هایی از کشور مسلط اند و می توانند، روند انتخابات را تخریب کنند و مانع برگزاری انتخابات آزادانه و شفاف در کشور شوند. آنان استدلال می کنند که بنا بر این برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. شماری با توجه به تقلب های گسترده در انتخابات ریاست جمهوری گذشته که از بدترین و افتضاح بار ترین انتخابات دنیا خوانده شد و هم چنین انتخابات پرتقلب پارلمانی گذشته که اعلان نتایج آن بیشتر از هفت ماه را در بر گرفت، می گویند که برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. بنا بر این می گویند که در صورت برگزاری انتخابات، تقلب های انتخاباتی حتمی بوده و از سویی هم به نسبت نبود امنیت و تهدید طالبان و مخالفت آنان با انتخابات اشتراک و سهم گیری مردم در انتخابات را اندک می شمارند. آنان با برشمردن دشواری های یادشده نتایج انتخابات را نامطلوب، غیرشفاف و پر از تقلب عنوان می کنند و تاکید می نمایند که برگزاری چنین  اانتخابات جز بحران خطرناک که کشور را به پرتگاهء یک کشمکش و منازعهء خطرناک بکشاند، پی آمدی دیگری در قبال نخواهد داشت.
در همین حال عده یی انتخابات را از اصل مهم دموکراسی و نظام مردم سالار دانسته و هرگونه تخطی از آن را تخطی از دموکراسی تلقی می دارند و نادیده گرفتن آن را بدرود گفتن به تمامی دستاورد های هژده ساله عنوان می کنند. از سوی دیگر حامیان برگزاری انتخابات با اشاره به پایان زمان حکومت و انکار طالبان از گفت و گو های طالبان با حکومت کنونی انتخابات را مهم و حیاتی خوانده و می گویند که حکومت پس از برگزاری انتخابات برخوردار از اقتدار و صلاحیت های لازم توانایی و قابلیت گفت و گو با طالبان را دارد  می تواند به نماینده گی از مردم افغانستان با طالبان گفت و گو کنند. از سویی هم حامیان انتخابات می گویند، ابتکار صلح در دست امریکا است و باتوجه به نفوذ پاکستان در میان طالبان نقش پاکستان را در گفت و گو های دوحه تعیین کننده دانسته و فیصلۀ دوحه را در تبانی با پاکستان به سود شورای کویته تلقی می کنند و این را به معنای به تاراج رفتن دستاورد های صلح به سود اسلام آباد می دانند.  شماری که صلح را مهم می دانند، بر این گفته ها انتقاد کرده و حامیان انتخابات را متهم به تلاش برای بقای قدرت با استفاده از تقلب های گسترده  و ناامنی های جدی می نمایند.
از سویی هم تاکید حکومت در پیوند به امضای تفاهمنامه که آتش بس، قطع مداخلۀ پاکستان و پایان جنگ، قابل تامل است؛ زیرا هرگونه امضای معادۀ امریکا با طالبان در صورتی که مرابت فوق را در بر نداشته باشد، به سود افغانستان نبوده و معنای ادامۀ جنگ دیگر را دارد. ممکن به دلیل فشارهای حکومت افغانستان بوده که موضوع آتش بس و نشست بین الافغانی نیز در محور گفت و گو های دوحه قرار گرفته است؛ اما این در حالی است که هنوز در رابطه به ترکیب هیأت پانزده نفری میان حکومت  و گروه های سیاسی توافق حاصل نشده است و گروه های سیاسی حکومت را متهم می کنند که قصد دارد تا افراد مورد نظر خود را شامل این هیأت نماید. چنانکه هفت حزب بزرگ سیاسی شامل هر دو حزب وحدت در بخش هزاره ها ، حزب جمعیت اسلامی افغانستان، حزب اسلامی، حزب جنبش ملی و شماری دیگر می‌گویند که برای پیش‌برد گفتگوهای صلح با طالبان باید یک شورای مقتدر که رییس‌جمهور و رهبران سیاسی در ترکیب آن باشند ایجاد شود و این شورا هیات مذاکره‌کننده صلح را مدیریت نماید.  این احزاب سیاسی می افزایند که اگر چهره‌های بانفوذ به گونۀ مستقیم در روند مذاکرات میان افغانان دخیل نباشند، مذاکرات صلح به نتیجه‌یی نخواهند رسید؛ اما حکومت در برابر این خواست آنان چیزی نگفته و اعضای پانزده نفری گفت و گو کننده با طالبان هنوز هرچند افشا نشده و اما گروه های سیاسی ترکیب یادشده را ناقص خوانده اند و با آن مخالف می باشند. مردم بدین باور است که حکومت باید در گزینش هیأت برخورد سیاسی و سلیقه یی نکند؛ بلکه هیأتی برگزیده شود که با قاعدهء وسیع بوده و از حمایت همگانی برخو دار بوده و صلاحیت، اقتدار، ظرفیت و توانایی های لازم و کافی برای گفت و گو با طالبان را داشت باشد. ضعف حکومت در رابطه به ناتوانی هایش برای تشکیل اجماع ملی برای طالبان و حامیان پاکستانی آنان فرصت داده تا از آن به عنوان فرصتی برای برتری جویی های شان در گفت و گو ها سود ببرند. با تاسف که حکومت افغانستان این موضوع را دست کم گرفته و با این موضوع به نحوی لجوجانه برخورد می کند که به سود کشور نیست و معنای از دست رفتن فرصت ها را دارد.
آنانی که صلح را در اولویت می شمارند، مخالف برگزاری انتخابات می باشند و مدعی اند که تشکیل حکومت انتقالی در نتیجهء نشست ببن الافغانی یک گام به پیش به سوی صلح و ثبات در کشور می باشد و تشکیل چنین حکومتی را حلال مشکلات در کشور می خوانند و در عین زمان مخالفان این نظر حکومت انتقالی را عقب گرد تلقی کرده و تشکیل چنین حکومت را رفتن به سال های هژده سال پیشتر از امروز می دانند که حامیان صلح این نظر را جدی نمی دانند و می گویند که هرگاه حکومت انتقالی نظم و ثبات را به کشور بازگرداند و بر گروهک مزدور داعش غلبه حاصل کند. در این صورت این نظام سکوی خوبی برای پرش به سوی یک نظام مردم سالار باشد که راه را برای اشتراک طالبان در یک نظام مردم سالار فراهم می سازد. حامیان این نظر با اشاره به امضای زود هنگام تفاهمنامه میان امریکا و طالبان و از سویی هم وجود اختلاف میان حکومت و گروه های سیاسی، نشست بین الافغانی را پس از به تفاهم رسیدن حکومت و گروه های سیاسی زود هنکام و مهم و حیاتی  می خوانند و هم چنین این نشست را برای جلوگیری از نفوذ پاکستان و سایر شبکه های استخباراتی بااهمیت می پندارند و می گویند که نشست ببن الافغانی می تواند به حل ساختار حکومت و تعدیل قانون اساسی نیز بپرازد. از سویی هم این نشست می تواند، نتایج تفاهم امریکا با طالبان را در راستای منافع ملی و افتدار ملی سمت و سو بدهد و هم چنین بسیج ملی را برضد داعش و سایر گروه های تروریستی تحریک و تقویت نماید. از این رو موافق با به تعلیق رفتن برگزاری انتخابات غیرشفاف و شاید پر از تقلب اند و می گویند که نشست زودهنگام ببن الافغانی می تواند، دراز راهء صلح و کوره راهان آن را پیش از رفتن کشور به بحران و برگزاری انتخابات و عبور از کوره راهان آن کوتاه تر کند.
شماری بدین باور اند که ایجاد کمترین موانع در برابر روند صلح و تخریب این پروسه تحت هر نامی که صورت گیرد، گناهی سخت نابخشودنی، تخطی آشکار در برابر حقوق بشر، جفای بزرگ در برابر مادر وطن، خیانت آشکار به خون هزاران انسان بویژه نیروهای دفاعی و امنیتی کشور می باشد. اندک ترین تعلل در برابر صلح و بهانه جویی و سنگ اندازی در راۀ آن جرمی آشکار و تخطی آفتابی از خواست میلیونی مردم افغانستان به شمار می رود. صلح برای مردم افغانستان آنقدر اهمیت دارد که برای رسیدن به آن هرگونه بهانه یی مطرود شمرده می شود و حتا برای رسیدن به آن عبور از دیوار های مقدس و مشروع د مانند؛ انتخابات  و قانون اساسی امجاز پنداشته می شود؛ زیرا صلح برای کشوری مانند؛ افغانستان غرقه در خون و آتش و افتاده در تلک شیطانی تروریزم به مراتب بدتر از تلک خرس تهاجم شوروی از چهل سال بدین سو به گونۀ بیرحمانه یی به بدترین صحنۀ جنگ نیابتی کشور های آزمند منطقه و قدرت های اهریمنی جهان بدل شده است. در این آتشکدۀ خونین و وحشتناک هر روز ده ها انسان بیرحمانه سلاخی می شوند و چنان در کام تروریزم فرو می روند که سناریوی خونین آن وحشتناک تر از جنگ های گلادیوتور های یونان باستان می باشد تا عطش پایان ناپذیر خون آشامی حامیان تروریزم و هوای ویرانگری و جنگ افروزی مدعیان مبارزه با تروریزم اندکی سیراب شود. هرچند وحشت تروریزم در افغانستان چنان بزرگ، تراژید، اندوهبار، گسترده و عمیق است که سناریوی گلادیاتور ها خیلی ساده تر از آن است. تن های پاره پاره  و نعش  های خونین ده ها انسان مظلوم به شمول مردم عادی و خبرنگاران بر روی سنگ فرش های تالارها و جاده ها، پارچه های آویزان اعضای بدن انسان در شاخه های درختان، کالبد های سوختۀ زنان و مردان در داخل موتر های سرویس، جسد های ازهم پاشیدۀ ده ها نماز گزار در داخل مساجد و اطراف آن، نعش های خونین ورزشکاران در میدان های بازی و بدن های خون چکان کراچی بانان و دست فروشان در چهار راه ها در سراسر افغانستان حکایت از رخداد های هولناک و استثنایی تاریخ در قرن بیست و یکم دارد که هر گوشۀ آن داغی ننگین بر جبین آدم فروشان معاصر و تاجران خون و سرمایه است.
دراین شکی نیست که صلح پیچ و خم های زیادی دارد و عبور از هفت خوان رستم آن دشوارتر از عبور کردن از هفت شهر عشق عطار است  و صلح زمانی در کشور تامین خواهد شد که از  هفت خوان دشواری های آن و هفب شهر آزمونی آن راست و درست عبور کرد؛ ممکن راست و درست عبور کردن از آن ساده و حتا ممکن نباشد و اما آنانی که می خواهند با تلاش های مذبوحانه در راهء پیشرفت و تامین صلح به بهانه های مختلف مانع ایجاد کنند، باید بدانند که این معنای بازی با آتش را دارد و قرار گرفتن خلاف رود خروشان صلح معنای دشمنی آشکار با مردم افغانستان و تلاش برای خون ریزی پیهم را دارد. صلح برای آن سرباز و مادر و فرزند و خواهر و برادر او اهمیت دارد که دیگر توان دیدن جسد آغشته به خون و غرق در خاک و خاکستر عزیران خود را ندارند. لذت صلح برای آنانی بی مزه و بی اهمیت است که عزیز خود را از دست نداده و هرگز دغدغدهء از دست دادن عزیز خود را ندارد و عزیزانش در پشت دیوار های فولادین و یا در شهر های غرب  بیدرد و نامسوولانه در ناز و نعمت زنده گی می کنند. حالا که گفت و گو ها در دوحه به آخرین مرحلهء خود رسیده است، بهتر خواهد زود تا بجای ایجاد موانع در راهء آن، برای تسریع روند آن تلاش و مداخله کرد تا صلح از تاراج پاکستان و امریکا و سایر کشور ها بیرون و به نفع منافع ملی و اقتدار ملی افغانستان خاتمه پیدا کند. بنا بر این هر نوع تلاش برای تامین صلح با عزت و با وقار برای مردم افغانستان که بتواند، استقلال کامل، افتدار کامل، وحدت ملی  و منافع ملی بهتر مردم افغانستان را تامین کند. این گونه تلاش ها مطلوب و مورد نظر مردم  افغانسنان است و از نظر مردم افغانستان تلاش های ضد صلح به هر بهانه یی که صورت بگیرد، معنای آشکار دشمنی با مردم افغانستان را دارد. بنا بر این ایستاد شدن در برابر موج خروشان صلح در واقع مغهوم انتحار و خود کشی و مردار مردن را دارد. مید است که در شرایط حساس کنونی چنین  اشتباهی نکرد و خودکشی نکرد و برعکس تمامی تلاش ها را به خرج داد تا پاکستان وادار به ترک حمایت از تروریستان شود و لانه های تروریستی و رهبران آنان نابود شوند تا از تاراج حق مردم افغانستان از کام کشور های حامی تروریزم  و قدرت های جهانخوار بدست آید.
در همین حال مخالفان برگزاری انتخابات  و موافقان صلح با اشاره به علاقمندی امریکا که صلح از نظر ترمپ  در اولویت  دارد، می گویند، در  صورتی که امریکا با طالبان به توافق برسد و امریکا ناگزیر است تا وعده های خود با طالبان را عملی کند. دراین صورت اوضاع به سود حامیان انتخابات نیست و در این صورت احتمال کاهش کمک های مالی امریکا به نیرو های دفاعی و امنیتی کشور می رود که با توجه به سخنان پیشین رئیس جمهور غنی که گفت، درصورت خروج نیرو های خارجی ممکن نظام در ظرف شش ماه سقوط کند که این دلالت بر شکنده گی اوضاع نظامی و سیاسی کشور پس ازامضای تفاهم و خروج نیرو ها می باشد. بنا بر این مخالفت با تفاهمنامۀ امریکا با طالبان به هر نوحی که باشد، به سود کشور نبوده و حتا گفته می توان که بیشتر به سود طالبان و پاکستان است.
تنش های سیاسی در داخل میان حکومت و شخصیت ها و سیاستگران ادامه دارد که گفت وگو های دوحه در حال رسیدن به پایان کارش می باشد و به گزارش رسانه ها شاید تا یک یا دو روز دیگر تفاهمنامه میان امریکا و طالبان امضا شود. در این شکی نیست که این تفاهمنامه معنای کلید گشایش خوش بختی مردم افغانستان را ندارد؛ زیرا بر سر راۀ آن هنوز دشواری های گوناگونی وجود دارد که عبور از خم و پیچ های آن دشوارتر از پیمودن " هفت خوان رستم" است. این در حالی است که هنوز داعش در مخالفت آشکار با مردم و حکومت افغانستان قرار دارد و در ساختار حکومت آینده که باید طرف قبول حکومت  و مردم افغانستان و طالبان باشد، دخیل نیست و این معنای ادامۀ جنگ را دارد. این خاطرۀ تشکیل حکومت مجاهدین در پشاور و حکومت موقت پس از سقوط طالبان بر بنیاد فیصلۀ بن را در خاطره ها تداعی می کند که فاجعۀ امروزی در کشور در واقع محصول این دو حکومت ناقص و ساخته شده بوسیلۀ خارجی ها می باشد که تا امروز به شدت ادامه دارد و هر روز فربه تر می شود. حکومت پشاور با مداخلۀ مستقیم پاکستان ساخته شد که هدف پاکستانی ها ناکام ساختن طرح بنین سوان بود. در حکومت ساخته شدۀ پشاور در کنار نفی کامل حکومت نجیب سایر گروه ها هم در نظر گرفته نشدند. این حکومت در حالی وارد کابل شد که کابل از سوی نیرو های متخاضم اداره می شد و گویا از قبل برای تنش آفرینی آماده شده بود. در این میان خطرناک تر از همه دخالت استخبارات کشور های منطقه بویژه پاکستان، ایران، هند و روسیه بود که عامل اصلی جنگ تنظیمی در کابل شد که استخبارات پاکستان با حمایت از یک جناح بزرگ ترین جنایت را درافغانستان مرتکب شد. گفته می توان که نظفۀ اصلی منازعۀ کنونی افغانستان هرچند با آغاز جهاد افغانستان بوسیلۀ آی اس آی کاشته شده بود و اما پس از سقوط نجیب به ثمر رسید.
به همین گونه حکومت ساخت بن هم مشکلات خود را داشت و فیصله های آن در غیاب طالبان و حزب اسلامی در واقع فرصت ساز جنگ بود و زمینه را برای مداخلۀ پاکستان فراهم کرد تا با احیای طالبان جنگ در افغانستان را با پیش قراولی آنان در این کشور به راه افگند. حال هم عین نگرانی در رابطه به تشکیل حکومت انتقالی آینده نیز وجود دارد که مبادا تجربۀ حکومت های موقت و انتقالی گذشته تکرار شود و افغانستان آبستن حوادث بدتر و وحشتناک تر از گذشته شود. با تاسف که معماران کنفرانس بن ازبنیاد قومی عمل کردند و در افغانستان بجای آن که بنای دموکراسی را می گذاشتند، برعکس از همان آغاز با گزینش آقای حامد کرزی سنگ بنای قومی را در بن گذاشتند که تا امروز افغانستان را قربانی تعصب قومی و تباری کردند و دموکراسی را در واقع در همان آغازین عقیم نمودند. شگفت آور این است که یکی از معماران تاثیر گذار بن خلیل زاد بود که نتوانست وعده های خود برای امریکایی  ها را برای ساختن گروۀ بدیل از پشاور تحقق ببخشد.
حال بر زمامداران و سیاستگران و رهبران گروه های سیاسی و شخصیت های ملی و متنفذ قومی افغانستان است تا تمامی آگاهی های سیاسی، تاریخی،فرهنگی، جغرافیایی و جیو ایکونومیک، جیو استراتیژیک و جیو پولیتیک شان را  به خرج بدهند که بتوانند با استفاده از تجارب زشت و ناکام گذشته، موفق به تشکیل حکومت انتقالی یی شوند که حوادث گذشته تکرار نشود و زمینه برای مداخلۀ استخبارات کشور های منطقه و جهان باقی نماند؛ اما با توجه به سیاست های حکومت در عرصۀ گونااگون اقتصادی بویژه سیاست داخلی و خارجی تدوین شده نبوده و اگر بوده،  باز هم سیاست مدون داشتن معنای پیروزی در سیاست های داخلی و خارجی را ندارد؛ زیرا  شماری بدین باور اند که تا کنون سیاست مدون حکومت ارایه کنندۀ سیاست های ناتمام  حکومت بوده است. این در حالی است که سیاست خارجی تعیین اهداف است، برای سیاستگذاری های خارجی و از سویی هم سیاست داخلی تعیین کنندۀ سیاست بیرونی است. گفتنی است که سیاست واژۀ عربی است که ریشهٔ آن به معنی «رام کردن اسب» است.[۶] این واژه در ادبیات فارسی بعضاً به معنی «اداره کردن» و «چاره کردن» هم آمده‌است .[۷] «سیاست کوششی اجتماع محور است که با تضمین انضباط در نبردهایی که از پراکندگی و ناهمگونیِ دیدگاه‌ها و منافع ناشی می‌شود، می‌خواهد به یاریِ زور - که اغلب بر حقوق متکی است و صرفاً جبر فیزیکی نیست!- امنیت بیرونی و تفاهم درونی رژیم سیاسی ویژه‌ یی را تأمین کند.[۹]  با این هم امیدواری را نمی توان به کلی از دست داد و باز هم به کار مشترک و هماهنگ دولت با گروه های سیاسی چشم بست تا با مساعی مشترک و هماهنگ از آخرین فرصت ها برای استقرار صلح در کشور سود ببرند و از یک موضع مقتدر،  متحد و هماهنگ با طالبان وارد گفت و شوند تا نقش انسانی و ملی و اسلامی خویش را در ساختن یک حکومت انتقالی ادا کنند تا این حکومت موفق به تامین صلح و ثبات در کشور شود و برای رهایی کشور از بحران برنامه داشته باشند. از همه مهمتر این که این حکومت بتواند، رسالت تاریخی اش را در این مرحلۀ حساس کنونی به خوب وجه انجام بدهد. بهترخواهد بود تا حکومت افغانستان تمامی انرژی و توان سیاسی خود را به کار ببندد تا چگونه می تواند، در ساختار حکومت انتقالی آینده نفوذ کند و سعی کند تا یک حکومت مقتدر و با قاعدۀ وسیع تشکیل شود که در شرایط حساس و خطیر کنونی بتواند، دین خود را در برابر مردم و کشور به خوب وجه ادا کند. یاهو
 
 
۷- قرضاوی، یوسف (۱۳۹۴). باید و نبایدهای دین و سیاست. ترجمهٔ عبدالعزیز سلیمی. تهران: نشر احسان. 


