پایداری درراه صلابت انسانی رامحک میزندوپروسۀ شناخت راشفافیت میبخشد

نویسنده : مهرالدین مشید

انسان امروزجرئت کردتاازچسپیدن به پدیدههاچه سنت وچه مدرن فاصله بگیردوآنهاراازدورموردشناخت قراربدهد. پس چگونه میتوان فاصلۀ ایجادشده راآگاهانه پرکردتافاصله میان عین وعقل رابه دورازغفلت ورزیهای ابهام آلودآگاهانه وارزشمندپرنمود؛ ولی نبایدچنان دورشدکه پروسۀ شناختن رابه چالش کشیدونه آنقدربه آن چسپیدکه ازخودبیگانه شد. بنابراین برای رهایی ازبحران فکری وراهیابی به هدف فاصله گرفتن هابایدمحتاط بودتامباداآنقدردورشدکه ازشناختن آنهابیگانه گردید.

 

ارادۀ پایدارفردی است که ارادۀ ملتی رااستواری میبخشدواین اراده است که علم" شدن انسان "رادربسترزمان تسریع بخشیده وآگاهیهای اوبه صورت ذاتی ازنسلی به نسلی انتقال واین آگاهیهابه صورت کل "شدن انسان" رابه شکل سمبولیک آن به نمایش میگذارد. یعنی آگاهیهاییکه ازاولین انسان درشرایط معینی از تکامل شعوری اوآغازشده است وتاحال قادربه استفاده از12درصدتوانایی های مغزی خویش گردیده است وفرداهایی رادرپیشروداردکه تواناییهاوظرفیت های مغزی اوافزایش یافته وگراف صعودی راطی مینماید. استفاده ازتوانایی 12درصدمغزی درحقیقت درجۀ تکامل "شدن انسان" امروزرانشان میدهد.

ازآنچه گفته آمدآشکارمیشودکه اراده استوارنه تنهادرتعیین سرنوشت یک فرد؛ بلکه درتعیین سرنوشت ملتی نیزتاثیرگذارمیباشد وبه نوبۀ خوددرتعیین ودگرگونی سرنوشت ملتهای جهان نقش بسزایی رابازی مینماید.ازهمین رواست که گفته اند، اگرانسان اراده کند، کوهی ازدشواریهاراحتاباناخون افگارهم میتواندبسایدودربرابر دشواریهابه ساده گی زمینگیرنگردد.

چه خوش گفت آن پیررازآشنا ،

که ناخون زندبردلی صدهزاران خموش این صدا ،

چوامواج مستی فرودافتدازکهکشانی نوا،

به آغوش گیردهزاران دل افسرده یی بیریا،

آنانکه کشتی اراده به توفان نهاده اند         تاآخرین رمق به بسترتوفان فتاده اند

بیرابطه نخواهدبود، اگردراین جااشاره به داستانی نمایم که گوشه یی اززنده گی عارف شهیروصوفی شناخته شدۀ قرن چهارم هجری رابه نمایش میگذارد. مردیکه ارادۀ انسانی رامیستاید وصلابت اورادرسکوی عزم آهنین محک میزند. ارادۀ انهاییرمی ستایدکه برمصداق این بیت :

آنانکه تن به ذورق تصمیم  بسپرند       باقوت اراده خنجردژخیم بشکنند

به مثابۀ کشتی نشستگان حادثه تاپای جان دل رابه ذورق تپندۀ امواج داده اندکه هرگزآرام نمیگیرندوگویی "دل ارمغان به آشیانۀ امواج داده اند" چنان بیباک حرکت مینمایند که هیچ طوفانی خم برابروی آنهانمی آورد.

