اگردریاهای ادراک پاک شود، همه چیزدرچشم ما

همانطورکه هست پدیدارخواهدشد یعنی بیکران

                                               ویلیام بلیک

آری چقدردشواراست ازهمه چیزبریدن وترک آرزوکردن وازتعلقات رهاشدن وازدیگران گسستن وباخویش درآمیختن وچه زیبااست برای پیدایی حقیقت باعشق درآمیختن وباحقیقت هم آویزگردیدن ، باآن دمی زیستن ورنج هستی را  پشت سرگذاشتن تابا ترک اندیشه های واهی دریاها ی ادراک پاک شود وهمه چیزدرچشم انسان همانطورکه هست پدیدارشود ؛ یعنی  پس ازآن ممکن است تا فارغ ازهرگونه وابستگی هاباعشق آزادۀ هوس سوزهمیاروهمسازشد تابه آستان حقیقت راه یافت وآنگاه حقیقت دراوجی ازعشق درکمال زیبایی وساده گی فراترازاسطوره هادرآسمان آگاهیهای انسان تجلی نمایدوصمیمانه ترازهرزمانی برای ساختن انسان ، جامعه وتاریخ به پروازدرآید ودرنتیجه انسان به بیکرانگیهای  حقیقت به یاری اندیشه دست یابد.  برای رهایی ازشلاق وجدان وحاشیه نشینیها ی غبارخاطردمی درقافلۀ شهسوارعشق حقیقت پرورهم رکاب شدم  ودررکاب مردان فرهیخته ووارسته توسن مخملین عشق رادرسایه وروشن طریقت وشریعت وحتافراترازاآن که خادمان حقیقیت اند ، مهمیزنمودم  .  

حقیقت واژه ییکه درطول تاریخ میدان نبردحق و باطل بوده است  و تاریخ نبردبی امان میان  شیطان وحامیان آن دربرابرخداوند وپرچمداران وراهیان راۀ رهایی انسان است ودراین رویارویی نابرابردادهرآن جان میدهدوبیدادتادندان مسلح رایت جوررابه پیشاپیش عاجوج وماجوج  اقتصادی وسیاسی این قافله داران فرعونیان ، قارونیان وبلعمباعوریان تاریخ به پیش میکشاند. دراین صف آرایی شگفت انگیزوخاطره گسترمعنای فلسفی تاریخ یعنی مبارزۀ دادبابیدادکه ازنبردحق طلبانۀ هابیل برضدقابیل آغازشده است و تامحوکامل حامیان زر، زوروتزویرتااستقرارحکومت عدالت گستر، آگاهی پروروآزادی بخش درجهان تحقق عینی پیدامیکند.  این نبردبرحق ازنسلهای گذشته آغازوتانسلهای آینده درهرعصری ادامه خواهدیافت. اسطورۀ  ایثاردرروح بالنده ، حماسی وشجاعت پروردادست که قلب تاریخ خوانده شده است وبیدادکه خون تاریخ وجولانگاۀ پرتپش وپرجاذبۀ قلب تاریخ میباشد ،هردو به مثابۀ حرکت قانونمنددرهمۀ زمانه ها  ادامه خوهدداشت.   تاریخ ازمرزهای حماسه تاتراژید درخط خونین نبرد تاقلت داد به پیش میتازد تاحقانیت دریک روند واقعی گرانانۀ فلسفی تجلی بی مانندی نماید وتاباشدکه باوجودهمۀ نابرابریهادرفراخوانی حیرت آورخون رادربدن بیداد به حرکت آورد.  بیدادچنان آزمندانه دادرادررگه های میانی ماشین سرمایه داری به زنجیرمیکشاند ودرهاون ناقراریهامیکوبد که تراژیدی ترین صحنه های تماشایی نبردحق وباطل رابه نمایش میگذارد .

آری این نمایش عظیم فلسفۀ واقعی زنده گی است که درهرعصری به گونه یی تجلی پیدامیکند . گرچه قهرمان واقعی این نبردخق طلبانه انسان مظلوم است که با ریختن خون خودآگاهی ، آزادی وعدالت راضمانت پایدارمینماید ، به مثابۀ پاسداران راستین حق انسانیت  چون ذورق شکستۀ تاریخ درطوفانهای حوادث میشتابد ، شاهدرهایی رابادستان خون آلودخود سوگوارانه به آ غوش میکشاند وباهمۀ توان به سوی ساحل نجات به پیش میتازد.