نویسنده: مهرالدین مشید
بجای ایجاد موانع در راۀ صلح برای صلح عادلانه باید تلاش کرد
 
از دراز راهان صلح تا کوره راهان انتخابات
در این روز ها صلح و انتخابات در افغانستان به مثابهء دو گزینهء مهم در مجامع مهم دیپلوماتیک داخلی و خارجی در حاشیهء نشست دور نهم دوحه به گونهء جدی مطرح بحث می باشد. شماری که صلح را مهمتر از اننخابات می شمارند،  مدعی اند که امنیت در سراسر کشور موجود نیست و طالبان در بخش هایی از کشور مسلط اند و می توانند، روند انتخابات را تخریب کنند و مانع برگزاری انتخابات آزادانه و شفاف در کشور شوند. آنان استدلال می کنند که بنا بر این برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. شماری با توجه به تقلب های گسترده در انتخابات ریاست جمهوری گذشته که از بدترین و افتضاح بار ترین انتخابات دنیا خوانده شد و هم چنین انتخابات پرتقلب پارلمانی گذشته که اعلان نتایج آن بیشتر از هفت ماه را در بر گرفت، می گویند که برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. بنا بر این می گویند که در صورت برگزاری انتخابات، تقلب های انتخاباتی حتمی بوده و از سویی هم به نسبت نبود امنیت و تهدید طالبان و مخالفت آنان با انتخابات اشتراک و سهم گیری مردم در انتخابات را اندک می شمارند. آنان با برشمردن دشواری های یادشده نتایج انتخابات را نامطلوب، غیرشفاف و پر از تقلب عنوان می کنند و تاکید می نمایند که برگزاری چنین  اانتخابات جز بحران خطرناک که کشور را به پرتگاهء یک کشمکش و منازعهء خطرناک بکشاند، پی آمدی دیگری در قبال نخواهد داشت.
در همین حال عده یی انتخابات را از اصل مهم دموکراسی و نظام مردم سالار دانسته و هرگونه تخطی از آن را تخطی از دموکراسی تلقی می دارند و نادیده گرفتن آن را بدرود گفتن به تمامی دستاورد های هژده ساله عنوان می کنند. از سوی دیگر حامیان برگزاری انتخابات با اشاره به پایان زمان حکومت و انکار طالبان از گفت و گو های طالبان با حکومت کنونی انتخابات را مهم و حیاتی خوانده و می گویند که حکومت پس از برگزاری انتخابات برخوردار از اقتدار و صلاحیت های لازم توانایی و قابلیت گفت و گو با طالبان را دارد  می تواند به نماینده گی از مردم افغانستان با طالبان گفت و گو کنند. از سویی هم حامیان انتخابات می گویند، ابتکار صلح در دست امریکا است و باتوجه به نفوذ پاکستان در میان طالبان نقش پاکستان را در گفت و گو های دوحه تعیین کننده دانسته و فیصلۀ دوحه را در تبانی با پاکستان به سود شورای کویته تلقی می کنند و این را به معنای به تاراج رفتن دستاورد های صلح به سود اسلام آباد می دانند.  شماری که صلح را مهم می دانند، بر این گفته ها انتقاد کرده و حامیان انتخابات را متهم به تلاش برای بقای قدرت با استفاده از تقلب های گسترده  و ناامنی های جدی می نمایند.
از سویی هم تاکید حکومت در پیوند به امضای تفاهمنامه که آتش بس، قطع مداخلۀ پاکستان و پایان جنگ، قابل تامل است؛ زیرا هرگونه امضای معادۀ امریکا با طالبان در صورتی که مرابت فوق را در بر نداشته باشد، به سود افغانستان نبوده و معنای ادامۀ جنگ دیگر را دارد. ممکن به دلیل فشارهای حکومت افغانستان بوده که موضوع آتش بس و نشست بین الافغانی نیز در محور گفت و گو های دوحه قرار گرفته است؛ اما این در حالی است که هنوز در رابطه به ترکیب هیأت پانزده نفری میان حکومت  و گروه های سیاسی توافق حاصل نشده است و گروه های سیاسی حکومت را متهم می کنند که قصد دارد تا افراد مورد نظر خود را شامل این هیأت نماید. چنانکه هفت حزب بزرگ سیاسی شامل هر دو حزب وحدت در بخش هزاره ها ، حزب جمعیت اسلامی افغانستان، حزب اسلامی، حزب جنبش ملی و شماری دیگر می‌گویند که برای پیش‌برد گفتگوهای صلح با طالبان باید یک شورای مقتدر که رییس‌جمهور و رهبران سیاسی در ترکیب آن باشند ایجاد شود و این شورا هیات مذاکره‌کننده صلح را مدیریت نماید.  این احزاب سیاسی می افزایند که اگر چهره‌های بانفوذ به گونۀ مستقیم در روند مذاکرات میان افغانان دخیل نباشند، مذاکرات صلح به نتیجه‌یی نخواهند رسید؛ اما حکومت در برابر این خواست آنان چیزی نگفته و اعضای پانزده نفری گفت و گو کننده با طالبان هنوز هرچند افشا نشده و اما گروه های سیاسی ترکیب یادشده را ناقص خوانده اند و با آن مخالف می باشند. مردم بدین باور است که حکومت باید در گزینش هیأت برخورد سیاسی و سلیقه یی نکند؛ بلکه هیأتی برگزیده شود که با قاعدهء وسیع بوده و از حمایت همگانی برخو دار بوده و صلاحیت، اقتدار، ظرفیت و توانایی های لازم و کافی برای گفت و گو با طالبان را داشت باشد. ضعف حکومت در رابطه به ناتوانی هایش برای تشکیل اجماع ملی برای طالبان و حامیان پاکستانی آنان فرصت داده تا از آن به عنوان فرصتی برای برتری جویی های شان در گفت و گو ها سود ببرند. با تاسف که حکومت افغانستان این موضوع را دست کم گرفته و با این موضوع به نحوی لجوجانه برخورد می کند که به سود کشور نیست و معنای از دست رفتن فرصت ها را دارد.
آنانی که صلح را در اولویت می شمارند، مخالف برگزاری انتخابات می باشند و مدعی اند که تشکیل حکومت انتقالی در نتیجهء نشست ببن الافغانی یک گام به پیش به سوی صلح و ثبات در کشور می باشد و تشکیل چنین حکومتی را حلال مشکلات در کشور می خوانند و در عین زمان مخالفان این نظر حکومت انتقالی را عقب گرد تلقی کرده و تشکیل چنین حکومت را رفتن به سال های هژده سال پیشتر از امروز می دانند که حامیان صلح این نظر را جدی نمی دانند و می گویند که هرگاه حکومت انتقالی نظم و ثبات را به کشور بازگرداند و بر گروهک مزدور داعش غلبه حاصل کند. در این صورت این نظام سکوی خوبی برای پرش به سوی یک نظام مردم سالار باشد که راه را برای اشتراک طالبان در یک نظام مردم سالار فراهم می سازد. حامیان این نظر با اشاره به امضای زود هنگام تفاهمنامه میان امریکا و طالبان و از سویی هم وجود اختلاف میان حکومت و گروه های سیاسی، نشست بین الافغانی را پس از به تفاهم رسیدن حکومت و گروه های سیاسی زود هنکام و مهم و حیاتی  می خوانند و هم چنین این نشست را برای جلوگیری از نفوذ پاکستان و سایر شبکه های استخباراتی بااهمیت می پندارند و می گویند که نشست ببن الافغانی می تواند به حل ساختار حکومت و تعدیل قانون اساسی نیز بپرازد. از سویی هم این نشست می تواند، نتایج تفاهم امریکا با طالبان را در راستای منافع ملی و افتدار ملی سمت و سو بدهد و هم چنین بسیج ملی را برضد داعش و سایر گروه های تروریستی تحریک و تقویت نماید. از این رو موافق با به تعلیق رفتن برگزاری انتخابات غیرشفاف و شاید پر از تقلب اند و می گویند که نشست زودهنگام ببن الافغانی می تواند، دراز راهء صلح و کوره راهان آن را پیش از رفتن کشور به بحران و برگزاری انتخابات و عبور از کوره راهان آن کوتاه تر کند.
شماری بدین باور اند که ایجاد کمترین موانع در برابر روند صلح و تخریب این پروسه تحت هر نامی که صورت گیرد، گناهی سخت نابخشودنی، تخطی آشکار در برابر حقوق بشر، جفای بزرگ در برابر مادر وطن، خیانت آشکار به خون هزاران انسان بویژه نیروهای دفاعی و امنیتی کشور می باشد. اندک ترین تعلل در برابر صلح و بهانه جویی و سنگ اندازی در راۀ آن جرمی آشکار و تخطی آفتابی از خواست میلیونی مردم افغانستان به شمار می رود. صلح برای مردم افغانستان آنقدر اهمیت دارد که برای رسیدن به آن هرگونه بهانه یی مطرود شمرده می شود و حتا برای رسیدن به آن عبور از دیوار های مقدس و مشروع د مانند؛ انتخابات  و قانون اساسی امجاز پنداشته می شود؛ زیرا صلح برای کشوری مانند؛ افغانستان غرقه در خون و آتش و افتاده در تلک شیطانی تروریزم به مراتب بدتر از تلک خرس تهاجم شوروی از چهل سال بدین سو به گونۀ بیرحمانه یی به بدترین صحنۀ جنگ نیابتی کشور های آزمند منطقه و قدرت های اهریمنی جهان بدل شده است. در این آتشکدۀ خونین و وحشتناک هر روز ده ها انسان بیرحمانه سلاخی می شوند و چنان در کام تروریزم فرو می روند که سناریوی خونین آن وحشتناک تر از جنگ های گلادیوتور های یونان باستان می باشد تا عطش پایان ناپذیر خون آشامی حامیان تروریزم و هوای ویرانگری و جنگ افروزی مدعیان مبارزه با تروریزم اندکی سیراب شود. هرچند وحشت تروریزم در افغانستان چنان بزرگ، تراژید، اندوهبار، گسترده و عمیق است که سناریوی گلادیاتور ها خیلی ساده تر از آن است. تن های پاره پاره  و نعش  های خونین ده ها انسان مظلوم به شمول مردم عادی و خبرنگاران بر روی سنگ فرش های تالارها و جاده ها، پارچه های آویزان اعضای بدن انسان در شاخه های درختان، کالبد های سوختۀ زنان و مردان در داخل موتر های سرویس، جسد های ازهم پاشیدۀ ده ها نماز گزار در داخل مساجد و اطراف آن، نعش های خونین ورزشکاران در میدان های بازی و بدن های خون چکان کراچی بانان و دست فروشان در چهار راه ها در سراسر افغانستان حکایت از رخداد های هولناک و استثنایی تاریخ در قرن بیست و یکم دارد که هر گوشۀ آن داغی ننگین بر جبین آدم فروشان معاصر و تاجران خون و سرمایه است.
دراین شکی نیست که صلح پیچ و خم های زیادی دارد و عبور از هفت خوان رستم آن دشوارتر از عبور کردن از هفت شهر عشق عطار است  و صلح زمانی در کشور تامین خواهد شد که از  هفت خوان دشواری های آن و هفب شهر آزمونی آن راست و درست عبور کرد؛ ممکن راست و درست عبور کردن از آن ساده و حتا ممکن نباشد و اما آنانی که می خواهند با تلاش های مذبوحانه در راهء پیشرفت و تامین صلح به بهانه های مختلف مانع ایجاد کنند، باید بدانند که این معنای بازی با آتش را دارد و قرار گرفتن خلاف رود خروشان صلح معنای دشمنی آشکار با مردم افغانستان و تلاش برای خون ریزی پیهم را دارد. صلح برای آن سرباز و مادر و فرزند و خواهر و برادر او اهمیت دارد که دیگر توان دیدن جسد آغشته به خون و غرق در خاک و خاکستر عزیران خود را ندارند. لذت صلح برای آنانی بی مزه و بی اهمیت است که عزیز خود را از دست نداده و هرگز دغدغدهء از دست دادن عزیز خود را ندارد و عزیزانش در پشت دیوار های فولادین و یا در شهر های غرب  بیدرد و نامسوولانه در ناز و نعمت زنده گی می کنند. حالا که گفت و گو ها در دوحه به آخرین مرحلهء خود رسیده است، بهتر خواهد زود تا بجای ایجاد موانع در راهء آن، برای تسریع روند آن تلاش و مداخله کرد تا صلح از تاراج پاکستان و امریکا و سایر کشور ها بیرون و به نفع منافع ملی و اقتدار ملی افغانستان خاتمه پیدا کند. بنا بر این هر نوع تلاش برای تامین صلح با عزت و با وقار برای مردم افغانستان که بتواند، استقلال کامل، افتدار کامل، وحدت ملی  و منافع ملی بهتر مردم افغانستان را تامین کند. این گونه تلاش ها مطلوب و مورد نظر مردم  افغانسنان است و از نظر مردم افغانستان تلاش های ضد صلح به هر بهانه یی که صورت بگیرد، معنای آشکار دشمنی با مردم افغانستان را دارد. بنا بر این ایستاد شدن در برابر موج خروشان صلح در واقع مغهوم انتحار و خود کشی و مردار مردن را دارد. مید است که در شرایط حساس کنونی چنین  اشتباهی نکرد و خودکشی نکرد و برعکس تمامی تلاش ها را به خرج داد تا پاکستان وادار به ترک حمایت از تروریستان شود و لانه های تروریستی و رهبران آنان نابود شوند تا از تاراج حق مردم افغانستان از کام کشور های حامی تروریزم  و قدرت های جهانخوار بدست آید.
در همین حال مخالفان برگزاری انتخابات  و موافقان صلح با اشاره به علاقمندی امریکا که صلح از نظر ترمپ  در اولویت  دارد، می گویند، در  صورتی که امریکا با طالبان به توافق برسد و امریکا ناگزیر است تا وعده های خود با طالبان را عملی کند. دراین صورت اوضاع به سود حامیان انتخابات نیست و در این صورت احتمال کاهش کمک های مالی امریکا به نیرو های دفاعی و امنیتی کشور می رود که با توجه به سخنان پیشین رئیس جمهور غنی که گفت، درصورت خروج نیرو های خارجی ممکن نظام در ظرف شش ماه سقوط کند که این دلالت بر شکنده گی اوضاع نظامی و سیاسی کشور پس ازامضای تفاهم و خروج نیرو ها می باشد. بنا بر این مخالفت با تفاهمنامۀ امریکا با طالبان به هر نوحی که باشد، به سود کشور نبوده و حتا گفته می توان که بیشتر به سود طالبان و پاکستان است.
تنش های سیاسی در داخل میان حکومت و شخصیت ها و سیاستگران ادامه دارد که گفت وگو های دوحه در حال رسیدن به پایان کارش می باشد و به گزارش رسانه ها شاید تا یک یا دو روز دیگر تفاهمنامه میان امریکا و طالبان امضا شود. در این شکی نیست که این تفاهمنامه معنای کلید گشایش خوش بختی مردم افغانستان را ندارد؛ زیرا بر سر راۀ آن هنوز دشواری های گوناگونی وجود دارد که عبور از خم و پیچ های آن دشوارتر از پیمودن " هفت خوان رستم" است. این در حالی است که هنوز داعش در مخالفت آشکار با مردم و حکومت افغانستان قرار دارد و در ساختار حکومت آینده که باید طرف قبول حکومت  و مردم افغانستان و طالبان باشد، دخیل نیست و این معنای ادامۀ جنگ را دارد. این خاطرۀ تشکیل حکومت مجاهدین در پشاور و حکومت موقت پس از سقوط طالبان بر بنیاد فیصلۀ بن را در خاطره ها تداعی می کند که فاجعۀ امروزی در کشور در واقع محصول این دو حکومت ناقص و ساخته شده بوسیلۀ خارجی ها می باشد که تا امروز به شدت ادامه دارد و هر روز فربه تر می شود. حکومت پشاور با مداخلۀ مستقیم پاکستان ساخته شد که هدف پاکستانی ها ناکام ساختن طرح بنین سوان بود. در حکومت ساخته شدۀ پشاور در کنار نفی کامل حکومت نجیب سایر گروه ها هم در نظر گرفته نشدند. این حکومت در حالی وارد کابل شد که کابل از سوی نیرو های متخاضم اداره می شد و گویا از قبل برای تنش آفرینی آماده شده بود. در این میان خطرناک تر از همه دخالت استخبارات کشور های منطقه بویژه پاکستان، ایران، هند و روسیه بود که عامل اصلی جنگ تنظیمی در کابل شد که استخبارات پاکستان با حمایت از یک جناح بزرگ ترین جنایت را درافغانستان مرتکب شد. گفته می توان که نظفۀ اصلی منازعۀ کنونی افغانستان هرچند با آغاز جهاد افغانستان بوسیلۀ آی اس آی کاشته شده بود و اما پس از سقوط نجیب به ثمر رسید.
به همین گونه حکومت ساخت بن هم مشکلات خود را داشت و فیصله های آن در غیاب طالبان و حزب اسلامی در واقع فرصت ساز جنگ بود و زمینه را برای مداخلۀ پاکستان فراهم کرد تا با احیای طالبان جنگ در افغانستان را با پیش قراولی آنان در این کشور به راه افگند. حال هم عین نگرانی در رابطه به تشکیل حکومت انتقالی آینده نیز وجود دارد که مبادا تجربۀ حکومت های موقت و انتقالی گذشته تکرار شود و افغانستان آبستن حوادث بدتر و وحشتناک تر از گذشته شود. با تاسف که معماران کنفرانس بن ازبنیاد قومی عمل کردند و در افغانستان بجای آن که بنای دموکراسی را می گذاشتند، برعکس از همان آغاز با گزینش آقای حامد کرزی سنگ بنای قومی را در بن گذاشتند که تا امروز افغانستان را قربانی تعصب قومی و تباری کردند و دموکراسی را در واقع در همان آغازین عقیم نمودند. شگفت آور این است که یکی از معماران تاثیر گذار بن خلیل زاد بود که نتوانست وعده های خود برای امریکایی  ها را برای ساختن گروۀ بدیل از پشاور تحقق ببخشد.
حال بر زمامداران و سیاستگران و رهبران گروه های سیاسی و شخصیت های ملی و متنفذ قومی افغانستان است تا تمامی آگاهی های سیاسی، تاریخی،فرهنگی، جغرافیایی و جیو ایکونومیک، جیو استراتیژیک و جیو پولیتیک شان را  به خرج بدهند که بتوانند با استفاده از تجارب زشت و ناکام گذشته، موفق به تشکیل حکومت انتقالی یی شوند که حوادث گذشته تکرار نشود و زمینه برای مداخلۀ استخبارات کشور های منطقه و جهان باقی نماند؛ اما با توجه به سیاست های حکومت در عرصۀ گونااگون اقتصادی بویژه سیاست داخلی و خارجی تدوین شده نبوده و اگر بوده،  باز هم سیاست مدون داشتن معنای پیروزی در سیاست های داخلی و خارجی را ندارد؛ زیرا  شماری بدین باور اند که تا کنون سیاست مدون حکومت ارایه کنندۀ سیاست های ناتمام  حکومت بوده است. این در حالی است که سیاست خارجی تعیین اهداف است، برای سیاستگذاری های خارجی و از سویی هم سیاست داخلی تعیین کنندۀ سیاست بیرونی است. گفتنی است که سیاست واژۀ عربی است که ریشهٔ آن به معنی «رام کردن اسب» است.[۶] این واژه در ادبیات فارسی بعضاً به معنی «اداره کردن» و «چاره کردن» هم آمده‌است .[۷] «سیاست کوششی اجتماع محور است که با تضمین انضباط در نبردهایی که از پراکندگی و ناهمگونیِ دیدگاه‌ها و منافع ناشی می‌شود، می‌خواهد به یاریِ زور - که اغلب بر حقوق متکی است و صرفاً جبر فیزیکی نیست!- امنیت بیرونی و تفاهم درونی رژیم سیاسی ویژه‌ یی را تأمین کند.[۹]  با این هم امیدواری را نمی توان به کلی از دست داد و باز هم به کار مشترک و هماهنگ دولت با گروه های سیاسی چشم بست تا با مساعی مشترک و هماهنگ از آخرین فرصت ها برای استقرار صلح در کشور سود ببرند و از یک موضع مقتدر،  متحد و هماهنگ با طالبان وارد گفت و شوند تا نقش انسانی و ملی و اسلامی خویش را در ساختن یک حکومت انتقالی ادا کنند تا این حکومت موفق به تامین صلح و ثبات در کشور شود و برای رهایی کشور از بحران برنامه داشته باشند. از همه مهمتر این که این حکومت بتواند، رسالت تاریخی اش را در این مرحلۀ حساس کنونی به خوب وجه انجام بدهد. بهترخواهد بود تا حکومت افغانستان تمامی انرژی و توان سیاسی خود را به کار ببندد تا چگونه می تواند، در ساختار حکومت انتقالی آینده نفوذ کند و سعی کند تا یک حکومت مقتدر و با قاعدۀ وسیع تشکیل شود که در شرایط حساس و خطیر کنونی بتواند، دین خود را در برابر مردم و کشور به خوب وجه ادا کند. یاهو
 
 
۷- قرضاوی، یوسف (۱۳۹۴). باید و نبایدهای دین و سیاست. ترجمهٔ عبدالعزیز سلیمی. تهران: نشر احسان. 