روزی بایزیدبسطامی باجمعی از یاران ومریدان خودازراهی میگذشت که ناگهان چشمش به جایی افتادکه جمع کثیری ازمردم به اطراف یکدیگر حلقه زده بودندوصحنه برایش چنان تماشایی واقع شدکه ناگزیرشدتابایاران ومریدان خودبه آنجارودووضعیت راازنزدیک مشاهده نماید. زمانیکه وی به محل حادثه رسید، متوجه شده که مردی رابه دارآویخته اند وتماشاچیان اورابه تماشاگرفته اند . ازیکی ازحضارپرسید؟ این مردچه جرمی کرده است که به چنین جزای سنگین مجازات میشود. وی پاسخ دادکه این مرددزداست وبه جرم دزدی مجازات میگردد. وی افزودکه جزای این مردآزآنروسنگین است که به دزدی خوداقرارنکرده است . بایزیدباشنیدن این سخن به صورت فوری درمیان مردم داخل شدوبه سرعت صفوف فشردۀ تماشاچیان رادرید ، به پای داررسیدوکف پای سارق رابوسید. ازاین حرکت بایزیدنه تنهامردم بلکه ؛ یاران ومریدان اونیزبه خشم آمدند، عمل اورازیرسوال آوردندوبرای اوگفتندکه بااین کارخودعرف وشریعت رازیرسوال بردید.  بایزیدپاسخ دادکه هدف من ازاین عمل برائت دادن اونبودوهم  به اجرای حکم شریعت دراین مورد اعبراضی ندارم بلکه بابوسیدن پای اوبرپایمردی واستواری  اودرراهش صحه گذاشتم ؛ زیرااوبایااین کارخودولو که خلاف هم است ، بدون شبه ارادۀ انسانی رامحک زدودرراهی که تعهدکرده بود برای آن سرداد. دادن چنین سرنه تنهاصلابت انسانی راباارادۀ آهنین آن به نمایش گذاشت ؛ بلکه پایمردی واستواری شخصی رابه اثبات رسانید که باهمه دشواریهاوناشکیباییهاسنگ صبررابه سینه بست ، آه ازدل تنگ خودبیرون ننمودوجان شیرین رافدای تعهدخویش کرد. ممکن هم هدف اصلی این داستان به نمایش گذاشتن ارادۀ شکست ناپذیرانسان باشد

این ماجرای شگفت آورحاکی ازسرگذشت یک سارق است که ارادۀ شکست ناپذیرانسانی رابه گونۀ حیرت آوری به بیان گرفته است . ازآنجاکه سیروسلوک عرفانی ایجاب مینمایدتارازهای پشت پرده رانبایدافشاکرد وبه قول مولاناکه گفته است :"من سخن راازآسمان هفتم به آسمان چهارم آوردم تابرای مردم قابل  فهم شوند. " هدف اوازاین حرف بیان رازهایی است که عارف کمتربدان می پردازدوازآنهاکمترسخن میگوید؛ زیراکه درسفرازخلق به سوی حق اجازۀ سخن تاهمین جالازم باشد ونه بیشترازآن . ازهمین رومولانای روم برای بیان مفاهیم وهرچه بهتر ذهن نشین شدن آنهابه  مثل هاروآورده است تامردم ازطریق حکایت های نغزمثنوی حرفهای اوربفهمندوازآنهااتتباه بگیرند. به تعبیرپیررومی مقام سخن خودراسه مرتبه پایین ترآورده است تامردم حرف اوربفهمند.

 حکایت های مثنوی پرده ازراز مهمی برداشته است  ،عظمت انسان رابه گونۀ دیگری ارایه داده او مقام بلند انسان رادرارادۀ خلل ناپذیراوتفصیل کرده  اند . اوازارادۀ حرف زده است که قرانکریم آنراامانت خوانده است آنهم امانتی که "به آسمانها ، زمین وکوههاعرضه شدوهمه ازتحمل آن خودداری نمودندوبه تحیرواندیشه فرورفتندوانسان آنراپذیرفت( ولی انسان درمقام آزمایش وادای آن ) بسیارستمکارونادان است . "(1) انسان ازآنروستمکارونادان خوانده شده است که پیش ازآنکه باراین مسؤولیت راارزیابی نمایدوراۀ پیمودن کوه وکتل های دشوارآنرادریابد،  درپذیرش آن عجله وشتاب به خرج داد. ازهمین روانسان درپروسۀ شناخت بی پایان دلهره تروهولناک ترازگذشته شتابان است .