نویسنده: مهرالدین مشید

تشدید حمله ها درشمال تخریب روند صلح و یا امتیاز گیری های سیاسی و نظامی

 

در این شکی نیست که جنگ در افغانستان زیر نام مبارزه با تروریزم در مقابل طالبان و سایر شبکه های تروریستی خیلی پیچیده شده و این جنگ ویرانگر پای حریفان منطقه یی و جهانی را به کارزار خونین افغانستان کشانده است تا هر کدام حریف و رقیب و دشمن خود را در افغانستان مجازات نماید. این رویکرد ظالمانه افغانستان را به میدان جنگ نیابتی کشور های منطقه و جهان بدل کرده است. امریکا ابنحا می جنگد تا خیابان های نبویارک واشنگتن از خطر حملهء تروریستان درامان باشد. به همین گونه پاکستان شماری را زیر نام طالب فربه کرده تا برای رسیدن به عمق استراتیژی اش در رقابت و دشمتی با هند از هیچ گونه حمله های وحشیانه انتخاری و انفجاری برضد مردم مظلوم افغانستان دریغ نکنند تا این مردم را هر روز بدتر از روز دیگر قربانی سیاست های ضد انسانی شان کنند. به همین گونه هند هم می خواهد تا با استفاده از این کانال حریفان پاکستانی خود را صربه بزند. نه تنها این؛ بلکه ده ها گروه های اجیر و تفنگداران بی فرهنگ و انسان دشمن زیر نام " لشکر سیا" و لشکر طیبه و جیش محمد و غیره همه در افغانستان ساخته شده و به این کشور صادر می شوند تا با انتقام گیری های وحشیانه از مردم افغانستان فربانی بگیرند. هژده سال جنگ ثابت کرد که تامین صلح و ثبات در افغانستان فراتر از توان سیاستگران و مامدارن کنونی کشور است؛ اما با تاسف که آنان با وجود این همه ناکامی ها هنوز هم از سر کل مردم دست بردار نیستند. این در حالی است که سیاستگران و فرمانروایان کشور به نحوی قربانی بازی های کلان مافیایی و استخبارانی اند و پیچیده گی مبارزه با تروریزم نه تنها تروریزم را ابزار رسیدن به اهداف استراتیژیک کشور های منطقه و جهان بدل کرده است؛ بلکه با کشاندن پای مافیا های مواد مخدر، قاچاق اسلحه و لابی های نفت و سیاست به این جنگ ابعاد پیچیده یب بخسیده است که به کلافهء سر در گم بدل شده و دوست دشمن و تعریف از هر دو نیز به چالش رفته است. این سبب شده تا حادثه آفرینان از سراسر جهان افغانستان را هدف قرار بدهند و با اجرای حمله های وحشیانه گاهی در کندز و زمانی در تخار و وقتی هم در هلمند و قندهار و جا های دیگر تا افغانستان و مردم آن را به خاک و خون بکشند. حملهء کندز نیز از این جمله است که تحت فرمان آی اس آی و وارث کا جی بی در تبانی با مافیا های گوناگون محلی و منطقه یی انجام شده است.

تنها پاکستان بحیث یک همسایۀ آزمند و تمامیت خواه در کنار افغانستان نیست که از چهل سال بدین سو برای ویرانی و تباهی افغانستان برنامۀ دراز مدت دارد و برای عملی شدن آن به صدور تروریزم می پردازد تا باشد که شاهد یک افغانستان مصرفی و بازار فروش برای کالا هایش و هم چنین معبری مطمین برای صدور کالا ها و فعالیت های استخباراتی باشد. از همین رو پاکستان تلاش می کند تا افغانستان فرصت مدیریت آب های خود را پیدا نکند و موفق به تاسیس بند های بزرگ بر سر دریای کابل و کنر نشود. تهاجم شوروی نه تنها پاکستان را فرصت سیاست های تهاجمی به افغانستان داد؛ بلکه مجال کافی یافت تا نفوذ گستردۀ استخباراتی بر کشور های آسیای میانه پیدا کند و با کشاندن جوانان آنان به دانشگاۀ اسلامی اسلام آباد هسته های کلان گروه های تروریستی مثل حزب حرکت اسلامی ازبکستان به رهبری یلداش و شاخۀ نظامی آن جمعه خان نمگانی بنیادگذاری کرد. به همین گونه ایران هم اهداف خصمانۀ پاکستانی ها را در افغانستان دنبال می کنند. با دادن پایگاه های نظامی به طالبان در مشهد و زاهدان هر روز ده ها تروریست را به حوزۀ جنوب غرب می فرستد تا به در میان مردم وحشت و دهشت ایجاد کنند و مانع عملی شدن برنامه های اقتصادی حکومت افغانستان شوند. از سویی هم روسیه که خود را وارث شوروی می خواند و در صدد رقابت با امریکا است و رویای پطر کبیر و شوروی پیشین را برای رسیدن به آب های گرم جنوب از طریق افغانستان در سر می پرورد و از سویی هم می خواهد مانع برتری جویی های اقتصادی امریکا در منطقه شود. روسیه پس از آن در این زمینه جدی شد که مقام های امریکایی اعلان کردند که پیش گیری از برتری جویی های اقتصادی روسیه و چین برای شان مهم تر و حیاتی تر از مبارزه با تروریزم است. از همین رو بود که روسیه توانست تا در تبانی با ایران روابط گسترده یی با طالبان پیدا کند و دیدار پوتین با ملا منصور در یک پایگاۀ نظامی روسیه در تاجکستان در واقع فصل برقراری روابط طالبان با روسیه را رقم زد. این موضوع خشم امریکایی ها را برانگیخت و در زمان بازگشت ملامنصور از شوروی از طریق ایران او را در بلوچستان در سرحد ایران و پاکستان هدف طیارۀ بدون سرنشین قرار داد. روسیه اکنون اکمالات گروه های مسلح طالبان را در شمال افغانستان به عهده دارد و سلاح هایی که بدست آمدۀ روسی از نزد طالبان گواۀ آشکار بر این ادعا است. روسیه هم مانند امریکا و پاکستان و ایران برای تامین امنیت شهر های خود از تروریستان در افغانستان حمایت می کند تا از رفتن جنگ به شهر های روسیه جلوگیری کنند.

از سویی دیگر چین برای پنهان کاری ستم و تبعیض بی پیشینه و ضد انسانی اش در ترکستان شرقی و فریب افکار عامه از بازداشت گاه ها و کمپ های اجباری که بیشتر از دو میلیون ایغوری در آنها به گونۀ غیر انسانی و محروم از حق انسانی شان نگهداری می شوند. فتوای مبارزه با تروریزم در افغانستان را از بر می خواند و با همکاری نزدیک پاکستان بازی مرموز و خطرناک را در افغانستان به پیش می برد. هدف چین برای تاسیس پایگاۀ نظامی در واخان سرکوب تروریزم نه، بل کمک به تروریستان خوب از نظر پاکستانی ها بود تا مانع فعالیت های تروریستی در چین شوند و چین فرصت کافی برای سرکوب ایغور ها پیدا کند؛ اما این موضوع با واکنش تند امریکایی ها قرار گرفت و مانع تاسیس آن شدند. هدف چین از تاسیس این پایگاه کمک واقعی برای مبارزه با تروریزم نه؛ بلکه برای دامن زدن به آتش جنگ افغانستان و تمرکز بیشتر تروریستان در جنگ افغانستان است.

از آنچه گفته آمد، اندکی واضح می شود که چگونه افغانستان به وسیلۀ تروریستان جهانی به قتلگاۀ مردم افغانستان بدل شده است. تلاش های این کشور ها در تبانی با تلاش های مرموزی که سرکلافۀ آن گویی ناپیدا است، سبب تشدید جنگ و سقوط پیهم پایگاه های نظامی و شهر ها به دست طالبان است که سناریوی سقوط کندز و پس از آن بغلان از برنامه های کلان استخبارای آب می خورند که هدف اش مسلح شدن بیشتر طالبان و نقویت بیشتر آنان است.

شمال در حالی در آتش جنگ های تازه می سوزد که از یک طرف نشست دور نهم دوحه جریان دارد و از سویی هم کمپاین های انتخاباتی به مثابۀ دو پدیدۀ متضاد ادامه دارد. این در حالی است که شماری خواهان برگزاری انتخابات و شماری هم خواهان به تعویق افگندن آن بخاطر جان گرفتن گفت و گو های صلح اند. آنانی که برای انتخابات فکر می کنند، بیشتر برای قدرت می اندیشند و نه برای منافع ملت و مردم و همه چیز را دیوانه وار از عینک قدرت می بینند و فکر می کنند که از هر راهی که ممکن باشد، چه تقلب و غیر تقلب برای رسیدن و ابقای قدرت لحظه شماری می کنند؛ اما آنانی که موافق با به تعویق افتادن انتخابات اند، صلح و ثبات در کشور را ترجیح داده و پیشگیری از ریختن یک قطره خون انسان این سرزمین را به مراتب بهتراز داشتن قدرت ننگین و پر از فساد و جنایت می دانند. بنا براین شکی باقی نمی ماند که در عقب درگیری های شمال و سایر مناطق دستان مخالفان صلح دخیل است تا روند گفت و گو ها را به بیراهه برده و آن را ناکام نشان بدهند. در این شکی نیست که توافق خلیل زاد با طالبان بهشت موعود صلح را برای مردم افغانستان رقم نمی زند و جنگ امریکا و طالب در برابر داعش و سایر گروه های تروریستی آغاز خواهد شد و اما هرچه باشد، بر فصلی از تنش ها میان حکومت و طالبان پایان داده می شود که هرچه باشد، دلالت بر کاهش تنش ها در کشور دارد. مردم افغانستان بر رغم خطر هایی که در عقب معاهدۀ امریکا با طالبان نهفته است، از نهایت ناگزیری ها این را فال نیک گرفته اند.

از تحرکات تازۀ طالبان در شمال و حملۀ آن به شهر کندز و بعد حملۀ آنان به شهر پلخمری مرکز بغلان و بی مبالاتی ها و غفلت های حکومت معلوم می شود که جنگ افغانستان وارد فصل تازه یی می شود و بازی های مبارزه با تروریزم به بهای بیرحمانه ترین کشتار مردم افغانستان در سناریو های جدید شکل و شمایل به خود می گیرد. این تحرکات از یک دست نشان دهندۀ شدت رقابت کشور های حامی و مخالف تروریزم در افغانستان برای امتیاز گیری های سیاسی و نظامی است و از سویی هم از بازی های مرموز سیاسی و نظامی در داخل کشور پرده بر می دارد که هدف آن تخریب روند صلح است. در عقب این جنگ ها و لشکر کشی های بیشتر آنانی قرار دارند که مخالف روند صلح اند و زیر نام انتخابات در صدد بقای قدرت خویش اند. آنان می خواهند از جنگ نهایت استخباراتی و به شدت مافیایی افغانستان برای رسیدن به اهداف شان سود بجویند. از انکشاف اوضاع اخیر در کشور چنان فهمیده می شود که نیرو های جنگ طلب و انسان دشمن در تبانی به کشور های آزمند منطقه مانند پاکستان، ایران و روسیه در تبانی با حلقات حاکم و غیر حاکم در داخل کشور معلوم می شود که دستان مریی و نامریی دست به دست هم داده اند تا با حادثه آفرینی های خونین روند صلح را تخریب و ادامۀ جنگ و خون ریزی در کشور را دامن بزنند. آنانی که چه از بیرون و جه از داخل در صدد جنگ افروزی های بیشتر در افغانستان اند، باید بدانند دیر یا زود در این آتش خواهند سوخت؛ زیرا زود است که این آتش افروزی به فرنگشتاینی بدل خواهد شد که حامیان تروریزم هم از مهار آن عاجز خواهند بود. نگاه کردن تروریستان به مثابۀ مار ها در آستین به همان اندازه که برای کشور رقیب و خط مقدم مبارزه با تروریزم خطرناک است، به همان اندازه برای حامیان و پاسداران آن نیز خطرناک اند. به دلیل این که از نیش های مار های نگهداشته در آستین نمی توان برای همیش درامان بود و خواه و ناخواه روزی صاحب خود را نیز نیش می زند. یاهو

 


 
 
نویسنده: مهرالدین مشید
به بهانهء شهکار خدا در هستی
مری مرزا نماد کلک آفرینش و شهکار خدا در هستی
رها نمی‌کند ایام    در کنار       منش  --   که داد خود بستانم به بوسه از  دهنش
 