دلهره گیهای انسان درپروسۀ شناخت پایانی ندارد

آری انسان بارامانتی رابه دوش کشید که برای انتقال آن به منزل مقصودخیلی کوتاه آمده وبرای آن بهای گزافی راپرداخته است . انسانیکه تاریخ باموجودیت آن آغازیافته است وحتاتاریخ راشماری دانشمندان چون مرحوم شریعتی علم " شدن انسان " دانسته است (2)والبته بدین باورکه حقیقت همه افرادانسانی یک فرداست ، نامش است آدم ودرملیونهاوملیونهافردیک نام حقیقی داردبه نام" انسان" این انسان درهرزمانی درحال شدن است ودرواقعیت شدنهای بی پایان انسان تاریخ رامیسازد ، تحولات گوناگون راشکل میدهدزنده گی رارونق میبخشد وحتافلسفۀ هیگل باوجودسیمای ضدخدایی وکفرآمیزش همسایۀ دیواربه دیوارفلسفۀ خداشناسی وانسان شناسی قرارمیگیرد.

انسان دیرروزنسبت به طبیعت خصومت آمیزبرخوردمیکرد. دانشمندان آنزمان پیرامون شناخت طبیعت درپی نظریه پردازی بودند، درفکرتفسیرجهان بودند، شناخت طبیعت برای آن اصل بودو تصرف هستی برای آنها آنقدرمطرح نبود. جهان گذشتۀ بشرجهان دینی تروخدادرزنده گی پیشینان نقش غیرقابل تعویض داشت ؛ولی بعدهاجهان بینی بشرتغییرکرد، پروسۀ شناخت اسطوره یی انسان جایش رابرای شناخت عقلانی داد، دغدغۀ عقلانیت اورادرفکرتغییرجهان واداشت .پس ازآن تکیه بروجودوعقل آدمی بالاگرفت وبحث انسان دوستی (اومانیزم)واردعلوم اجتماعی گردید . ازهمین رومیگویندکه عقل انسان امروزازعقل بشردیروزتفاوت پیداکرده است. ولی حالااین حرفهاازوسوسۀ آدمی برای شناخت جهان چیزی نکاسته است وباآنکه این گفته هابحیث یک نظریه قابل احترام اند؛ ولی نمیتوان به آنهااتکاکرد. حرفهای بالاتنهااین واهمۀ راازذهن انسان برمیداردکه جهان کنونی دنبالۀ جهان گذشته است ، بشردیروزهرگزفکرنمیکردکه جهان اینچنین تحول میپذیرد.

 

بازهم دگرگونیهای فکری درانسان ادامه یافت ، واردمرحلۀ دیگری شد، یک نوع نوشدن دیگری به سراغ اوآمدکه ازگذشت هافاصله گرفت وازآنهابیرون آمد. زیرادرصورت غوطه وربودن دریک پدیده شناخت آن ناممکن است و زمانی یک پدیده برای انسان قابل شناخت میباشدکه آنراازدورنگاه نمود. تازمانیکه انسان ازسنت هابیرون نیاید، راجع به آنهاحرف زده نمیتواند. به همین گونه زمانی ازمدرنیته میتوان حرف زدکه ازآن فاصله گرفت وآنراازدوربه تماشاگرفت تازمانیکه درمدرنیته غوطه وربود، هرنوع سخن پراگنی درموردآن بی نتیجه ونامفهوم است . بشرامروزموفق شده است تاباسنت ومدرنیته رابطۀ ذهنی وعینی پیدانماید ومیان ذهن وعین پل ارتباطی تامین کندتاپدیده های ذهنی راباپدیده های قابل رویت آشتی پذیربگرداند.

مفهوم عینیت زمانی مطرح شدکه بشرفاصله میان عقل وعین رادریافت ودراندیشۀ پرشدن آن برآمد. این مسأله زمانی اهمیت بیشترپیداکردکه بشردانست ، مدرنیته حالتی است که درفکروعالم خارج رخ میدهد. ازهمین رومدرنیته راپدیدۀ غفلت آلودخوانده اند که به ارادۀ کسی به وجودنمی آیدوبه تصمیم کسی نیازندارد. گرچه حالامدرنیزم به ایده ئولوژی مبدل شدکه مدرن رابرترازکهنه میداند ؛ ولی بااین تفاوت که گوهرمدرنیته ونوشدن جهان ظهورمعرفتهای درجه دوم است که باپسوندشناسی همراه است . درحالیکه گذشته ها باآنکه عقل راآیینۀ بی غباردربرابرجهان خارج میدانستند . ایده ئولوژی داشتند؛ ولی ایده ئولوژی شناسی نمیکردند ؛  زیراچنان درایده ئولوژی فرورفته بودندکه ازآن دورشده نمیتوانستند. درحالیکه سوال ایده ئولوژی به ویژه گرایشهای قشری ایده ئولوژیکی به منزلۀ شعورکاذب برای انسان امروزمطرح است واین گونه ایده ئولوژی گرایی ارتباط مستقیم بامسآلۀ عینیت داردکه درگذشته به آن اشاره شد وبرای گذشتگان اینچنین مطرح نبود.

معرفت شناسی زمانی آغازشدکه بشردربارۀ عقل به صورت دوباره به اندیشیدن آغازنمودوعقل موضوع مطالعۀ قرارگرفت. وپدیدههای فکری چوم ایده ئولوژی ، سنت وعقل باپسوندشناسی همراه شدندوشناخت واردعرصۀ معرفت جدیدگردید. معرفت شناسی هم دربساموارددچاربن بست ودرچنبرۀ اندیشه های فلسفی اسیرگردید. چنانچه مارکسیزم درموردایده ئولوژی ضدعقلی رادرپیش گرفت ، عقل رابیکاره خواندوادعاکردکه آنچه درزنده گی فرمان میراند ، پندارهااست (3)تاآنکه رفته رفته فلسفۀ جدیدعلم رانوعی ایده ئولوژی میخواند. این برداشتهاازعلم انسان رادریک تناقض (پارادوکس)ودریک راۀ بی برگشت وبن بست گرفتارنموده است . پردۀ یقین وپردۀ غفلت راازهم دریده است. حالاکه انسان امروزجرئت کردتاازچسپیدن به پدیدههاچه سنت وچه مدرن فاصله بگیردوآنهاراازدورموردشناخت قراربدهد. پس چگونه میتوان فاصلۀ ایجادشده راآگاهانه پرکردتافاصله میان عین وعقل رابه دورازغفلت ورزیهای ابهام آلودآگاهانه وارزشمندپرنمود؛ ولی نبایدچنان دورشدکه پروسۀ شناختن رابه چالش کشیدونه آنقدربه آن چسپیدکه ازخودبیگانه شد. بنابراین برای رهایی ازبحران فکری وراهیابی به هدف فاصله گرفتن هابایدمحتاط بودتامباداآنقدردورشدکه ازشناختن آنهابیگانه گردید. باآنکه بشردردوران مدرنیزم نسبیت گرایی رابه رسمیت شناخته است ؛ ولی نتوانسته است بازدودن پردههاازسیمای یقین وغفلت انسان سبب راهیابی اوشود. ازهمین رواست که دردورۀ پست مدرنیزم باآنکه پردۀ یقین وپردۀ غفلت دریده شده است  (4)؛ ولی مشکل بی یقین وبی غفلتی انسان راحل کرده نتوانسته است .

باآنکه دوران جدید دوران نقادی است ، عقل موضوع مطالعه قرارگرفته است  ، انسان توانست تاازغوطه ورشدنهای فکری خودرارهایی ببخشدوبافاصله گرفتن ازژرف پدیدههاازبیرون توان نظاره برآنرادریابد. باآنهم هنوزنتوانسته است تاپاسخ روشنی برای بی یقینیهاوغفلت ورزیهای خودپیدانماید وبه باوراکثردانشمندان معاصرتنهاعرفان وبینش های عرفانی میتواندبه مشکل بی یقینی وبی غفلتی انسان بپردازدوآنراحل نماید. تنهارندعالم سوزاست که بامصلحت بینی هاکاری ندارد،  بانیروی عشق گام برمداردوازغفلت ورزیهابیزاراست وپس ازسیروسلوک عرفانی به بال عشق به بام یقین میرسد وپله به پله شکش به یقین کامل مبدل میشود. سودای خام مدرنیته ، پست مدرنیته وتفاوت وتفکیک میان ابزارفرهنگی وفرهنگ مدرنیته هرگزاوردلهره نمیسازد؛ تناقض های فکری دراین موردروح سیال وخروشان اوراازپروازبازنمیماند؛ ازبرخوردهویتی بافرهنگ بیزاراست وبازگشت به هویت تمدنی واصالت های فرهنگی وانحراف وناتوانیهای اصلی غربزده گی وبنیادگرایی دینی واینکه برای حفظ هویت تمدنی وفرهنگی کاری شده ویانشده است ، چندان  تمایلی ندارد؛ درگرداب کشف چیزهای گذشته برای حل مشکل هویت فرونمیرودتابادوری ازتلفیق تکنالوژی ، ساختاروفرهنگ دردام خیال باطل نیفتد؛ تعصب هویتی وسنتی اورادستخوش تغییرات ساختاری نمی نماید تاباافتادن درچنبرۀ نقدآن هوشیاریهای تاریخی وفرهنگی خودراازدست بدهدودرچالۀ محافظه کاریهای دوامدارفروافتد؛ وسوسۀ نقدتعصب هویتی یعنی اینکه نقدنبایدهویت رامتمایل به انحراف نماید ویاهرتغییرفرهنگی فسادارزشی قلمدادشود باورنیرومندآنراخدشه دارنمیگرداند. درآخرین تحلیل این بیت مولانای روم میتواندمصداق روشنی برای حل بی یقینیهاوبی غفلتیهای اوباشد:

رندعالم سوزرابامصلحت بینی چه کار       کارملک است آن که تدبیروتامل بایدش

انسان دراین شدنهای بی پایان عظمت ارادۀ خودراتجلی میدهدوبه نیروی ارادۀ آهنین او است که دگرگونیهای ژرف وشگفت آوری درجهان صورت میپذیردومسؤولیت پذیری اوامری لازمی برشمرده میشود. این مسؤولیت پذیریهااست که برای زنده گی معنامیدهد وچنان عشق سرشاروفیاضی به اوعطامیکندکه به همه غفلت ورزیهاوخیره سریهای اوپایان میدهدواورادرزیرجذبۀ شورییاپی شدنهای تازه به تازه غرق گردانیده وانسان رادرگذرگاۀ زمان تامقام آدم که حق نیابت انسان ازطرف خداوندبرای اواست ، سیرمیدهدوراهش رابه رسیدن به صدرههای تکامل فراهم میسازد.

ازآنجاکه این سفردشواروراه یافتن به برج وباروی بی پایان آن امری به مراتب مشکلتراست . ازهمین روحافظ شیرازی پذیرش اراده راازطرف انسان برمصداق " قرۀ فالی" میخواند که آسمان ازبرداشتن آن اباورزید .  پس ازآن "قرۀ فال "به نام انسان زده میشود واوانسان رادیوانه یی میخواندکه دراین دنیای سرگشته دل رابه مثابۀ بحری ساخته است که کشتی طوفان زدۀ عقل رابی محابادرآن به شناافگنده و به آزمونی بزرگی تن داده است ، اگرخردبرترووحی به یاری اش نرسد ، دردل امواج بی پهنای زمان بعداززیروروشدن های بی پایان درمیان فاجعه وفلاح محووناپدیدمیشود . چنانچه حافظ شیرازی میگوید :                                                                  " آسمان بارامانت نتوانست کشید       قرۀ فال به نام من دیوانه زدند"

اودربرابراین قرۀ فالی که به نام انسان زده شده است و آنرااراده اش نامیده است ،  رسالت او را چنان بزرگ میپنداردکه پیمودن شبهای آزمونی ولحظات سازندۀ تاریخ رادربیم امواج گیرمانده درگرداب ساحل زمان اورابه  حیرت واداشته است وسبکساران ساحل هارابه بارملامتی مبکشدوآنهاراموردنکوهش قرارداده است که چتگونه درحالیکه شعله های حوادث ازمتن طوفان به هواشراره داردودرچنین حالی سراپاغرق درغفلت گردیده اندودرموردسرنوشت همنوعان خود بی تفاوتی وبی مبالاتی رااتخاذنموده اند. چنانچه میگوید:"

شبی تاریک وبیمی موج گردابی چنین حایل        کجادانندحالی ماستکساران ساحل ها

به واقعیت هم آنهاییکه درعمق حوادث به سرمیبرند، دردهاودشواریهارابه پوست وگوشت خودلمس مینمایند، هاونهای دژخیم درشب هولناک چنان  پشت وپهلوی آنهاراخون چکان گردانیده است که چشمان شان راسیاهی وحشتناکی به گروگان گرفته است و دورنمای حیات رادرگرداب امواج مرگباربیمناک وکشنده تلقی مینمایند . آشکاراست که سبکساران ساحل هاازدرک حالت وشرایط چنین مردانی بیخبراندوچنان درسبکساریهای بی هدف وزوایای تنگ زنده گی لالهان وسرگردان اندکه اراده وتصمیم رهایی ازاین سبکساریهاراازدست داده اند.