این شعر از دیوان غزل های سعدی بزرگ شاعری متفکر و آکاه و فرهیخته است که سخنش از چندین قرن بدین سو در کاخ ادبیات دری بس جایگاۀ بزرگ دارد و از آنجا بر جغرافیای بزرگ ادبیات دری حکمروایی می کند و هر روزبر قلمرو آن افزوده می شود و بر دل های ریش مرحم می گذارد و در زوایای تاریک و اعماق دل های ملت های کشورهای منطقه؛ بویژه ایران، افغانستان،  تاجکستان حای بس با شکوه و پرمیمنت دارد. شماری بدین باور اند که تا کنون نثری به شیوایی و زیبایی گلستان سعدی نوشته نشده است.
ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری)، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی  است. اهل ادب به او لقب استادِ سخن، پادشاهِ سخن، شیخِ اجلّ و حتی به‌طور مطلق، استاد داده‌اند. او در نظامیهٔ بغداد — که مهم‌ترین مرکز علم و دانش جهان اسلام در آن زمان به حساب می‌آمد — تحصیل و پس از آن به‌عنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرد. سعدی سپس به زادگاه خود، شیراز، برگشت و تا پایان عمر آنجا اقامت گزید. آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌است که به سعدیه معروف است.
حضرت سعدی در این شعر:
رها نمی‌کند ایام    در کنار     منش  --  که داد خود بستانم به بوسه از  دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق  --  بدان همی‌کند و درکشم به  خویشتنش
 آب و هوای دیگری دارد و سخن  از فراق دیرپا می زند که کمر صبرش را گویا شکسته است و تمامی تاب و توانش را از میان برده است. چنان حالتی داشته که گویا شتنگی وصال زبان را از کامش بیرون کرده و تمامی چاره ها را از دست رفته می بیند و به لطف  ایام پناه می برد تا الطفاتی به سویش نماید و معشوق اش را دست کم لحظاتی برای او بازگرداند تا آتش فراق وعطش هجران خویش را با گرفتن یک بوسه از دهن دلدار سرد و سیراب نماید. هرچند سعدی در این شعر از روزگار استمداد می جوید و در این خواست او گویا تمامی اسباب توسل جستن به معشوق را از دست داده و این خواست نشانۀ بی مهری روزگار را دراو به نمایش گذاشته است؛ هرچند شماری با اشاره به یک حدیث پیامبر می گویند که پیامبر گفته است، نباید روزگار را دشنام داد؛ زیرا روزگار خداوند است. پس با این تعبیر می توان، گفت که هدف اصلی سعدی خدا است و اما از فرط درد و سوز هجران به ایام توسل جسته است تا دست لطف خدا از آستین غیب بیرون شود و به رهایی یار نازنینش دست یازد تا باشد که با اغتنام از فرصت، از دهن زیبای یار بوسه یی گیرد و دلشاد شود. سعدی بزرگ پس از آن که می گوید، روزگار او را در کنار من رها نمی‌کند تا حق خود را با بوسه‌ یی از دهان او بگیرم. بعد به جستجوی کمندی می برآید تا آن  را به کف آرد که معشوق اش دل مردم را بوسیلۀ آن شکار می کند. وی می خواهد آن کمند را به چنگ آورد و دلدار را به سوی خود بکشد.
این شعر سعدی رباعی معروف ابوسعید ابوالخیر را در ذهن تداعی می کند که از لحاظ مفهوم شباهت هایی با آن شعر سعدی دارد. ابوسعید هم مشتاقانه در جستجوی وصلت است و اما آگاه است که دلدارش از ترس به  سراغ او نمی آید، و ناگزیر می شود تا از او چنین بخواهد:
ای دلبر عیسی  نفسی      ترسایی  --   خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی
گه اشک ز دیده ء ترم خشک کنی  ---  گه بر لب خشک من لب  تر سایی
این شعر زیبا و مسیحایی که در واقع چهرهء مسیح را در شعر فارسی به تصویر کشیده است، از عارف مشهور و سخنوری فهیم ابوسعید ابوالخیر است که این سخنش برای ابن سینا " آنچه را تو می دانی من می بینم" خیلی نقل شده است. ابوالخیر در این شعر دلبر عیسی نفس و ترسایی خود را فرا می خواند تا باری نزد او بدون ترس بیاید تا فرصت این مساعد شود که گاهی اشک را از چشمان ترش خشک کند و گاهی هم با مالیدن لب خشک او لب تر بمالد. ابوسعید در این شعر خواسته خیلی ظریفانه خواسته تا بقای خویش را در وصل یار به زبان رمز آلود و استعاره در نماد لب به لب بیان کند.
دانشمندان غربی در مورد شاعران و عارفان مشرق زمین چیز های زیادی گفته، در مورد آثار آنان تحقیقات فراوان کرده و آثار شان را به چندین زبان اروپایی ترجمه کرده اند که در این میان،  فردوسی، سعدی، مولانا و حافظ جایگاۀ خاصی داشته، در مورد عظمت شعری و سخنوری آنان سخنان نغز و پرمحتوایی دارن و در مورد آنان نظر های ویژه یی دارند. چنانکه سخنان حیرت انگیز هانری ماسه فیلسوف فرانسوی که در جشن بازنشستگی اش در مورد ادبیات فارسی سخن می گفت، معروف است. وی فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا را از جمله چهار ستون اصلی ادبیات فارسی دانسته و دلیل پایداری کاخ این ادبیات را بر آن می داند که پایه های آن بر شانه های این چهار شاعر و عارف فرهیخته استوار است. وی فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی  و حتا برتر از او خوانده، سعدی را داناتر از اناتول فرانس فیلسوف، حافظ را همطراز گویتۀ آلمانی دانسته است. وی خود را شاگرد حافظ خوانده و می گوید، نسیمی از جهان او به مشامش رسیده است؛ اما وی در این میان مولانای رومی را یگانه خطاب کرده و می گوید که بسان او کسی را نیافته است و به گفتۀ او مولانان بگانه آمده است و یگانه باقی خواهد ماند. به باورماسه مولانا تنها شاعر نه، بلکه بیشتر یک جامعه شناس و روان شناس کامل است که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد. وی تاکید می کند که قدر مولانا را باید دانست تا خدا را بوسیلۀ او شناخت و میگوید، هرگاه تا پایان عمر سخنی نگوید، همین چند جمله برایش بسنده است. وی مانند سایر دانشمندان دلیل ماندگاری ادبیات دری را قرار داشتن پایه های آن به گفتۀ نیوتن که می گوید، "اگر من افق را دورتر از دکارت ميبينم بدان خاطر است که بر دوش غولهايی چون ارسطو و افلاطون سوارم" بر شانه های مردانی چون غول های بزرگ ادبیات دری و یلان ادبیات و فرهنگ شرق اسلامی می داند.
 شماری اندیشمندان غربی سعدی را شکسپیر زبان دری خوانده اند و می گویند، شکسپیر که با نبسته ها و شعر هایش سعدی زبان انگلیسی خوانده شده و او را بلند پایه ترین نمایش نویس همه دوران ها می خوانند، می گوید که آیا شرافت آدمی در این است که رنج حاصل از فلاخن و خدنگ برآمده از بخت بیدادگر را تاب آورد و یا سلاح های خود را در برابر بحر دشواری ها و برای پابان دادن به آنها بستیزد.
بوستان و گلستان سعدی از گذشته ها بدین سو مورد توجۀ حوزۀ فرهنگی ادبیات دری از فرغانه، بخارا و ثمرقند تا نیشاپور و ری و هرات، سیستان، بلخ و کابلستان بوده است و در اکثر مسجد ها و آموزشگاه های کهن به گونۀ درسی آموزش داده می شد و حتا از باد و باران و آتش سوزی ها و جشن کتاب سوزی های نادرشاه ها و کسروی ها هم درامان ماند. شماری سعدی و کنفوسیوس را به مقایسه گرفته و می گویند، دامنۀ نفوذ و استمرار و پایانی افکار و آثار آنان در زوایا و اعماق پنهانی ملت های چین، افغانستان و ایران امروزه و در بخش بزرگ و شایستة توجهی از جهان، قابل توجه بوده و بررسی دقیق دیدگاه‌های آنان برای تصمیم‌گیری‌های کلان فرهنگی و اجتماعی در روزگار ما حایز کمال اهمیت است. هرچند دیدگاۀ این دو متفکر از لحاظ گوناگون همخوان و همسان نیستند؛ زیرا ؛ سعدی و کنفوسیوس از حیث نظام‌های ارزشی، اقلیم و جغرافیای طبیعی، فرهنگ، آداب و شعایر ملی و قومی، زبان، مکان، خصایص نژادی، قالب‌ها و فرم‌های ادبی از هم متفاوت و متمایز هستند. با وجود این، تفاوت‌ها و تمایزها، آیا بنیاد چنین مقایسه‌ یی از اساس بر آب نخواهد بود و هر گونه برداشت و نتیجه، امری ذوقی و شخصی و اعتمادناشدنی نخواهد شد؟
هرچه باشد، عشق جوهره و عصارۀ آفرینش خدا در هستی، جامعه، تاریخ و انسان بوده که محرک اصلی نظام خلقت شمرده شده است. عشق و جاذبه های بی پایان و شوری سرشار از لذت های روح پرور آن است که به زنده گی شور و عاطفه می بخشد، بر روح بی جان هستی نفخ حیات می دمد و برای آفرینش هر لحظه و نو به نو قبای تحول و تکامل را می دوزد. عشق در واقع آینۀ تمام  نمای خلقت است. از همین رو است که می گویند، خداوند برای نخستین بار در سیمای عشق جلوه کرد و خاکی را که انسان از آن آفریده شد با عشق مخلوط کرد. این عشق بود که از همان آغازین خلقت تا کنون آتش به جان تمامی سوخته گان عالم      زده است.
آنگاه که به آفرینش خدا در آفاق و انفس خیره می شویم، به این نکته پی می بریم که چه عرش زبیا و تماشایی عشق در دایرۀ آفرینش بیشتر از دیگر جلوه های الهی  تمکین نموده است و به رازآلودی خلقت بیشتر افزوده است. این رازآلودی انسان را ملطفت می سازد که چه رازی در آفرینش نهفته است و چه پیوند علمی و قانونمند میان آفریده ها در هستی حاکم است و در نبود کوچک ترین حلقۀ خلقت تمامی نظام خلقت آسیب پذیر می شود. از تمرکز بر هژده هزار مخلوق خدا در هستی فهیمده می شود که هر کدام آنها گواه آشکار معجزهء آفرینش اند و هر یک دلیلی برای وجود خدا در هستی می باشند که حضور و قدرت او تا نزدیکی های رگ گردن در انسان نماد آشکار معجزهء خلقت او در جامعهء بشری است که هر یک گویی انگشت سحر را در سیمای خلقت خدا به تماشا نهاده اند؛ اما در این میان وجود مریم من چون یگانه تندیس زیبای خلقت چنان شگفت انگیز جلوه می کند و وحد آلود و شوق انگیز ناخن بر دل های دردمند می زند که از هیبت اش فرهاد های عشق کلک شگفتی بر لبان کوهکن تاریخ می زنند و کوهء بی ستون او را چون یخ آب می کنند و آب زلال و شفاف آن دوای افلاتونی و جالینوسی عاشقان و دلسوخته گان عالم می شود. مریم من در این سیر و صعود ملکوتی چون شاهکار خلقت خدا در هستی به مثابۀ خورشیدی از پشت ابر های سیاه ظهور می کند و چنان می نماید که تو گویی خدا بهتر و زیبا تر از او موجودی نیافریده است و خداوند یک روز استثنایی را از میان شش روز خلقت به گونهء خاص برای خلقت او اختصاص داده است تا موحودی به زیبایی مریم بیافریند و با آفرینش او شهکار خویش را در هستی به اثبات برساند و نقش انگشتان خویش را بمثابهء نقاش برتر خلقت در آفرینش زیبایی های استثنایی و بی نظیر مریم، شگفت انگیزتر از هر زمانی به تماشا بگذارد که از رشک آن لیلا های تاریخ و زلیخا های زمان انگشت عجب برلب بگذارند و محو جمال او شوند که چون مهمانان زلیخا از دیدن بوسف بجای پوست کردن سیب دستان خویش را با تیغ ببرند. مهمانان زلیخا با این رویکرد شان  بنده گان خدا را غرق حیرت نمودند و همه را در طلسم شگفتی و طور معرفت او به آزمون  کشیدند تا این که منی را در عشق آتشین یوسف ثانی یا مریم ثانی بسوزد  و غرق عشق بیدرمان او کند و بدین وسیله معجزهء خود را در جاذبه های عشق مریم برای من به تماشا بگذارد تا هر از گاهی  در سیمای او غرق  شوم و اسیر نگاه های حیرت انگیز او گردم. با تماشای اعجاز خلقت در چشمان زیبا و لب های شیرین و قشنگ اش لذت و عظمت عشق و دوست داشتن را بیشتر از پیش در آنها به تجربه بگیرم.
از برکت این عشق گرانمایۀ مریم است، زمانی که به سیمای زیبا و دوست داشتنی او  نگاه می کنم و به چشمان خمار، افسونگرش خیره می شوم. پیش از آنکه خدنگ نگاه های نازنین او در موجی از شرب دمادم نشهء پایان ناپذیر عشق را برایم به ارمغان بدهد، در افسون نگاه هایش بیخود شده و خمار رویایی  چشمان تماشایی و سحرانگیزش آرامشم را به تارج می برد. من را وامی دارد تا در این سیر و صعود پیش از هر حادثه یی در پای حسن شگفت انگیز اش زانو بزنم، دستان بلورینش را بر رسم احترام به رمز و راز دوست داشتن لمس کنم، بی اختیار سر به سجود عاشقانه هایش بگذارم و به سرانگشتان پا های سفید و زیبا و سرشار از زیب و زینت اش با اغتنام از فرصت لوح تقدیس بیاویزم  تا باشد که به رسم پاسداری از دوست داشتن و قربان شدن در پای ناب ترین و پاک ترین دوستی های عاشقانه که عشق از فرط شگفتی کلک حیرت بر لب بگذارد، در قدوم مبارک اش هفت افلاک عشق را به تجربه بگیرم و خیر مقدمش را گرامی بدارم تا آنکه از وجد در لباس نگنجم و گنجایی جهان را در چشمان زیبا و قشنگ مریم نازنین خود بی صبرانه به تماشا بنشینم. به  این ترتیب عاشقانه ترین جاذبه های سرشار از شور و وجد عارفانه را فراتر از وجد مولانای روم و جاذبهء مسبحایی شمس در نگاه های پیامبرانه اش بخوانم، در آیات چشمان نازش  به تماشا بنشینم،  در سورهء رمز آفرین مژگانش اعجاز خلقت را به تماشا بنشینم و در رگه های چشمان زیبایش کلک خداوند را چون نقاشی به تماشا بنشینم که گویی او بهتر و زیباتر از مریم من مریمی را نیافریده است و جا دارد تا در پای مریم خود که یادگار نقش استثنایی انگشتان نامریی خدا بر روی زمین است، سر سجود بگذارم و با بوسه های تقدیس قداست اش را گرامی دارم و در معبد جمال و کمالش سر سجود بگذارم و ابراز شکران کنم تا حلول عشق پرجاذبهء او را با همهء وجود  و عواطف در تار و پود وجودم احساس کنم، دریای حضور بیکران عاشقانه هایش در وجودم جاری شود و جویبار های خشک و یخ زدهء وجودم را از آب زلال عشق او سیراب و شاداب نماید تا باشد که درخت زیبا و نسترن بار عاطفه ها در سر تا پای وجودم به بار و برگ بنشیند و در کرانه های جویبار های تنم تندیس مریم در نماد مقدس عشق به بار و برگ بنشیند. چنان وجودم سرشار از مهر و محبت نسیم عطرآلود  تندیس مریم زیبا شود که گویی فرشته های خدا را در سرتا پای وجود خود احساس کنم و دریا های خروشان و گوارای عطرآلود تنش را شوریده و مستانه به تماشا بنشینم. پس از ادای غسل تمعید در کرانه های آن،  نماز عاشقانه ترین ها را  در چشمه ساران آن از دل و جان برپا کنم تا باشد که فرشته های عشق را در جویبار های تن زیبا و بلورین مریم در موجی از شور و دریا هایی از جاذبه به عبادت گیرم و در پای تندیس زیبا و مقدس مریم خود عاجزانه و عاشقانه خم شوم و با خواندن آیات عشق و سورهء عشاق نماز محبت را در محراب ابروان معبد مکرمش  ادا کنم و با ادای سجدهء شکر سر تا پای وجودم را با احساس سیال و جاذبهء نورانی مریم پرکنم. چنان مالامال از عاطفهء مریم شوم و سیراب عشق و دلباختهء شورش شوم  که عشق و مریم به مثابهء دو نماد مقدس و دو تندیس آسمانی در فضای آسمان نیلگون و بی پهنای وجودم که عرفا عالم کبیرش خوانند، به مثابهء ستاره های درخشان خودنمایی کنند و به مثابهء آفتاب فراتر از شمس مولانا در جودم نورپاشی کنند، نور شمس مولانای روم را بر من بتابند تا در عشق شمس مریم بیکران خود لحظاتی، رویای مولانای روم را به آرمون بگیرم و در دریای پهناور عشق او که خنجر های نورانی اش فراتر از تیغ آغشته به خون عشق شمس است، دبوانه وار جاذبه و شور او را احساس نمایم و در اقصای وجودش نماز معراج را ادا کنم، نه تنها  این که بل در جابلقای نگاه هایش تصویر ماندگار دوست داشتن را به تماشا بنشینم و در جابلسای حضور مبارک اش نقش نقاش هستی را در سرانگشت اعجاز مشاهده کنم تا درخت عشق مریم در سراسر وجودم بروید و ثمر بدهد و به بار و برگ بنشیند. تا باشد که من درمانده در پای عشق مریم عزیز احساس بیدرمانی کنم و یک به یک درد های فراق را در جویبار های تن زیبایش جاری کنم و چون آب در سر تا پای وجودش جاری شوم. چنان از خود ببخود شوم که هزاران خودی را در پای معبد عشق مریم به بیخودی های ملکوتی بدل کنم و چون وجدی بی پایان  در سرتا پای وجودش جاری شوم تا باشد که اندکی در کرانه های قلب مهربانش آرامش احساس کنم، در تپش نسبم گوارای قلبش رویا های نیافتنی خود را تجربه کنم و بوسهء ببکران عشق را از پیشانی معبد مقدسش که معراج عشق و معبد عشاق اش خوانند، با هزاران میل کرانمند بسازم و در کرانه های آن چندگاهی نفس آرام بکشم و با چشم باز کردن  و به تماشا نشستن چشمان زیبا و دل انگیز و افسونگر او اندکی آرام شوم؛ آنهم آرامش در سایهء جاذبهء عشقی که عاشق اش را می کشد، جانش را به لب می رساند و بی تابی هایش را پرتب و تاب تر می سازد و این بیت " بی تاب شدم تاب  توان دگرم بخش" تفسیر روشن چنین حالی است.
مریم جان جانم و یگانه معبودای بی همتایم تو شمس منی و خدای منی و فراتر از لیلی و ورقه و شیرین و زلیخای منی و می دانی که امشب در کوه بی ستون عشقت فرهاد های تاریخ را به تماشا نشستم و به آزمون گر فتم و به سراغ مجنون آوارهء عشق لیلا های تاریخ رفتم و سری به عاشقانه ترین افسانه های تاریخ زدم و دریافتم که تو خیال منی و یقین منی و یگانه عشق افسانوی فراتر از لیلا و زلیخا و شمس در سراسر تاریخ برای من خواهی بود. مریم جانم و طبیب درد های پنهان منی که صلابت عشقت شمس تاریخ را زمین کوب می کند و مجنون  را برای همیش در سوگ لیلا های افسانوی تاریخ می نشاند. می دانی که امشب چگونه گذشت و امشب یکی از پروسوسه ترین و هیجان انگیز ترین شب ها را در زنده گی ام تحربه کردم و میشود گفت که یکی از استثنایی ترین شب های تاریخ را در زنده گی ام به آزمون گرفتم و تو در آسمان رویا هایم موج سنگین این وسوسه ها بودی و در آسمان رویا هایم چون آفتاب درخشانی در سیمای مریم مقدس آشکار می شدی و ناگهان نور گرم و سرشار از جاذبه  ات خواب در چشمانم را شکست.
مریم جان جانم ، ای شاخ نبات آرزو های ناتعبیر و روبا های تفسیر ناپذیرم. ای آفتاب درخشان دوست داشتن و ای ستارهء  تابناک آرزو های ناشگفته، نمیدانم چگونه از هفت آسمان فراق بک باره فرود آمدی و بر من تابیدی و نور گرم و پرعطوفت چشمانت آرامش از دست رفته ام را باز گرداند وبه افکار پریشانم را  سمت و سوی تازه بخشید. ای مریم مقدس من ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم، بزرگ تر از آسمان ها و کهکشان ها و افزون نر از شمار برگ درختان. ای  مریم مقدس من و  ای عشق سرشار از شور و جاذبهء من از دور دور می خواهم بر رسم احترام به عشق بزرگ و به  رسم سجود،  بر روی دستان زیبا و مقدست خم شوم  و رویم  را بر سنگ حجرالاسود دستان مبارکت بمالم و با مراد خواستن از خدای عشق و با گرفتن چند بوسه از معبد انگشتان مقدست اندکی آرامش پیدا کنم  تا باشد با قبول دعا هایم  ابر های تیرهء فراق پاره پاره شوند و آفتاب وصل از پشت ابر های سیاه بتابد تا باشد که در روشنایی نور نگاه های افسونگرت  احساس روشنی نمایم و با فرو ریختن دیوار های تعصب بر محراب ابروانت سجدهء شکر را ادا کنم و از عمق قلب و ژرفنای احساس دعای شکران وصل را در پیشگاهء حضور معززت زمزمه کنم.
مریم تنها شهکار خدا در هستی نیست؛ بل معجزهء خدا در دایرهء آفرینش است که سیمایش عاشقان را یار و یاور است و تیر نگاه هایش خدنگ نازی را ماند که در هر تیر قلبی را به دام خود می افگند و در پای دل های رمیده و حیران افسار می بندد تا با به  اسارت درآوردن آن ها درد دوست داشتن را در سیمای عاشقان به آزمون بگیرد و چنان آنان را سخت به آزمون بکشاند که جز در پنای تذکیه (قدافلح من ذکی) پنای دیگری آنان را آرام نگذارد. در چنین حال است که معشوق پس از تماشای چشمان عاشق با سرودن شعری و خواندن آهنگی و کشیدن تابلویی و یا نوشتن مطلبی خود را تلطیف کند و پرده از فراز غم های هفتاد من زیر خاک او بردارد. حقیقتی که بدون تردید من آن را در چشمان زیبای مریم هر لحظه به آزمون می گیرم و هر از گاهی که انقباض روحی به سراغم می آید و حافظه ام منجمد می شود و خیالم از پرواز می ماند و واژه ها از ذهنم یک سره فرار می کنند.آنگاه به مریم پناه می برم و از چشمان ریبایش مدد می خواهم و ابرو های کمانش را چون کمان کش تاریخ به یاری می طلبم و لب های زیبایش را یگانه آغوش واژه های فراری می یابم و آنگاه واژه ها در طلسم چشمانش یکی دیگر پیهم به رقص می آبند و کلمات از تیر و کمان ابرو هایش به صید و شکار می آغازند و از تبسم لب هایش واژه ها به رقص می آیند و گوی زنجیر واژه ها در فضای تندیس زیبا و در آسمان سیمای بلورین و نورینش تصویر های دوست داشتن را در نماد عاشقانه ترین تصویر پردازی ها به نمایش می گذارند. واژه با این شور و پای کوبی فصایی را ایجاد می کنند که آنچه را در ماحولش می خوانم، همه پیام آور عشق است و رهگشای دوست داشتن که عاشقان را یار است و رهروان عشق را رهبر. در این فضای ملکوتی و نمادین زیبایی های مریم، هر از گاهی رقص واژه ها را به تماشا می نشینم؛ بویژه آنگاه که فراقش قلبم را می درد، دوری اش ذوبم می کند و تنها پناه بردن به تصویر چشمانش است که شعر و ترانه ام جاری می شوند. در این سناریوی عجیب سیمای مریم در واقع کتاب پرحجمی می نماید که تمامی زیبایی های جهان را در آن می خوانم  و  در هجوم واژه ها برمصداق ریختن آب بحر در کوزه، توفیق می یابم تا دست کم  اندکی از زیبایی های او را به تماشا بنشینم و پیهم به تصویر  بکشم.  جاذبه های او چنان بر من هجوم می آورند که هرچند در موردش می نویسم، چنان عاشق و دلباختهء او هستم که هر چه در وصف اش می نویسم، هرگز از عشق و دوست داشتنش اشباع نمی شوم؛ برعکس عطش به تصویر کشیدن و توصیف او بی تاب ترم می کند وناگزیر با پناه خواستن از خدا و استمداد جستن از او تاب و توان تازه یی می یابم و به بهانهء نوشتن آخرین جلوه های ناز مریم خود را تلطیف می کنم تا لحظاتی را بهانه کنم و در سکوت چشمان زیبای مریم لحظاتی سکوت را تحربه نموده و در سکوت عشق جنون بار مریم با گفتن این سخن " رها نمی کند ایام در کنار منش  ـ  که داد خود بستانم به بوسه از دهنش" بسنده کرده و این طومار عشق و دوست داشتن را که فراتر از عشق است، عجالتا ببندم.
از همین رو است که حضور معنوی مریم در رگ رگ حرف های این نوشته متبلور است و نگاه های عاشقانهء او چون موجی گرانسنگ بر کوهپایه های دریای بیکران این نوشته جاری است و گویی در برج و باروی این نوشته چشمان تک تیر انداز مریم هرچه با شکوه و شگفت انگیز نور افشانی می کند و هر گونه تلاش های پاسداران شب را برای حق سکوت دادن خنثا  می نماید، حتا اندکی هم برای آنها مجال نمی دهد تا با دادن حق سکوت جلو حادثه آفرینی های حادثه آفرینان تاریخ را بگیرند. زیرا در این قلمرو عشق عظیم و پرجلال روح عصیانی مریم حکمروایی دارد که از عقاب های بلند پرواز عشق باج سربداری می گیرد و پیام های راستین عشق را پله به پله تا آستان خدا می رساند تا باشد که از آن دیار نورانی  فریاد ملکوتی عشق را به یگانه عاشق دل باختهء خود به ارمغان آورد. یاهو
 

نویسنده: مهرالدین مشید

نشست دوحه و تفاوت دیدگاه ها و تناقض گویی ها در واشنگتن و اختلاف ها در کابل

گفت و گو های دور نهم میان خلیل زاد و طالبان به گونۀ نفس گیر و خیلی دشوار از یازده روز بدین سو در دوحه  ادامه دارد.  در حالی که تاکنون فیصله ها و تصامیم این نشست به بیرون درز نکرده است؛ اما برداشت های گوناگون از این نشست،  در موجی از و تناقض گویی های مقام های امریکایی و اختلاف های شدید میان حکومت و گروه های سیاسی به شدت ادامه دارد.