به گواهی تاریخ مردانی ازکورۀ حوادث موفق وپیروزبیرون جهیده اندومرزهای پرپیچ وتاب مکتب حوادث راظفرمندانه درنوردیده اندکه اراده وتصمیم راسخ  راسرمشق حیات خویش قرارداده اند. چه بسااینکه مردای نامداری درس ا رادۀ آ هنین داشتن راازموری آموخته اندوکارنامۀ موری تختۀ مشق فعالیتهای سیاسی ونظامی خودقرارداده اند. به گونۀ مثال میگویندروزی ناپلیون ازراهی عبورمینمود ومورچه ییرادیدکه باری بزرگترازخودرابه پیش میکشد. تلاشهای موراورامتحیرگردانیدکه چگونه باهمه ناتوانیهاونابرابریهاچنان سرسختانه درتلاش است که هرگزشکست رابرای رسیدن به هدف پذیرانیست . تلاش خستگی ناپذیرمورچه طوری اورابه خودمشغول گردانیدکه مدتی به اوچشم دوخت تابالاخره دید که چگونه مورچه موفق به انتقال طعمه به خانۀ خودگردید . اوکه فعالیت مورچه رادرهاله یی ازشک وتردید به مشاهده گرفته بود، تلاش پیروزمندانۀ مورچه شک اورابه یقی مبدل کردودرعقب تلاش مورچه به رمزاراده پی برد، درس اراده داشتن راازآن فراگرفت ودریافت موری که باآن کوچکی اش دارای این توانایی است ؛ پس انسان بااین بزرگی اش تواناترازاواست واگراراده کند، نیرومندترازآن عمل کرده میتواند.

ناپلیون درنتیجۀ مشاهدات خودتوانست تاگمشدۀ خودرادریابد ، آنچه راکه درپی اش بود. بالاخره آنراازمورچه یی فراگرفت وبعدازآن برای مبارزه تارسیدن به هدف تصمیم غیرقابل بازگشتی رااتخاذکردوبه سخن باباطاهرایرانی دریافت که تصمیم شرط اول موفقیت است. درصورتیکه اواراده نمایدکوۀ سربه فلک رابه ناخون اراده ساییده میتواند. مردان مصمم رفتن باپای مردم بیگانه حتادربهشت راهم عقوبت هولناک میدانند.

 

 

چه خوش گفته است  ، شاعر، فیلسوف ، ادیب وعارف مشرق زمین علامه اقبال لاهوری این مبارزخستگی ناپذیراستعمارکه آرزوی های درخون تپیدۀ اوراسردمداران نظامی پاکستان به باددادندوهمه تلاشهای اوودیگرآزادیخواهان نیم قارۀ هندراقربانی اهداف شخصی وتکرویهای دکتاتورانۀ نظامی خودکردند.

رفتن به پای مردم بیگانه دربهشت 

  حقاکه باعقوبت دوزخ برابراست

ازآنچه گفته آمدبرمی آید که هرگاه انسان اراده نماید، دربرابراراده اش هیچ دیواری ایستاده شده نمیتواند، ازهرمانعی میگذردوبالاخره به هدف میرسد. ناجیان جهان ، مصلحین بزرگ ومبارزین سیاسی به صورت قطع این حرف رابه اثبات رسانیده اند.

 

1-  قرآنکریم          ،  سورۀ احزاب      ،    آیۀ 72

 

2-  مرحوم شریعتی          ،   اسلام شناسی    حسینیۀ ارشاد  ، جلداول  ، صفحۀ  146

 

      3-  دوکتورعبدالکریم سروش          ،   دین فربه ترازایده ئولوژی   ،   صفحۀ   357

 

      4-               "                            ،                "                     ،  صفحۀ 363