این در حالی است که گزارش های خبری از نهایی شدن توافقات میان امریکا و طالبان و از همسانی تفاهمنامه به زبان های دری، پشتو و انگلیسی خبر دادند. قرار بر آن بود که در صورت نهایی شدن گفت و گو ها و رسیدن توافق دو طرف بر سر این تفاهمنامه، خلیل زاد به کابل بیاید و یک کاپی این تفاهمنامه را به  مقام های حکومت افغانستان تسلیم و آنان را در جریان قرار بدهد و پس از آن این تفاهمنامه در حضور وزیران خارجۀ کشور های مختلف بویژه وزیران خارجۀ کشور هایی امضا خواهد شد که این معاهده را ضمانت می کنند. این در حالی است که گفت و گو ها پس از یک روز وقفه روز شنبه از سر گرفته شد و هنوز ادامه دارد. 

گفته می شود که در این تفاهمنامه یک شورای انتقالی در نظر گرفته شده که روی چگونگی پبوستن طالبان به حکومت کار می کند و اما در مورد مییکانیزم های آن چیزی گفته نشده است. این در حالی است که تا کنون هیچ کس از کلیات و جزییات این توافقنامه آگاهی ندارد و تنها دو طرف مذاکره کننده در دوحه از متن توافقنامه آگاهی دارند. در این میان آنچه پرسش برانگیز است، این که موافقتنامه در غیاب حکومت و مردم افغانستان از سوی امریکا و طالبان آماده شده است، این که این تفاهمنامه به چه میزانی خواست های مشروع و قانونی حکومت و مردم افغانستان را در نظر گرفته است، هنوز زود است که روی آن داوری کرد. در همین حال مقام های امریکایی به شمول سفیر پبشین امریکا اذعان دارند که هیچ گاهی از واقعیت حکومت مشروع افغانستان نمی توان صرف نطر کرد و اما هنوز روشن نیست که آبا چنین حقی رعایت شده و یا امریکا بر سر سرنوشت مردم افغانستان در تبانی با پاکستان با طالبان معامله کرده است. در همین حال سهیل شاهین سخنگوی طالبان می گوید که به زودی برای ملت آزادهء افغانستان مژده خواهیم داد. این که چه مژده یی برای مردم افغانستان خواهند داد، نمی توان به این مژده خوش بین بود؛ زبرا پس از امصای این معاهده جنگ طالب با امریکا پایان می یابد و جنگ مشترک امریکا و طالب برضد داعش آغاز می شود که این حکایت از یک فصل تازهء خونین دیگر در افغانستان دارد و بدون تردید در پشت این جبهه هم آی اس آی پاکستان قرار خواهد داشت؛ زیرا که بخش عظیم لشکر داعش شاخهء شبکهء حفانی است. تنها داعش نیست که ثبات افغانستان را بعد از امضای تفاهمنامه؛ بل گروه های زیادی چون سایر گروه های تروریستی مخالف معاهده و بویژه بیشترین گروه های مسلح طالبان که به داعش و سایر گروه های تروربستی می پبوندند، همه خطر بالفعل و بالقوه در برابر صلح افغانستان اند. در کنار این، گروه ها گروه های دیگری چون لشکر سیا که گفته می شود شمار آن از ۳۰۰۰ به ۱۰۰۰۰رسبده است حود مانع دیگر در راهء صلح اند و هنوز واضح نیست که تفاهمنامهء دوحه چقدر به برطرف کردن این نگرانی ها پرداخته است.

این در حالی است که مقام های امریکایی می گویند، تفاهمنامهء دوحه به تمام مسایل شامل آتش بس و حکومت انتقالی و نشست بین الافغانی نیز پرداخته است. این گفته ها بیشتر برداشت ها از این تفاهمنامه را انعکاس می دهد تا اصل آن را.  در عین زمان  باور ها بر این است که این معاهده منافع امریکا را در سازش با طالبان و پاکستان منعکس خواهد گردانید. تنها بعد از امضا و اعلام معاهده میان امریکا و طاابان می توان در مورد آن قضاوت کرد که این تفاهمنامه با دور زدن منافع امریکا و پاکستان و خواست های افراطی طالبان، چقدر تامبن کنندهء صلح عادلانه در افغانستان خوهد بود. مهم تر این که آیا به انتطار هزاران انسان مظلوم افغانستان که جان های شبرین پدران و خواهران و برادران شان را برای رسیدن به عداات اجتماعی و دموکراسی و آزادی های حقوق بشری از دست داده اند، پاسخ مثبت گفته است یا خیر. این در حالی است که بی خبری از این معاهده سبب شده تا صف بندی های جدید برای یک روبارویی تازه در افغانستان در حال شکل گیری باشد که همین اکنون زنگ خطر را به صدا درآورده است.

در این میان تناقض گویی ها از دوحه تا واشنگتن و اختلاف میان مقام های امریکایی و اظهارات ضد و نقیض آنان خود مانعی را در راۀ پیشرفت نهایی تفاهمنامۀ صلح افغانستان فراهم کرده است که نشست دوحه را به چالش کشانده است.

چنانکه گزارش های رسانه های ملی و بین المللی با توجه به اظهارات مقام های امربکایی بیانگر نوعی تناقض گویی میان اظهارات مقام های امریکایی از دوحه تا واشنگتن در رابطه به موضع امریکا در مورد معاهدهء صلح با طالبان است. خبر های ناتایبد شده از دوحه حکایت از انعطاف غیرقابل باور امریکایی ها در برابر طالبان دارد. آنچه از ناگفته های دوحه به بیرون درز کرده همانا خروج نیرو های امریکایی تا پایان سال ۱۹۲۰ است؛ اما مقام های امریکایی بدون آن که به میعاد حضور شان در افغانستان پس از توافق اشارهء دقیق کنند، می خواهند با نوعی کلی گویی ها این حقیقت را پنهان کنند و شاید دلیلش این باشد که کاخ سفید می خواهد، آن عده مقام های امریکایی به شمول اعضای برجستهء سنای امریکا را که خروج نبرو ها را وقوع حادثهء یازدهم سپتمبر دوم تعبیر کده اند، به آرامش دعوت کند. در این میان مخالفت جان بولتن مشاور امنیت ملی امریکا قابل تامل است که او از مخالفان سرسخت توافقنامۀ امریکا با طالبان است و مخالفت او چنان جدی است که حتا ترامپ دستور داده تا بولتن را از جزییات توافقنامه با طالبان بدور نگهدارند. این در حالی است که گفته می شود، طالبان پس از خروج حتا حضور نیرو های استخباراتی امریکا را هم قبول نکرده اند. در حالی که امریکایی ها به نحوی به دو خواست مهم طالبان که همانا نطام اسلامی و تغییر قانون اساسی است به نحوی تن داده اند و حتا به نعویق افتادن انتخابات را هم بخاطر ایحاد ساختاری که زیر چتر آن طالبان شامل حکومت شوند، قبول کرده اند؛ اما برای فریب افکار عامه تاکید می دارند که صلاحیت موضوع فوق را نشست ببن الافغانی دارد. تاکید طالبان به نظام اسلامی و تغییر قانون اساسی برخاسته از اصل شورایی و خواست افراد طالبان است تا جنگ آنان را در هژده سال توحیه کنند. یکی از دلایل مخفی ماندن جزیبات مذاکرات قبول خواست های طالبان از سوی امریکا خواند شد که برای بستر سازی آن فرصت سازی می کنند و می خواهند، این فرصت سازی را در پروسهء مذاکرات نفس گیر فراهم کنند. یکی از دلایل ضد و نقیض گویی های مقام های امریکایی هم همین موضوع است. نگرانی های مردم افغانستان هم ریشه د ضد و نفیض گویی های امریکایی ها دارد که فکر می کنند، امریکایی ها در غیاب حکومت و مردم افغانستان سرنوشت آنان را در معامله با پاکستان و طالبان قرار داده اند. حتا نگرانی هایی هم وجود دارد که مبادا امریکایی ها پیش از پیش حتا چهارچوبهء نشست بین الافغانی را نیز در دوحه تعیین کرده باشند که گویا چانه رنی ها روی ساختار حکومت و تغییر قانون اساسی و غیره مسایل را مهمیز کرده باشند.

این در حالی است که سهیل شاهین از پیشرفت های بی پیشینه در گفت و گو های دوحه خبر می دهد؛ اما روز نامه های امریکایی مانند نیویارک تایمز، واشنگتن پست و تلویزیون ام بی سی به نقل از رابرت روبین و دیگر مفسران مهم امریکایی گفته اند که آنان خروج امریکایی ها را از افغانستان خطرناک خوانده اند. آنان با اشاره به انعطاف های امریکایی ها با طالبان بویژه قبول امارت اسلامی در متن معاهده از سوی آنان را نشانهء آشکار شکست و در ضمن نناقض گویی مقام های امریکایی عنوان کرده اند و با توجه به سربسته ماندن گفت و گو های دوحه در این زمینه ابراز نگرانی کرده اند. این روزنامه ها در ضمن به نگرانی های هند اشاره کرده اند که توافقات دوحه را در نبود حکومت افغانستان نگران کننده خوانده است. در عین زمان اشاره به ناتوانی طالبان و عدم اعتماد بر آنان برای ممانعت از استفاده از خاک افغانستان برضد امریکا نموده و به حضور رو به افزایش داعش در افغانستان اشاره کرده و هر نوع خوش بینی در پیوند به صلح را به انتقاد گرفته اند. از این رو آنان آینده را خطرناک توصیف کرده اند. ابن ابراز نگرانی ها در مورد توافقات امریکا با طالبان بر نگرانی های مردم افغانستان در رابطه به این معاهده مهر تایید می گذارد. دیده شود که از زیر کاسهء این توافقات چه نیم کاسه هایی بیرون خواهد شد و به چه میزانی فرصت چانه زنی ها را در نشست بین الافغانی برای مردم افغانستان باقی مانده است.

تنها تناقض گویی های امریکایی ها نیست که بر نگرانی های مردم افغانستان در پیوند به روند صلح دوحه افزوده است؛ بلکه ضعف مدیریتی و افزایش اختلاف در اردوگاهء طرف مقابل طالبان در داخل کشور در حال افزایش است که این به گونهء قطعی به نفع طالبان و حامیان منطقه یی و بین المللی آنان است. این موضوع پس از آن قوت گرفت که حکمتیار در خطبهء نماز جمعۀ گذشته از توافق با طالبان سخن گفت و تاکید کرد که با طالبان به توافق رسیده اند که برضد یکدیگر تبلیغ نکرده و برای تشکیل حکومت اسلامی به گونهء مشترک کار خواهند کرد. وی زمانی این سخنان را گفت که پیش از آن رسانه ها خبر داده بودند که طالبان هیأت های جمعیت اسلامی و حزب اسلامی را به دوحه دعوت کرده و آقایان عبدالحفیظ منصور، داکتر محی الدین مهدی و محمد صالح ریگستانی به نماینده گی از جمعیت و آقایان وزین، داکتر بهیر غیرت، دوا جان و خواصی به نماینده گی از حزب اسلامی عازم دوحه شده و در آنجا با نماینده گان طالبان صحبت کردند. هرچند هنوز جمعیت اسلامی در این مورد چبزی نگفته است و اما فعالیت های درون حزبی در داخل جمعیت اسلامی خبر از یک تحول می دهد که گویا در حال اجرا است. چنان که رسانه ها خبر دادند که یک هیأت جمعیت اسلامی عازم بلخ شد و پس از گفت و گو با عطا نور وارد هرات شد و با اسماعیل خان و شماری فرماندهان جمعیت مربوط حوزهءجنوب غرب دیدار داشتند. این دیدار ها می تواند در پبوند به دیدار نماینده گان این حزب با طالبان باشد و ممکن هم است که رابطه با تحولات سریع کنونی همزمان با دیدار های دور نهم خلیل زاد با طالبان داشته باشد. اظهارات عبدالله مبنی بر این که صلح برای شان اهمیت دارد و این در حالی است که گروه های سیاسی پیهم از حکومت می خواهند که هیأت نباید تنها از ارگ باشد و خواهان هیأتی اند که دارای قاعدهء وسیع بوده و متشکل از نماینده گان احزاب نیز باشد. پیش از این حکومت اعلان کرد که اعصای هیأت مذاکره کننده ۴۵ تن متشکل از اعضای گروه های سیاسی و جامعهء مدنی می باشند که به چهار گروهء مذاکره کننده، حمایت کننده و مشوره دهنده و گروهء فنی تقسیم شده و مصروف فراگیری آموزش های گفت و گو در یک ورکشاپ هستند؛ اما به نسبت اعلام نشدن اعضای این هیأت هنوز هم گروه های سیاسی و مردم نگران اند. پیش از این گروه های سیاسی از دولت تقاضا کرده بودند که شورای مقتدری به شمول رئيس جمهور تشکیل شود تا از موضع قوی با طالبان صحبت کنند و هم چنین این شورای مقتدر گفت و گو های هیأت مذاکره کننده را مدیریت کند. هرگاه حکومت، گروه های سیاسی و جامعهء مدنی بصورت مشترک و هماهنگ عمل نکنند و از آن مدیریت نکنند. در این صورت برنده طالبان و حامیان پاکستانی آنان خواهد بوده و این حال در کل مردم افغانستان بازنده خواهد بود.

این در حالی است که رسانه ها از به بن بست رفتن نشست دوحه پس از اعلام ترامپ مبنی بر دایمی بودن ارتش امریکا در افغانستان و هم چنین رهایی زندانیان طالبان و رفتن ملا ترابی مسوول رندانیان طالبان به دوحه و شناخته شدن طالبان بحیث امارت اسلامی سخن می گویند که مورد اخیر مشروعیت حکومت افغانستان را زیر سوال برده است. و از سویی هم تنش میان هند و پاکستان بر گفن و گو های دوحه بی تاثیر نبوده است. این در حالی است که چشم ها به نشست بین الافغانی در اسلو دوخته شده و هنوز روی گزینش هیأت اجماع بوجود نیامده است. این نشست به مردم افغانستان اهمیت دارد و فیصله های مهم در پبوند به ساختار نظام و احتمال تغییر در فانون اساسی در آن به بحث گرفته شده و فیصله خواهد شد. حال صلح افغانستان در هفت خوان اختلاف در داخل میان حکومت و گروه های سیاسی، در واشنگتن میان ترامپ و مشاورانش و در دوحه میان شورا های کویته، پشاور، کراچی و بدخشان طالبان در موجی از برداشت ها و تفسیر های گوناگون،  تصمیم های متضاد و تناقض گویی ها در واشنگتن و هم چنین اختلاف شدید میان حکومت و گروه های سیاسی به شدت گیر مانده است و دبده شود که بالاخره از دوحه و اسلو چه بور خواهد شد. یاهو

 

 

 


نویسنده: مهرالدین مشید
بجای ایجاد موانع در راۀ صلح برای صلح عادلانه باید تلاش کرد
 
از دراز راهان صلح تا کوره راهان انتخابات
در این روز ها صلح و انتخابات در افغانستان به مثابهء دو گزینهء مهم در مجامع مهم دیپلوماتیک داخلی و خارجی در حاشیهء نشست دور نهم دوحه به گونهء جدی مطرح بحث می باشد. شماری که صلح را مهمتر از اننخابات می شمارند،  مدعی اند که امنیت در سراسر کشور موجود نیست و طالبان در بخش هایی از کشور مسلط اند و می توانند، روند انتخابات را تخریب کنند و مانع برگزاری انتخابات آزادانه و شفاف در کشور شوند. آنان استدلال می کنند که بنا بر این برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. شماری با توجه به تقلب های گسترده در انتخابات ریاست جمهوری گذشته که از بدترین و افتضاح بار ترین انتخابات دنیا خوانده شد و هم چنین انتخابات پرتقلب پارلمانی گذشته که اعلان نتایج آن بیشتر از هفت ماه را در بر گرفت، می گویند که برگزاری انتخابات شفاف و بدون تقلب در کشور ناممکن است. بنا بر این می گویند که در صورت برگزاری انتخابات، تقلب های انتخاباتی حتمی بوده و از سویی هم به نسبت نبود امنیت و تهدید طالبان و مخالفت آنان با انتخابات اشتراک و سهم گیری مردم در انتخابات را اندک می شمارند. آنان با برشمردن دشواری های یادشده نتایج انتخابات را نامطلوب، غیرشفاف و پر از تقلب عنوان می کنند و تاکید می نمایند که برگزاری چنین  اانتخابات جز بحران خطرناک که کشور را به پرتگاهء یک کشمکش و منازعهء خطرناک بکشاند، پی آمدی دیگری در قبال نخواهد داشت.
در همین حال عده یی انتخابات را از اصل مهم دموکراسی و نظام مردم سالار دانسته و هرگونه تخطی از آن را تخطی از دموکراسی تلقی می دارند و نادیده گرفتن آن را بدرود گفتن به تمامی دستاورد های هژده ساله عنوان می کنند. از سوی دیگر حامیان برگزاری انتخابات با اشاره به پایان زمان حکومت و انکار طالبان از گفت و گو های طالبان با حکومت کنونی انتخابات را مهم و حیاتی خوانده و می گویند که حکومت پس از برگزاری انتخابات برخوردار از اقتدار و صلاحیت های لازم توانایی و قابلیت گفت و گو با طالبان را دارد  می تواند به نماینده گی از مردم افغانستان با طالبان گفت و گو کنند. از سویی هم حامیان انتخابات می گویند، ابتکار صلح در دست امریکا است و باتوجه به نفوذ پاکستان در میان طالبان نقش پاکستان را در گفت و گو های دوحه تعیین کننده دانسته و فیصلۀ دوحه را در تبانی با پاکستان به سود شورای کویته تلقی می کنند و این را به معنای به تاراج رفتن دستاورد های صلح به سود اسلام آباد می دانند.  شماری که صلح را مهم می دانند، بر این گفته ها انتقاد کرده و حامیان انتخابات را متهم به تلاش برای بقای قدرت با استفاده از تقلب های گسترده  و ناامنی های جدی می نمایند.
از سویی هم تاکید حکومت در پیوند به امضای تفاهمنامه که آتش بس، قطع مداخلۀ پاکستان و پایان جنگ، قابل تامل است؛ زیرا هرگونه امضای معادۀ امریکا با طالبان در صورتی که مرابت فوق را در بر نداشته باشد، به سود افغانستان نبوده و معنای ادامۀ جنگ دیگر را دارد. ممکن به دلیل فشارهای حکومت افغانستان بوده که موضوع آتش بس و نشست بین الافغانی نیز در محور گفت و گو های دوحه قرار گرفته است؛ اما این در حالی است که هنوز در رابطه به ترکیب هیأت پانزده نفری میان حکومت  و گروه های سیاسی توافق حاصل نشده است و گروه های سیاسی حکومت را متهم می کنند که قصد دارد تا افراد مورد نظر خود را شامل این هیأت نماید. چنانکه هفت حزب بزرگ سیاسی شامل هر دو حزب وحدت در بخش هزاره ها ، حزب جمعیت اسلامی افغانستان، حزب اسلامی، حزب جنبش ملی و شماری دیگر می‌گویند که برای پیش‌برد گفتگوهای صلح با طالبان باید یک شورای مقتدر که رییس‌جمهور و رهبران سیاسی در ترکیب آن باشند ایجاد شود و این شورا هیات مذاکره‌کننده صلح را مدیریت نماید.  این احزاب سیاسی می افزایند که اگر چهره‌های بانفوذ به گونۀ مستقیم در روند مذاکرات میان افغانان دخیل نباشند، مذاکرات صلح به نتیجه‌یی نخواهند رسید؛ اما حکومت در برابر این خواست آنان چیزی نگفته و اعضای پانزده نفری گفت و گو کننده با طالبان هنوز هرچند افشا نشده و اما گروه های سیاسی ترکیب یادشده را ناقص خوانده اند و با آن مخالف می باشند. مردم بدین باور است که حکومت باید در گزینش هیأت برخورد سیاسی و سلیقه یی نکند؛ بلکه هیأتی برگزیده شود که با قاعدهء وسیع بوده و از حمایت همگانی برخو دار بوده و صلاحیت، اقتدار، ظرفیت و توانایی های لازم و کافی برای گفت و گو با طالبان را داشت باشد. ضعف حکومت در رابطه به ناتوانی هایش برای تشکیل اجماع ملی برای طالبان و حامیان پاکستانی آنان فرصت داده تا از آن به عنوان فرصتی برای برتری جویی های شان در گفت و گو ها سود ببرند. با تاسف که حکومت افغانستان این موضوع را دست کم گرفته و با این موضوع به نحوی لجوجانه برخورد می کند که به سود کشور نیست و معنای از دست رفتن فرصت ها را دارد.
آنانی که صلح را در اولویت می شمارند، مخالف برگزاری انتخابات می باشند و مدعی اند که تشکیل حکومت انتقالی در نتیجهء نشست ببن الافغانی یک گام به پیش به سوی صلح و ثبات در کشور می باشد و تشکیل چنین حکومتی را حلال مشکلات در کشور می خوانند و در عین زمان مخالفان این نظر حکومت انتقالی را عقب گرد تلقی کرده و تشکیل چنین حکومت را رفتن به سال های هژده سال پیشتر از امروز می دانند که حامیان صلح این نظر را جدی نمی دانند و می گویند که هرگاه حکومت انتقالی نظم و ثبات را به کشور بازگرداند و بر گروهک مزدور داعش غلبه حاصل کند. در این صورت این نظام سکوی خوبی برای پرش به سوی یک نظام مردم سالار باشد که راه را برای اشتراک طالبان در یک نظام مردم سالار فراهم می سازد. حامیان این نظر با اشاره به امضای زود هنگام تفاهمنامه میان امریکا و طالبان و از سویی هم وجود اختلاف میان حکومت و گروه های سیاسی، نشست بین الافغانی را پس از به تفاهم رسیدن حکومت و گروه های سیاسی زود هنکام و مهم و حیاتی  می خوانند و هم چنین این نشست را برای جلوگیری از نفوذ پاکستان و سایر شبکه های استخباراتی بااهمیت می پندارند و می گویند که نشست ببن الافغانی می تواند به حل ساختار حکومت و تعدیل قانون اساسی نیز بپرازد. از سویی هم این نشست می تواند، نتایج تفاهم امریکا با طالبان را در راستای منافع ملی و افتدار ملی سمت و سو بدهد و هم چنین بسیج ملی را برضد داعش و سایر گروه های تروریستی تحریک و تقویت نماید. از این رو موافق با به تعلیق رفتن برگزاری انتخابات غیرشفاف و شاید پر از تقلب اند و می گویند که نشست زودهنگام ببن الافغانی می تواند، دراز راهء صلح و کوره راهان آن را پیش از رفتن کشور به بحران و برگزاری انتخابات و عبور از کوره راهان آن کوتاه تر کند.
شماری بدین باور اند که ایجاد کمترین موانع در برابر روند صلح و تخریب این پروسه تحت هر نامی که صورت گیرد، گناهی سخت نابخشودنی، تخطی آشکار در برابر حقوق بشر، جفای بزرگ در برابر مادر وطن، خیانت آشکار به خون هزاران انسان بویژه نیروهای دفاعی و امنیتی کشور می باشد. اندک ترین تعلل در برابر صلح و بهانه جویی و سنگ اندازی در راۀ آن جرمی آشکار و تخطی آفتابی از خواست میلیونی مردم افغانستان به شمار می رود. صلح برای مردم افغانستان آنقدر اهمیت دارد که برای رسیدن به آن هرگونه بهانه یی مطرود شمرده می شود و حتا برای رسیدن به آن عبور از دیوار های مقدس و مشروع د مانند؛ انتخابات  و قانون اساسی امجاز پنداشته می شود؛ زیرا صلح برای کشوری مانند؛ افغانستان غرقه در خون و آتش و افتاده در تلک شیطانی تروریزم به مراتب بدتر از تلک خرس تهاجم شوروی از چهل سال بدین سو به گونۀ بیرحمانه یی به بدترین صحنۀ جنگ نیابتی کشور های آزمند منطقه و قدرت های اهریمنی جهان بدل شده است. در این آتشکدۀ خونین و وحشتناک هر روز ده ها انسان بیرحمانه سلاخی می شوند و چنان در کام تروریزم فرو می روند که سناریوی خونین آن وحشتناک تر از جنگ های گلادیوتور های یونان باستان می باشد تا عطش پایان ناپذیر خون آشامی حامیان تروریزم و هوای ویرانگری و جنگ افروزی مدعیان مبارزه با تروریزم اندکی سیراب شود. هرچند وحشت تروریزم در افغانستان چنان بزرگ، تراژید، اندوهبار، گسترده و عمیق است که سناریوی گلادیاتور ها خیلی ساده تر از آن است. تن های پاره پاره  و نعش  های خونین ده ها انسان مظلوم به شمول مردم عادی و خبرنگاران بر روی سنگ فرش های تالارها و جاده ها، پارچه های آویزان اعضای بدن انسان در شاخه های درختان، کالبد های سوختۀ زنان و مردان در داخل موتر های سرویس، جسد های ازهم پاشیدۀ ده ها نماز گزار در داخل مساجد و اطراف آن، نعش های خونین ورزشکاران در میدان های بازی و بدن های خون چکان کراچی بانان و دست فروشان در چهار راه ها در سراسر افغانستان حکایت از رخداد های هولناک و استثنایی تاریخ در قرن بیست و یکم دارد که هر گوشۀ آن داغی ننگین بر جبین آدم فروشان معاصر و تاجران خون و سرمایه است.
دراین شکی نیست که صلح پیچ و خم های زیادی دارد و عبور از هفت خوان رستم آن دشوارتر از عبور کردن از هفت شهر عشق عطار است  و صلح زمانی در کشور تامین خواهد شد که از  هفت خوان دشواری های آن و هفب شهر آزمونی آن راست و درست عبور کرد؛ ممکن راست و درست عبور کردن از آن ساده و حتا ممکن نباشد و اما آنانی که می خواهند با تلاش های مذبوحانه در راهء پیشرفت و تامین صلح به بهانه های مختلف مانع ایجاد کنند، باید بدانند که این معنای بازی با آتش را دارد و قرار گرفتن خلاف رود خروشان صلح معنای دشمنی آشکار با مردم افغانستان و تلاش برای خون ریزی پیهم را دارد. صلح برای آن سرباز و مادر و فرزند و خواهر و برادر او اهمیت دارد که دیگر توان دیدن جسد آغشته به خون و غرق در خاک و خاکستر عزیران خود را ندارند. لذت صلح برای آنانی بی مزه و بی اهمیت است که عزیز خود را از دست نداده و هرگز دغدغدهء از دست دادن عزیز خود را ندارد و عزیزانش در پشت دیوار های فولادین و یا در شهر های غرب  بیدرد و نامسوولانه در ناز و نعمت زنده گی می کنند. حالا که گفت و گو ها در دوحه به آخرین مرحلهء خود رسیده است، بهتر خواهد زود تا بجای ایجاد موانع در راهء آن، برای تسریع روند آن تلاش و مداخله کرد تا صلح از تاراج پاکستان و امریکا و سایر کشور ها بیرون و به نفع منافع ملی و اقتدار ملی افغانستان خاتمه پیدا کند. بنا بر این هر نوع تلاش برای تامین صلح با عزت و با وقار برای مردم افغانستان که بتواند، استقلال کامل، افتدار کامل، وحدت ملی  و منافع ملی بهتر مردم افغانستان را تامین کند. این گونه تلاش ها مطلوب و مورد نظر مردم  افغانسنان است و از نظر مردم افغانستان تلاش های ضد صلح به هر بهانه یی که صورت بگیرد، معنای آشکار دشمنی با مردم افغانستان را دارد. بنا بر این ایستاد شدن در برابر موج خروشان صلح در واقع مغهوم انتحار و خود کشی و مردار مردن را دارد. مید است که در شرایط حساس کنونی چنین  اشتباهی نکرد و خودکشی نکرد و برعکس تمامی تلاش ها را به خرج داد تا پاکستان وادار به ترک حمایت از تروریستان شود و لانه های تروریستی و رهبران آنان نابود شوند تا از تاراج حق مردم افغانستان از کام کشور های حامی تروریزم  و قدرت های جهانخوار بدست آید.
در همین حال مخالفان برگزاری انتخابات  و موافقان صلح با اشاره به علاقمندی امریکا که صلح از نظر ترمپ  در اولویت  دارد، می گویند، در  صورتی که امریکا با طالبان به توافق برسد و امریکا ناگزیر است تا وعده های خود با طالبان را عملی کند. دراین صورت اوضاع به سود حامیان انتخابات نیست و در این صورت احتمال کاهش کمک های مالی امریکا به نیرو های دفاعی و امنیتی کشور می رود که با توجه به سخنان پیشین رئیس جمهور غنی که گفت، درصورت خروج نیرو های خارجی ممکن نظام در ظرف شش ماه سقوط کند که این دلالت بر شکنده گی اوضاع نظامی و سیاسی کشور پس ازامضای تفاهم و خروج نیرو ها می باشد. بنا بر این مخالفت با تفاهمنامۀ امریکا با طالبان به هر نوحی که باشد، به سود کشور نبوده و حتا گفته می توان که بیشتر به سود طالبان و پاکستان است.
تنش های سیاسی در داخل میان حکومت و شخصیت ها و سیاستگران ادامه دارد که گفت وگو های دوحه در حال رسیدن به پایان کارش می باشد و به گزارش رسانه ها شاید تا یک یا دو روز دیگر تفاهمنامه میان امریکا و طالبان امضا شود. در این شکی نیست که این تفاهمنامه معنای کلید گشایش خوش بختی مردم افغانستان را ندارد؛ زیرا بر سر راۀ آن هنوز دشواری های گوناگونی وجود دارد که عبور از خم و پیچ های آن دشوارتر از پیمودن " هفت خوان رستم" است. این در حالی است که هنوز داعش در مخالفت آشکار با مردم و حکومت افغانستان قرار دارد و در ساختار حکومت آینده که باید طرف قبول حکومت  و مردم افغانستان و طالبان باشد، دخیل نیست و این معنای ادامۀ جنگ را دارد. این خاطرۀ تشکیل حکومت مجاهدین در پشاور و حکومت موقت پس از سقوط طالبان بر بنیاد فیصلۀ بن را در خاطره ها تداعی می کند که فاجعۀ امروزی در کشور در واقع محصول این دو حکومت ناقص و ساخته شده بوسیلۀ خارجی ها می باشد که تا امروز به شدت ادامه دارد و هر روز فربه تر می شود. حکومت پشاور با مداخلۀ مستقیم پاکستان ساخته شد که هدف پاکستانی ها ناکام ساختن طرح بنین سوان بود. در حکومت ساخته شدۀ پشاور در کنار نفی کامل حکومت نجیب سایر گروه ها هم در نظر گرفته نشدند. این حکومت در حالی وارد کابل شد که کابل از سوی نیرو های متخاضم اداره می شد و گویا از قبل برای تنش آفرینی آماده شده بود. در این میان خطرناک تر از همه دخالت استخبارات کشور های منطقه بویژه پاکستان، ایران، هند و روسیه بود که عامل اصلی جنگ تنظیمی در کابل شد که استخبارات پاکستان با حمایت از یک جناح بزرگ ترین جنایت را درافغانستان مرتکب شد. گفته می توان که نظفۀ اصلی منازعۀ کنونی افغانستان هرچند با آغاز جهاد افغانستان بوسیلۀ آی اس آی کاشته شده بود و اما پس از سقوط نجیب به ثمر رسید.
به همین گونه حکومت ساخت بن هم مشکلات خود را داشت و فیصله های آن در غیاب طالبان و حزب اسلامی در واقع فرصت ساز جنگ بود و زمینه را برای مداخلۀ پاکستان فراهم کرد تا با احیای طالبان جنگ در افغانستان را با پیش قراولی آنان در این کشور به راه افگند. حال هم عین نگرانی در رابطه به تشکیل حکومت انتقالی آینده نیز وجود دارد که مبادا تجربۀ حکومت های موقت و انتقالی گذشته تکرار شود و افغانستان آبستن حوادث بدتر و وحشتناک تر از گذشته شود. با تاسف که معماران کنفرانس بن ازبنیاد قومی عمل کردند و در افغانستان بجای آن که بنای دموکراسی را می گذاشتند، برعکس از همان آغاز با گزینش آقای حامد کرزی سنگ بنای قومی را در بن گذاشتند که تا امروز افغانستان را قربانی تعصب قومی و تباری کردند و دموکراسی را در واقع در همان آغازین عقیم نمودند. شگفت آور این است که یکی از معماران تاثیر گذار بن خلیل زاد بود که نتوانست وعده های خود برای امریکایی  ها را برای ساختن گروۀ بدیل از پشاور تحقق ببخشد.
حال بر زمامداران و سیاستگران و رهبران گروه های سیاسی و شخصیت های ملی و متنفذ قومی افغانستان است تا تمامی آگاهی های سیاسی، تاریخی،فرهنگی، جغرافیایی و جیو ایکونومیک، جیو استراتیژیک و جیو پولیتیک شان را  به خرج بدهند که بتوانند با استفاده از تجارب زشت و ناکام گذشته، موفق به تشکیل حکومت انتقالی یی شوند که حوادث گذشته تکرار نشود و زمینه برای مداخلۀ استخبارات کشور های منطقه و جهان باقی نماند؛ اما با توجه به سیاست های حکومت در عرصۀ گونااگون اقتصادی بویژه سیاست داخلی و خارجی تدوین شده نبوده و اگر بوده،  باز هم سیاست مدون داشتن معنای پیروزی در سیاست های داخلی و خارجی را ندارد؛ زیرا  شماری بدین باور اند که تا کنون سیاست مدون حکومت ارایه کنندۀ سیاست های ناتمام  حکومت بوده است. این در حالی است که سیاست خارجی تعیین اهداف است، برای سیاستگذاری های خارجی و از سویی هم سیاست داخلی تعیین کنندۀ سیاست بیرونی است. گفتنی است که سیاست واژۀ عربی است که ریشهٔ آن به معنی «رام کردن اسب» است.[۶] این واژه در ادبیات فارسی بعضاً به معنی «اداره کردن» و «چاره کردن» هم آمده‌است .[۷] «سیاست کوششی اجتماع محور است که با تضمین انضباط در نبردهایی که از پراکندگی و ناهمگونیِ دیدگاه‌ها و منافع ناشی می‌شود، می‌خواهد به یاریِ زور - که اغلب بر حقوق متکی است و صرفاً جبر فیزیکی نیست!- امنیت بیرونی و تفاهم درونی رژیم سیاسی ویژه‌ یی را تأمین کند.[۹]  با این هم امیدواری را نمی توان به کلی از دست داد و باز هم به کار مشترک و هماهنگ دولت با گروه های سیاسی چشم بست تا با مساعی مشترک و هماهنگ از آخرین فرصت ها برای استقرار صلح در کشور سود ببرند و از یک موضع مقتدر،  متحد و هماهنگ با طالبان وارد گفت و شوند تا نقش انسانی و ملی و اسلامی خویش را در ساختن یک حکومت انتقالی ادا کنند تا این حکومت موفق به تامین صلح و ثبات در کشور شود و برای رهایی کشور از بحران برنامه داشته باشند. از همه مهمتر این که این حکومت بتواند، رسالت تاریخی اش را در این مرحلۀ حساس کنونی به خوب وجه انجام بدهد. بهترخواهد بود تا حکومت افغانستان تمامی انرژی و توان سیاسی خود را به کار ببندد تا چگونه می تواند، در ساختار حکومت انتقالی آینده نفوذ کند و سعی کند تا یک حکومت مقتدر و با قاعدۀ وسیع تشکیل شود که در شرایط حساس و خطیر کنونی بتواند، دین خود را در برابر مردم و کشور به خوب وجه ادا کند. یاهو
 
 
۷- قرضاوی، یوسف (۱۳۹۴). باید و نبایدهای دین و سیاست. ترجمهٔ عبدالعزیز سلیمی. تهران: نشر احسان. 

قسمت بیست  و پنجم یا ششم

 

از مدرنیسم و اسلام گرایی تا پسامدرنیسم و پسااسلام گرایی

از آنجا که اسلام گرایی برخاسته و متاثر از دورۀ مدرنیسم و تجدید و پسااسلام گرایی نیز متاثر از دورۀ پست مدرنیسم در اروپا است . بیرابطه نخواهد بود تا اندکی به آنها اشاره رود. باید خاطر نشان نمود که این تاثیر پذیری بیشتر حاشیه یی و شعاعی بوده و اما با تاسف که پذیرش آن به شکل شعاعی و حاشیه یی صورت نگرفت. هر طوری که باشد، نمی توان از این رابطه ها و تاثیرات آنها بر یکدیگر انکار ورزید؛ زیرا این گونه رابطه ها و تاثیرات در جهان یک امر طبیعیی بوده و جلو آن را نمی توان گرفت. با وجود دشواری های گذشته در دنیای قدیم به دلیل نبود دستگاه های چاپ و فناوری های ماهواره یی وانترنیتی جدید در حوزه های رسانه های صوتی و تصویری درجهان از روند تاثیرات و برقرار رابطه میان دانش و فرهنگ بشری از یک قاره به قارۀ دیگر جلوگیری نشد؛ بعد از دستیابی بشر به پیشرفت های اخیر و بویژه پیشرفت های شگفت آور بشر در چند دهۀ اخیر که جهان را کوچکتر از یک دهکده چه که شیشه یی گردانیده  است . از چنین روابطی نمی توان انکار کرد، نفی آن جزمعنای جهل مرکب معنای دیگری نخواهد داشت . اشاره به تاثیرات شعاعی پیشرفت های غرب در اسلام معنای نفی کلی ارزش های غربی را نداشته و از دستاورد ها و ارزش های بزرگ علمی، فلسفی و فناوری آن را نمی توان، دربست ناپذیرفتنی خواند . بخشی از مشکلات کنونی جهان اسلام تفسیر و تعبیر نادرست از ارزش های غربی بوده که بیشتر تحت تاثیر تمایلات شدید ایده ئولوژیکی در خورد مسلمانان داده شده است . هرگاه چنین نمی شد و ارزش های غربی مقداری واقعی تر و منطقی تر مورد تفسیر دانشمندان و متفکران ایده ئولوگ و روشنفکران جهان اسلام قرار میگرفت. بدون تردید دشواری های کنونی در جهان اسلام به این پیمانه نبوده و اندکی از حجم آن قبل از این کاسته می گردید. 

خواننده گان آگاه اند که مدرنیسم‌ (modernism) یعنی  تجدد خواهی‌ در حوزۀ‌ دین‌ مسیحی‌ همراه با تمایلات‌ آزادی‌ خواهانه‌ در اواخر قرن‌ نوزدهم‌ و اوایل‌ قرن‌ بیستم‌، برای‌ تجدید نظر در بسیاری‌ از عقاید رسمی‌ و سنتی‌ دین‌ مسیح‌ در اروپا بوجود آمد . هدف آن  سازگار کردن‌ دین مسیح‌ با نتایج‌ پیشرفت‌ های‌ علمی‌ بود که‌  از قرن‌ نوزدهم‌ به‌ بعد برای‌ بشر حاصل‌ شده‌ است‌ (1) اعتقاد به توانایی های عقل ومخالفت با مذهب، تاکید بر روش شناسی تجربی وحسی بجای روش شناسی فلسفی و قیاسی، فردگرایی، گدار از سنت به تجدد، نخبه گرایی و بروکراسی از ویژه گی های عمدۀ آن به حساب میرفت.

دوران تجدد در اروپا همزمان به خردگرایی بر ضد عقل ستیزی کلیسا آغاز گردید که محرک اصلی این جریان را شماری ها حرکت اصلاح طلبانۀ مسیحی به رهبری مارتین لوتر (1546)و جان کالون(1564) تلقی می نمایند.

در نتیجه کلیسای متکبر در رویارویی با علم تبدیل به کلیسایی "متواضع" شد؛  اما در اسلام چنین اتفاقی نیفتاده است و ما هنوز با"دینی مغرور" روبرو هستیم که می خواهد همه عرصه های زندگی آدمی را به گونۀ سیطره آلود فرا بگیرد و در همه زمینه ها از اقتصاد تا علوم انسانی، شعور و امورحیاتی، حرف دارد و حرف می زند." ؛ تلاش باید کرد تا حرف دین را دراین حوزه ها عقلانی و آگاهانه نمود؛ البته بدین معنا که این همه درواقع بر گردن دین تحمیل شده است؛ ورنه دین روحیۀ عدالت خواهانه و آزادی پرورانه دارد که با استبداد و تک روی ها در ستیزاست.

از کاربرد واژۀ دین مغرور نباید تعبیر سؤ  شود؛ زیرا هدف از آن نفی رویکرد های سیطره جویانه دیندارانی است که به بهانۀ دین، ارزش های ضد دینی را در جامعه یی و مردمی تحمیل می نمایند. در حالیکه دین با سیطره جویی هماهنگ نیست؛ زیرا با روح واقعی آن سازگار نیست . در نتیجه عقلانیت دینی قربانی عواطف و احساسات دینی می شود. درواقع برداشت های نادرست از دین سبب شد تا دین بحیث پدیدۀ مغرور، زمخت و انعطاف ناپذیر تلقی شود. این روحیه زمانی قوت گرفت که تعبیر های  ایده ئولوژیک از دین سبب شد تا دین هرچه بیشتر در حصار عواطف فرو برود و از بار عقلانیت آن کاسته شود. در نتیجه ابهت آنرا به تقلیل ارزش های بزرگ دینی چون تحقق عدالت در جامعه، زیر سوال ببرد؛ البته با توجه به این که نیابد غرور روشمند را با غرور ناروشمند خلط کرد و جهل وعق را در یک ترازو به توازن گرفت. با زدودن غبار جهل از دامان دین، چیزی به نام دین مغرور باقی نمی ماند. در بحبوحۀ این فروافگنی ها اسلام گرایی هم به گونه یی دچار خود بزرگ بینی گردید و این سبب شد تا افق فهم دینی چنان مغرورانه بالا گیرد که با افق معنایی دین سازگاری پیدا نکند و بی آنکه در هاون عقل آبدیده شود و در شتاب عواطف و احساسات زمین گیر گردد. دراین صورت گزاف نخواهد بود، اگر گفته شود که ایران کنونی  و جنبش طالبان و القاعده نماد روشنی از این دین مغرور اندکه در راندن، کوبیدن، زندان افگندن و به دار آویختن و انتحار سرامد روزگار شده اند.

 در اصل رسالت دین داران است تا جاده را برای گام گذاری های دین هموار بگردانند. چنانکه  آقای سروش می گوید "دین مغرور را در جای خود نشاندن از دست دینداران بر می آید و در یک جامعه دینی با یک حکومت دینی، تعیین کردن محدودۀ دین واقعی، کار شجاعانه ای است که بصیرت می خواهد. مردم باید قانع بشوند و قبول کنند که چنین نیروی روشنفکری دینی وجود دارد و در ضمن ملتفت شوند که  این نیرو همیشه اژدهایی و شیطانی نیست و می تواند نورانی هم باشد." یعنی روشنفکر برای چنین گذاری نیاز به شناخت تاریخ دارد تا خود را در آیینۀ تاریخ مشاهده کند و در دورنمای آن چهره های  تاریخی انسان های هر عصری را به شناسایی بگیرد. از همین رو آقای سروش؛  متفکر شناخته شده معتقد است که دین را باید در بستر تاریخی دید. او می گوید روشنفکران دینی تاکنون چندین مسئله مهم که در یک جامعه دینی مطرح کردن آن ها "مانند از جا برکندن کوه" است را مطرح کرده اند: "این روشنفکران دینی، به ویژه "شریعتی" عنصر تاریخیت را وارد فهم دین کردند. با این توضیح که پیشوایان دینی هم آدمیانی هستند که زیر سقف تاریخ و روی خاک طبیعت زندگی می کرده اند. به آن ها هم باید به مثابه انسان های متعارف نظر کرد و زندگی آن ها را مورد داوری عقلانی و تاریخی قرار داد"

دوران تجدد در اروپا که با عقلانیت و خردورزی آغاز گردید تا جایی به پیش رفت که عقل در دام خودمحوری اسیر گردید و به نیروی از خودییگانگی در غرب مبدل گردید . پی آمد این دوره به انتقاد ازعقل  انجامید و نه تنها عقل؛ بلکه تجارب و آزمایش های علمی هم از سکوی بطلان ناپذیری ها به زیر افتادند. انتقاد از عقل آغاز شد. با آغاز انتقاد از عقل در واقع مدرنیزم در بستر پست مدرنیزم تداوم و توسعه یافت . حمله بر مدرنیزم با کارل پوپر جان تازه گرفت.  چنانکه سر کارل ریموند پوپر (1994- 1902) فیلسوف علم، منطق‌دان، ریاضی‌دان و اندیشمند اتریشی - انگلیسی و استاد مدرسه امور اقتصادی لندن (2)

که یکی از ایدئولوگ های نئولیبرالیست معاصر و از اندیشمندان مکتب وین است . وی بدین باور است  : علم کامل و تکامل ناپذیر وجود ندارد. او برخلاف نظریات پوزیتیویست ها معتقد است، رشد علم در تایید و اثبات نظریات نیست، بلکه محصول نقد آنها و تجدیدنظر در آنهاست. در اندیشه پوپر، علم از نقد و ابطال حاصل می شود. در اندیشه پوپر، برخورد علمی انتقادی است، به دنبال تایید نمی رود و تجارب اساسی را می جوید؛ بلکه او می گوید، تجاربی که ممکن است نظریه مورد آزمایش را باطل کند؛ ولی هرگز نمی تواند آن را ثابت کند. از نظر او دانش و شناخت علمی، ماهیتی غیرقطعی، غیرنهایی و حدسی دارد. او به نوعی ابطال پذیری باور دارد و میگوید که به موجب اصل ابطال، در هر زمینه کشف نظریه یی کامل تر ممکن می شود. وی رشد علم را  محصول روش حذف خطا عنوان میکند؛ یعنی از بین بردن خطا های مکرر جاده را بروی پیشرفت های علمی هموار می گرداند.

او می گوید که  ابطال پذیری ملاک نظریه علمی است. اگر نظریه یی مدعی آن باشد که کل تجربه فعلی و آینده را تببین می کند، نفس چنین ادعایی نشانه غیرعلمی و برخطا بودن آن است. پوپر، برخلاف پوزیتیویست های منطقی حلقه وین، نظریات غیرعلمی را بی معنی و مهمل نمی داند. به نظر او نظریه های غیرعلمی ممکن است تعدیل و آزمون پذیر شوند.

«کارل پوپر» (3) در «منطق اکتشاف علمی» با عبور از ریالیسم خام، ریالیسم پیچیده را بنیان نهاد تا  رخنه یی بر قلعه پرمدعای «پوزیتیویسم» و علم پوزیتیویستی افگند؛ اما پست مدرن ها تا نابود کردن کلی این قلعه را نشانه رفتند و بر جای آن کاخ پست مدرنیزم را اعمار نمودند. پست مدرنیزم در واقع فرزند ناخلف مدرنیزم در عصر روشنگری است. در حالیکه مدرنیزم به دنبال رنسانس، رفرم و اومانیسم شکل گرفت. کانون توجه دوراان مدرن فرزانگی انسان و عقلانیت، آن بود. عقل غایتی قرار گرفت که به یاری پوزیتیویزم توان سنجش درستی و نادرستی قضایا و گزاره ها را پیدا کرد. بدین ترتیب خرد گرایی، عقل، مشاهده تجربی و استقرا مبنایی شدند برای شناخت واقعیت های فیزیکی زیستی اجتماعی در علوم تجربی و علوم اجتماعی؛ اما در چنین فضایی موج انتقادات سهمگین کارل پوپر، فرانسوالیوتار و دیگران به مدرنیزم و مبنای روش شناختی آن -پوزیتیویزم - به شکل گیری پست مدرنیزم منجر گردید

پست مدرنیسم یعنی تداوم مدرنیزم، مفهومی مناقشه برانگیز و تقریباً غیرقابل تعریف است. این واژه به مجموعه یی از عقاید پیچیده، گسترده و متنوع  اطلاق می شود که وجه مشترک آنها ضدیت با "عقل مدرن"، "روایت ها" و "فراروایت "هایی است که از آن " نشأت گرفته  است.(4)

نفی دولت، نسبیت اخلاق، مخالفت بارشد اقتصاد، مخالفت با فرهنگ های مسلط:،رد نژاد پرستی، مخالفت با نظارت بروکراتیک برتولید، ردعقلگرایی وروشنگری اعتقاد به پایان یافتن مبارزه طبقه کارگر علیه سرمایه داری،   اعتقاد به گوناگونی سرنوشت،  عدم تفسیر قاطع از جهان از ویژه گی های مهم پست مدرن است.بزرگترین نظریه پردازان در این عرصه بعد از پوپر؛ لیونتار، ژاک بودریا، ریچارد روتی،فوکو، دانیل بل، فردریکج جیمسون، اسکات لش و فوکو است. 

 لیوتار (1924 - 1979 )  (5)از تأثیرگذار ترین اندیشمندان پست مدرنیسم محسوب می گردد. او با نوشتن کتاب "وضعیت پست مدرنیسم: گزارشی در باره دانش" شهرت زیادی یافت. به عقیدۀ بسیاری از صاحب نظران این کتاب آغاز گر جنبش پست مدرنیسم می باشد. او فراروایت ها را رد کرده و می گوید که فناوری بسیاری از ارزش های عقلگرایانه را از بین می برد. به باور او فراروایت ها برای توجیه ارزش های عقلانی به وجود آمده بود  که دیگر کاربرد خود را از دست داده اند. لیوتار با طرح تز جنجالی اش "پایان فراروایت ها" در سطح "خواص" یعنی در میان روشنفکران، فیلسوفان و اهل اندیشه ساختارشکنی بنیادین را پی افکند، تاریخ سه دهۀ گذشتۀ افغانستان تجسم عریان و محسوس فروپاشی روایت های کلان در سطح "عوام" است

به گونۀ مثال طی سه دهۀ گذشته در افغانستان در هیچ عرصه یی نه در عرصۀ اعتقادی، نه در عرصۀ فرهنگی و نه در عرصۀ سیاسی-اجتماعی ساختارهای معمول و پذیرفته شده باقی نمانده اند . اروپای بعد از دهۀ نود دو هزار نیز دستخوش تیوری های پسامدرن گردید که منجر به تجزیۀ کشور های بالکان گردید.

 لیوتار (6)معتقد است که آفرینندگی و تنوعسبک های زندگی اجتماعی انسان، به قدری است که هیچگونه فرازبان یا فراروایتیا نظریه کلان نمی تواند درباره صحت آن داوری نماید. لیوتار می گوید که عصرپست مدرن دوران تشکیک یا مردن مفاهیم منطقی است. نظریات لیوتار انتقاد شماری دانشمندان را برانگیخته است و یکی از انتقادات اصلی که متوجه او است، در رابطه به رد فراروایت ها و نظریات کلان، روایت کلی پست مدرن او است . پست مدرن  به خودی خود یک فراروایت و نظریه یی است که حداقل به اندازه چیزی که رد می کنند، کلان نیز کلان است.  

-            ژان بودریا به فرهنگ نشانه ها باور داشته و می گوید که نشانه ها و دلالت ها واقعیت عینی ندارند بلکه خود برداشتی است که ما از واقعیت ها داریم؛ یعنی نشانه ها فقط واقعیت ها را توضیح می دهند و تصاویری را ارایه می کنند که هرکس از آن برداشت خاصی می نماید. او به نسبی بودن نشانه ها باورمند است. بودریارجهانی سازی را پدیده یی میداند که همه ارزش ها را به کالا های قابل داد و ستد تبدیل میکند و این فرایند پرخاشگری وحشتناکی را دامن میزند. چرا که غایت اش تک ساختی کردن همه آرمان ها و ارزش ها است . (7) او می گوید که واقعیت اجتماعی بوسیلۀ وانموده ها یا نشانه ها، رو به زوال رفته و تصورات و مدل ها جانشین انسان ها و اشیا شده و واقعیت جای خود را به نشانه های محصول تکنولوژی و تصاویر داده است. (8) وی نشانه ها را بازتاب و پژواک واقعیت ها دانسته که در نیتجه استنتاج جز به جز چنان کوچک میگردند که بالاخره نشانۀ واقعیت بنیادین را پس، پرده یی از ابهام قرار میدهد. دراین حالت نشانه امر واقعیتی را پنهان می سازد و در مرحلۀ چهارم دیگر بین نشانه و امر واقعی ارتباط از  میان می رود. (9)

ریچارد روتی  (10) اندیشۀ، فرهنگ فرافلسفی را مطرح کرد  وباورمند است که برای نجات از پرسش های فلسفی باید به فرهنگ فرافلسفی ایمان آورد. پست مدرنیسمی که روتی به آن باور دارد کلیت نگر و ایده ئولوژی ساختار بوده و گویا وضعیت آن از پیش تعین یافته است.

دانیل بل به قدرت دانش و فرهنگ در جامعۀ معاصر تمکین کرده و آنرا فزاینده و در حال رشد توصیف میکند. تداوم مدرنیزم را در بال های سریع السیر آن چنان گسترده و ژرف به تصویر کشیده است که بر هر نوع مطلق انگاری در این حصه خطلان کشیده است. (11)؛ اما فردریک جیمسون،  پست مدرنیسم را به منزلۀ منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر تعریف می کند.

فلسفۀ اصلی  اسکات لش (12) در پست مدرن  را تفاوت زدایی تشکیل می دهد. به باور او پست مدرنیزم پذیده ها را به سوی یگانگی سمت وسو داده و هر ان تفاوت میان پدیده ها را می زداید.

فوکو به حقایق  اخلاقی باور مند است و می گوید که حقایق اخلاقی وجود دارد که انسان باید آن ها را کشف کند. اما از نظر او  "حقیقت هرآن چیزی است که در خدمت قدرت است.وحقیقت را در واقع قدرت می سازد."(13)فوکو با این تعریف حقیقت را از سکوی برتر و فراقدرت به زیر افگنده است و در پای قدرت به قربانی گرفته است .  فوکو تمامی  فراروایت ها چون (عدالت، مردم، خیرمشترک .و بصورت عموم ارزش های کلان اعتقادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را  رد کرده و مانند لیوتار آنها را شکننده بررسی میکند. بنا بر منطق نسبی گرایی فرهنگی پست مدرن که فوکو یکی از سرآمدترین نمایندگان آن است. این منطق حتا حق تقبیح از فرهنگ آدمخواری را هم از انسان می گیرد .

انتقاد از پست مدرنیسم

تا کنون انتقادات فراوانى به پست مدرنیسم صورت گرفته است . محافظه کاران نیوکانتی مانند راولز و پیروانش نیز بر پست مدرنیست ها انتقادات سخت کرده اند و آنان را متهم به حمله بر ارزش های لیبرال نموده اند. راولز و  پیروانش می گویند،  حق دارند تا از ارزش های لیبرال چون حقوق بشر و دموکراسی دفاع کنند محافظه کاران نیز خود را مکلف به دفاع از اارزش های شان دانسته و  می گویند که باید مجذوب سنت های خود باید بود و به تاریخ گذشته رجوع نمود .

 اما انتقاد های یورگن هابرماس از پست مدررنیسم صریح تر  است. هابرماس (14) در سال 1981 حملات سختى را به پست مدرینسسم به کار برد و تیورى شان را نیز تئورى ماقبل مدرن ( Premodern) خواند. او حملات خود را متوجه طرفداران فرامدرنیته بخصوص لیوتار و فوکو نمود؛ البته انتقادات هابرماس فقط متوجه پست مدرنیست ها نیست. او همچنین مناظراتى با کارل پوپروهانس آلبرت درباره پوزیتیویسم، با نیکلاس لوهمان درباره نظریه سیستم ها ، با هانس گیورگ گادامر درباره هرمنوتیک و با کارل آتوآپل درباره اخلاق داشته است. هابرماس یکى از کسانى است که دلبستگى شدیدى به پروژه مدرنیته داشته و نمى خواهد آنرا کنار بگذارد، او حملات سختى بر روشنفکران فرانسه نمود  و خودش را به عنوان محافظ پروژه مدرنیته معرفى مى نماید. او میشل فوکو را ضد عقلگرا (irrationalist) و بادریلارد را محافظه کار نو (neo - conservatism) معرفى مى نماید.

هابرماس یکی مشهورترین چهره هایی است که مدرنیته را یک پروژۀ ناتمام می خواند. او بااین که مانند پست مدرنیست ها با علم پوزیتیوستی (اثباتی) مخالف است لیکن در مسألۀ نسبیت گرایی با پست مدرنیست ها نیز مخالفت می ورزد." وی نقد از عقلانیت را همچون کشف وتوجه به ظرفیت های دیگر عقل مورد توجه قرار می دهد و به این اعتبار، نقد عقلانیت را برای تحقق آن چه نقشۀ نا تمام مدرنیته می نامد مورد استفاده قرار می دهد. هابرماس در نظریۀ عقل ارتباطی معتقد است که می توان طرح نا تمام مدرنیته را به یک گفتمان معتبر و فراگیر تبدیل ساخت؛ یعنی همان چیزی که مورد انکار اندیشمندان پست مدرن است."(15)

هابر ماس(16) معتقد است،  مدرنیته به  طور کامل اجرا نشده و به عبارتی پروژة مدرنیته ناتمام است. راهکار او کنش ارتباطی است که آن رادر مقابل کنش های راهبردی طرح می کند. در کنش ارتباطی، کنش هاي افراد درگ یر نه ازطریق حسابگری هاي خودخواهانۀ موفقیت، بلکه از طریق کنش های تفاهم آمیز هماهنگ می شود. افراد دخیل در کنش ارتباطی اساساً در بند موفقیت شخصی شان نیستند؛ بلکه هدف های شان را در شرایط  تعقیب می کنند که بتوانند برنامه هاي کنشی شان ر ا بر مبنای تعریف هایی از موقعیت مشترك، هماهنگ سازند.  درحالی که هدف کنش معقولانه و هدفدار دستیابی به یک هدف است، هدف غایت کنش ارتباطی، دستیابی به تفاهم ارتباطی است. هابرماسدر سرمایه داري متأخر نشان می دهد که چگونه حوز ة سیستم بر زیست جهان غلبه می کند و آن را تحت سیطرة خود درمی آورد.

عقلانيتيكيازعناصراصليمدرنيتهبهشمارميرود. هابرماسازجملهمتفكرانحلقة انتقاديفرانكفورتاستكهدرواقع،عقلانيتانتقاديراسواربرعقلانيتارتباطيميداند. راهكاريكهاوبرايرهاييازتنگناهايمدرنيتهارائهميدهد،عقلانيتارتباطياست؛ اما معياررهاييوارتباطآزاداودرعقلانيتارتباطيبنابرمحدوديتهايمعرفتياونميتواند، چيزيجزفرهنگعموميياعقلعرفيباشد؛چراكهدستاوازمعيارهايعقلقدسيكه بالاترينمراتبعقلاست،خالياستونميتواندبراساسعقلعمليمعيارهايارزشيو هنجاريبراساسبالاترينارزشهاوآرمانهايانسانيارائهدهد.

عباس پویا (17) استاد دانشگاه فرایبورگ می گوید،پسامدرن بودن به معنای عبور از مرحلۀ تاریخی مدرن به مرحلۀ بعدی نیست، بلکه به معنای خودآگاهی به چند تکه بودن هویت انسانی و فرهنگ انسانی و خودآگاهی به اسطوره بودن "روایت های کلان"، ایدئولوژی های فراتاریخی و باورهای یکدست و جهانشمول است.

آنچه مسلم است، این که دردورۀ پسامدرن بر پیکر نیم جان دین روح تازه دمید. در حالیکه پیش از آنمارکس نقد دین را در صدر همه نقد‌ها قرار داد ، ولتر‌ها و دیدرو‌ها پیکر دین را به تیر‌های طعن و طنز کوبیدند و خسته نمودند. با این همه دین جان سختی کرد و چراغ کلیسا‌ها روشن ماند و تا آنکه پیکر نیم جانش، بر خلاف انتظار سکولار‌ها، در دوران پسامدرن جان دوباره گرفت و ابراز هویت نمود و انقلاب‌های فوق العاده را آفرید، خرد ورزانی چون هابرماس سکولار بر آن شدند تا از جامعه پسا سکولار سخن بگویند و "دیالوگ" میان مؤمنان و مخالفان را پیشنهاد و توصیه کنند. تا بدین وسیله بصورت همدلانه ، کجی‌های اندیشه آنان را به غربال نقد و منطق بپالایند وبه دیالوگی متقارن روی خوش نشان دهند و خودرا آماده شنیدن نقد و نظر کنند؛ زیرا نقد علمی صورت و سیرتی دیگری دارد و با کورچشمی ها فرسنگ ها فاصله دارد. ازاین رو تفاوت های فاحشی میان نقد موقر و طعن موذی وجود دارد.  )داکتر سروش ، نو اندیشی

البته باید توجه کرد که پسامدرن به مثابه دورۀ انتقاد از عقل را نباید  با دورۀ پیشامدرن به اشتباه گرفت؛ زیرا دورۀ پیشامدرن زمان عقل زدایی بود و با  عقل به کلی بدرود گفته بود. دشمنی با عقل بجایی رسید که حتا عقل به کابوسی مبدل گردید؛ اما عقل در دورۀ پسامدرن جایگاۀ دیگری پیدا کرد، نه خود عقل؛ بلکه پدیده های عقلی تحت عنوان تظریه ییکه نتواند، آزمایشی را به اثبات برساند، خود باطل است، مورد انتقاد قرار داد . در این دوره دیگر عقل معبودای دورۀ مدرن نیست که انسان را مطیع خود بگرداند تا کورکورانه از آن اطاعت کند .

جهان پسا مدرن،  جهان تکه تکه است که هر یک در فرهنگ پسامدرن هویت مستقل پیدا میکند؛ اما این هویت های پارچه پارچه با هویت های جداگانه جهان را به سوی وحدت و یک پارچگی نه؛ بلکه به سوی پارچه پارچه شدن و هویت های متضاد و ناهمگون می برد. آشتی ناپذیری پسامدرن با فراروایت ها و روایت های کلان جهان را هرچه بیشتر به سوی از هم گسیختگی ها می برد و نسبی گرایی های فرهنگی برآن مسلط است که روایت هایی چون عدالت، خیر و نیکی در آن قدرت کارایی و سازنده گی شان را از دست می دهند. نسبیت چنان بر آن غلبه دارد که فرهنگ آدم خواری را نمی توان تقبیح نمود. با این حال پسا مدرن جهان را برای رفتن به سوی جهان یگانگی ها یاری نمی رساند؛ بلکه به عکس با طرد ورایت های کلان یگانگی های بزرگ را هرچه بیشتر می شکند و از هم پارچه میسازد. در نماد پارچه های آن حقایق اخلاقی را به جستجو میگیرد که تنها قدرت می تواند، به آنها تجسم عینی ببخشد؛  اما این که این حقایق را چه قدرتی به نمایش میگذارد، چیستی ها و چگونگی های آن به گونۀ روشن تشخیص نگردیده است؛ زیرا با رد روایت های کلان مانند عدالت، خیر، حق و... حقایق پسامدرن را نوعی سرخورده گی ها و بی هدفی ها تهدید میکند که پست مدرن از عهدۀ پاسخدهی آن عاجز است. دراین شکی نیست که پست مدرن با تکه و تجزیه کردن های پیهم سر  و کار دارد و هر باری ارزش تازه یی از متن ارزش های کلان، ارزش های تازه می آفریند و اما از توانایی بسیج و هماهنگی این ارزش ها کوتاه آمده است . این در حالی است که ظرفیت هماهنگی و توحید بخشیدن ارزش نامبرده را روایت های کلان دارا است که پست مدرن منکر آنها است . پست مدرن بخاطر رهایی از کابوس ماندن در روایت های کلان، ناگزیر به روایت شکنی گردیده است؛ چنان با روایت ها پشت داده است که حتا راۀ دوباره بازگشت بر آن را برای سمت و سودهی حقایق و ارزش های تازه را از دست داده است. از سویی هم بخاطر پست مدرن بخاطر پشت دادن  به روایت های کلان از تعمیم بخشیدن حقایق وارزش ها موفقانه بدر نیامده است .

بدون تردید مثلی که دورۀ پسامدرنیزم در اروپا،مکمل دورۀ مدرنیزم است؛ به همین گونه  دورۀ پسااسلام گرایی در جهان اسلام مکمل دورۀ اسلام گرایی است. در دورۀ اخیر اسلام گرایی از لحاظ تیوریک در عرصه های عملی غنای بیشتری پیدا کرده و نسبت به گذشته تکامل یافته است. هرچند بستر این تکامل عرضی بوده و اما در طول پرورده و گسترش یافته است. این دوره بر بخش عظیمی از نارسایی ها، شتاب زده گی و کاستی های دورۀ گذشته بدرود گفته است. پسااسلام گرایی رو به توسعه و شگوفایی داشته و از این رو بیشتر با جامعۀ مدنی سازگار است تا با آرمان گرایی های یک سویه و نظام های اخلاقی؛ زیرا جامعۀ مدنی هم رنگ نظام آرمانی مرحوم شریعتی، سیدقطب و ... و هم بوی نظام اخلاقی داکتر سروش را بر می تابد. این به معنای آن نیست که پسااسلام گرایی با ایده ئولوژی گرایی ها بصورت کامل و تمام بدرود بگوید؛ زیرا ایده ئولوژی ریشه های عمیقی در جوامع اسلامی داشته و عرض و طول فراوانی را پیموده است که دست کم گرفتن آن خطرساز است . ازاین رو باید با آن برخورد عقلانی و مدبرانه شود تا خشم گینانه و نفرت انگیزانه . در این شکی نیست که جریان اخیر ریشه های عمیق در جریان های قبلی دارد. چنانکه آزمون های قبلی اسلام گرا ها را به جریان های جهادی، سیاسی و دین داران عادی مبدل کرده است که شاخه های اولی بیشتر متمایل به فعالیت های جامعۀ مدنی برای  توسعه و شگوفایی کشور های شان هستند . در این واقع پسا اسلام گرایی از متن جریان های اخیر به مثابۀ تولد جدید، برخاسته و تجربۀ تازه یی را در پیش گرفته است.  

در دورۀ پسا مدرن، اسلام گرایی وارد فصل تازه یی گردید و با توجه به تجربه های دردناک و شکست های خطرناک دورۀ اسلام گرایی، یک گام به پیش گذاشت و وارد پسا اسلام گرایی گردید. هرجند این گذار برای اسلام گرایان کلاسیک چندان خوش آیند نیست؛ زیرا آنان به چیزی کمتر از اسلام ایده ئولوژیک باورمند نیستند. اشتباۀ ایده ئولوژیک اسلام گرایی کلاسیک، اسلام را به اسارت گروه های افراطی افگند و در نتیجۀ اشتباهات اسلام گرایان،  حرکت های طالبانی را با خون اسلام گرایی بعد از قرن نوزدهم آبیاری نمود. در این دوره اسلام گرایان بیشتر به عقل توسل جستند و عقلانیت دینی را به قصد رسیدن به ارزش های فربه تر دینی برگزیدند. اسلام گرایان پسا مدرن عقل دینی دورۀ اسلام گرایی را مورد انتقاد شدید قرار داده و از جهات گونه گونی از پسامدرن متاثر گردیدند؛ البته این تاثیر پذیری اسلام گرایی را وارد مرحلۀ تازه نمود که شلاق تکفیر و ارتداد را از دست آنان افگند و نوعی تعامل دینی و سیاسی را برای آنان به ارمغان آورد . این تعامل سبب شد که اسلام گرایان پسامدرن شعار های تند و تیز جهان وطنی ادینی را کنار گذارده و تلاش دارند تا نه در شعار؛ بلکه در عمل زمینه را برای رفتن به سوی جهان وطنی فرادینی نیز فراهم کنند . برای رسیدن به چنین مامول ناگزیر به تنازل منطقی شده و با تاثیر پذیری از نسبیت نگری ها و تکه تکه نگری های دورۀ پسامدرن از خواست های شان برای رسیدن به جغرافیای بزرگ اسلامی تنازل کردند. این تنازل سبب شد تا هر واحد جعرافیایی اسلامی را واحد مستقل و متکی به خود پذیرا شوند. مخالفت شماری اسلام گرایان پسامدرن با روایت های کلان همچون ولایت فقیه، ام القرا، خلافت  اسلامی و ... از همین جان منشا گرفته است. اما باید توجه کرد که نباید روایت های کلان ارزشی دین برخاسته از بستر فربۀ دین را و به بهانۀ انسان موجودی تاریخی که در هر عصری و نسلی متناسب به آگاهی هایش نسبت به انسان، تاریخ و جامعه تغییر می کند، قربانی معنای تاریخیت آن کرد و بدین بهانه

اصل  توحید در سراسر هستی را به معنای واقعی اش که تجلی آشکار آن در انسان ، تاریخ و جامعه دیدنی است، اآنچه در  این روند تغییر میکند، همه چیز تغییر کردنی است و اما آنچه در این روند پایدار و تغییز ناپذیر باقی می ماند، توحید و عدالت است که گویا خود متحول فعال و اما در اصل تحول ناپذیر ماندنی است. از این رو اسلام گرایی پسامدرن نباید قربانی روایت های کلان پسامدرن شود و در بستر روایت شکنی های هولناک بیفتد. نفی این ها در اصل به معنای نفی روایت های کلان اسلامی نیست؛ بلکه این ها زیر نام روایت های کلان بر گردن اسلام آویخته و تحمیل شده اند.

اسلام گرایی جدید تلاش دارند تا رسیدن به جامعۀ امت را در نماد عملی اش به نمایش بگذارند. آرزو دارند تا از طریق مصالحه و تعامل با روایت های کوچک به روایت های کلان دست یاب شوند؛ لبته این رویکرد با اصل اسلام خود شناسی و بعد خداشناسی چندان بیگانه هم نیست . در این رویکرد ملت های گونه گون مجال می بابند تا اول تر از همه در میان خود به تفاهم برسند و بعد در سایۀ تفاهم مشترک ملی به تفاهم جهانی برسند .دز این تفاهم فرهنگ های با تحمل و با تعامل دست بالاتری دارند . از این رو اسلام گرایی پسامدرن تعامل را سرمشق کارنامه های فکری و سیاسی شان قرار داده اند. در بستر این تعامل، اسلام خشن طالبانی به شفافیت رسیده وزمینۀ  جامعه سازی دینی در فضای تفاهم فرهنگی به گونۀ مسالمت آمیز آن میسر می گردد. اصل تعامل با روح آموزش های پیامبر اسلام همخوانی و سازگاری کامل دارد؛ زیرا پیامبر اسلام را دربه نحوی در بستر تعامل پیاده نمود و توسعه داد. رویکرد او برای تغییر پدیده های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی زمانش گواۀ روشنی از نوعی تعامل و تفاهم است. چنانکه او توانست با حفظ ظاهر پدیده ها، به تغییر درونی آنها پرداخت و موفق شد تا ناشکسته ترین سنت های جاهلی عرب را خیلی مدبرانه و  ساده  بشکند.

اسلام گراییپسا مدرن نه تنها به هویت های مستقل روایت های کوچک ارج میگذارد و پرورش آنان را در بدنۀ روایت های کلان لازمی و حتمی پذیرفته است؛ بلکه روایت های کوجک را به مثابۀ گل های رنگارنگی در کالبد عظیم روایت های کلان می پندارد که با شناخت واقعی آنها شک و تردید های کابوس وار نیز از روان انسان محو می گردند. تنها پسا اسلام گرایی است که با قوت رویکردی تازه اش شک های کابوسی از روان انسان می زداید. شک هایی که انسان را هرگز رها نمیکنند، مگر زمانیکه انسان بر آنها غلبه حاصل کند و از شر آنها رهایی پیدا کند. در غیر این صورت او را در خود می پیچاند و بالاخره نابود میکند. از این رو پسا اسلام گرایی نه تنها به بهانۀ روایت های کلان از هویت زدایی ها احتراز دارد؛ بلکه هویت های کوچک را بخش های محکمی به حساب می برد که هر یک در استحکام روایت های کلان با تناسب های درست و دقیق نقش بجاماندنی دارند. تعارف و شناخت را یگانه ابزار معقول و منطقی نه برای فصل کرده؛ بلکه برای فصل کردن های پیهم روایت ها کوچ و روایت های کلان تلقی میدارد . روایت های خورد و کلان را در یک هم آهنگی عناصر متشکله و هم پیوندی خاص تا فراتر از مرز های دینی به مقام وحدت می رساند . با توجه به اصل خلقت بر بنیاد های عدالت و مساوات انسان بدون هرگونه تبعیض و امتییاز بر یکدیگر در نماد های گونه گون و متفاوت آفریده شده است؛ البته به گونه یی که این رنگارنگی های قومی و زبانی را وسیلۀ درست شناختن از یکدیگر تا رسیدن به جایگاۀ تقوا و رستگاری تلقی میدارد تا باشد که انسانیت بر محور تقوا و نجابت در جامعۀ بشری تجلی کند. از همین رو است که دین تمامی بزرگواری ها را خارج از مرز های قومی، زبانی و نژادی بر اصل تقوا و عزت انسانی فشرده گردانیده است. بر مبنای این نگرش است که اصل جهانی شدن انسان، جامعه و تاریخ را از هویت بدون امتیاز و تبعیض زن ومرد آغاز و تا مرز قبیله و بعد قوم، ملت،ادیان، مذاهب  و جهان خلاصه کرده است؛ البته بدین معنا که این رنگارنگی اقوام، ملیت ها وملت ها نه تنها به اصل عدالت، آزادی، جهانی شدن ارزش ها صدمه وارد نمیکند؛ بلکه همه را در یک هم پیوندی به شگوفایی و بارورینیز میرساند.

 اسلام گرایی پسامدرن فرصت خوب تری می یابد تا با توسل به نشانه شناختی دورۀ پسامدرن به معنا های ها  و تعبیر نمادین دین و با تمسک جستن به هرمنوتیک پسامدرن به زویای تاریک معنایی دین فراتر از فهم نایل آید. با توجه به تحول فلسفۀ هرمنوتیک و تفاو ت میان هماهنگی  افق فهم میان مولف و متن و هماهنگی افق معنا میان مولف و متن دگرگونی های جدی در تاویل بوجود آمده است. این دگرگونی ها نمی توانند، بویزه در حوزۀ شریعت صامت تاثیر گذار نباشند؛ اما با تفاوت این که در حوزۀ دین بویژه در حوزۀ قرآنی مرگ مولف مصداق معنایی  پیدا نمی کند؛ زیرا تاویل در حوزۀ قرآنی به گونه یی هماهنگی میان افق فهم و افق معنا را در پی دارد که برداشت های دینی را با حفظ روایتهای کلان دینی شفافیت بیشتر می بخشد.  در نتیجه عقلانیت دینی توانایی رهایی از بن بست چوبین استدلال را پیدا میکند. بن بستی که عرفا را به تجربۀ درون کشاند و با دست یازی به روش های عملی به کشف و شهود نایل آیند و اما دانشمندان در کوچۀ بن بست آن در ورطۀ اضطراب و شک افتادند . تجربۀ باطنی عرفا پاسخی برای رهایی از این بن بست است و اما اگر این شک در متفکران به یقین نرسد. چنان فاجعه بار است که دانشمند را به نحوی به سوی از خود بیگانگی های عقلی می کشاند. این از خود بیگانگی نه تنها عقل را یقین نزدیک نمی سازد؛ بلکه به عکس او را در گرداب عقلانیت بیشتر غوطه ور میگرداند. بویژه زمانیکه روشنفکر در گرداب چنین عقلی پا درگل بماند. در این صورت درگیر وهم شده و نه تنها به یقین نمی رسد؛ بلکه از رسیدن به حقیقت هم فرسنگ ها بدور می ماند.

 

 

منابع و رویکرد ها :