علمبرداران این نبردپایان ناپذیرمردان پاکبازی اندکه عشق خروشنده وفوادخداوندگاربلخ رادردل داشته باشند وبابی خیالی ، دیوانگی ، شوریده حالی  تمام جهان نوردوفلک پیمای اندیشناک باشند وپرده دریهای اندیشه ، شوخ وشنگی ، لاآبالی گری وبی فرهنگی دریک مفهوم بزرگ سیرعشق تارسیدن به دامن دامن عشق وطبق طبق طرب هرگزآنهارازمینگیرنسازد . هرچه ازهدف خویش رادوراحساس کنند ، عطش آنهابیشترشود وناقراریهای آنها افزونتروجذبه وکشش نامریی یی آنهاراناخودآگاه به سوی هدف متمایلترمیگرداندوپرتب وتابترازگذشته ازپی آن لالهانترمیشوند . جذبۀ بی پایان شمس ونورتابندۀ جهانتاب آن چنان آنهارادرخودبپیچاندکه دردبیدرمان فراق اوراسرایش مثنوی" هفت منی "وغزلیات شمس هم درمان نتواند.  این مردان پاکبازازدردمندی بی انتهای فراق روبه آسمان میگذارند وپله به پله  تارسیدن به آستان خداوندازتلاش بازنمیمانند ودراین حرکت شتابنده به جایی میرسند که نوراشراق درون آنها رامنورمیگرداند. دراین حال هرگزیکنواختیهاو بودنهای گذشته عطش پایان  ناپذیراوراسیراب نمیسازد ، هوای پرشکوۀ چمن زارهای  شدنهای پی درپی آنهارابه اغوش میکشاند، دراین سیروصعود فکری هرچه میابند به آن راضی نمیگردند، سینۀ سوختۀ فراق آنهااز استقبال یافته های تازه  اندکی هم فروگذارنمیشوند ؛ بلکه برعکس کشش وجوشش آگاهی های دمدم به دم و تازه تربرناقراری آنهامی افزاید تاآنکه ناخواسته  فریاد"آنچه اندروهم ناید آن شوم (ازمولانا ی بلخ)" به زبان آنها جاری میشود . درسفرمعنوی ازخلق به سوی حق درحق منزل میگزینندوچنان دردریای خروشان آن غرق میگردندودرنورمتلاطم آن مدهوش میشوندکه درزیردرخت سدرۀ تکاملی روح ودرنزدیکیهای قاب وقوسین آگاهی های برترخودرادرحق مستغرق مییابند وحتاازآنهم نزدیکترحق رادرخویشتن خودمتجلی مییابند . درااین سیروسلوک عظیم معنوی پردۀ اسرارراگویادریده میبینند وبالاخره خودرادرهمسایگی حق احساس مینمایند ودرجذبۀ سرشارازشوروروحی التهاب آلود یکباره اززبان آنها " سبحان ماعظم الشانی  " به صدامی آید واین هم روح دردباروالتهاب آلودآنهارابه خود مشغول کرده نمیتواند وبه پلۀ بالاتری گام مینهند وباشوقی تمام طنین "انالحق " به زبان آنها جاری میگردد . پس ازآن اندکی ازخودبیخودمیشوند ودم به دم غرق درخودیهاوبیخودیها پیاپی میشوند وهرگزناله های جان سوزدرون یارای پالاییدن  روح سرشار وعصیانی آنهارا نمیابند . عشق پرجاذبۀ شورآفرین ومستانۀ مولانای بزرگ درهارمونی پرطنطنۀ

"     بیایید بیاییدکه گلزار      دمیده       بیایید بیایید که دلدار    رسیده

     همه شهربشورید چوآوزه دافتد      که دیوانه دگربارززنجیررمیده "

روح پرکشش ، کنجکاووشتاب آلودآنهاراآرامش بخشیده نمیتواند ، بیتابیها وناقراریهای روح پرستیزوانقلابی حلاج گونۀ آنهانیز رامهارکرده نمیتواند  ، شرب مدام معرفت خماراندیشه های پرخاشگروناشکیبای آنهارانمی شکندو نشۀ اندیشه های جدیدهرآن برروان تسلیم ناپذیرآنهاسنگیینی بیشترمینماید ودراین سبک وسنگیینی های آزمونی ودشواربه چنان مقاومت  عظیم دست مییابند که باران  سنگهارابرسروروی خود بالبخندبه استقبال میگیرند؛ ولی گاهی این همه مقاومت وتسلیم ناپذیریهاچنان شکننده میشود که فضای عاشقانه ترین لبخند دراطراف لبان آنها دربرابرافگندن گلی از بایزید به سوی آنها ( منصورحلاج ) به یکباره گی چیده میشود وگویی چون گلی  پرپرمیگردد ؛ ولی آنهااینهه رنج جانکاه راباچنین حرفی: "که این باران سنگهادربرابرم ناآگاهانه ؛ ولی افگندن گل توبه سویم آگاهانه است و فرقهااست میان آنانکه میدانند وآنانکه نمیدانند" پاسخ میدهند .( پس ازآن ههه  چیزبه یکباره گی عوض شد و لبخنددرباره دراطراف لبان حلاج دامن گسترد وفضادرسایۀ تبسم عطرآلود اودوباره جلوۀ دیگی یافت وسنگ باری هابرتنۀ بریده شدۀ اوتاآخرین برش قطعات وجودمبارکش ادامه یافت) . این پاسخها وپرسشها هم روح عصیانی وپرتپش مردان حق راآرام نمیسازد وسرزمین پهناورعرفان ازحلاج تا ابن عربی  رابه سرعت میپیمایند ودرقلمرووسیع دیدگاه های نظری آنهانیزنمیگنجند . ازمولانای روم استمداد میجویندتاباشدکه عرفان عملی اورهگشای دردهای پنهانی آنهاشود وبه سراغ نوای نی میروند وازشدت شکایت جدایی ها ، دوریهای بی پایان ازنیستان فراق وفریادهای تب آلود  ازگلوی تنگ  شکستگان تاریخ ناگزیر درخودفرومیروند وبه جستجومیبرایند تا داستان دردآلود فراق رابه سینه هایی عرضه کنند که شرح شرح ازفراق اند وتاب شنوایی حرفهای آنهارادارند؛ ولی افزونی داستان فراق وبی پایگی آن آنهارادل آزرده میسازد ، میدانهای وحشتناک وپرهیبت فراق دلگیرشان میسازد وناگزیرمیشوندتاباب وصل رادق الباب کنند؛  البته وصل برای حق پس ازطی طریق نردبان حقیقت که درهرمرحلۀ عارف درشرب دمادم آن سیرابترمیشودوعطش اورا برای شرب  مدام می ناب معرفت افزونترازپیش مگرداند وعارف تارسیدن به مدارج کمال ودستیابی به حقیقت برترازتلاش نمی افتد .

 

به جستجوی واژه یی می افتدکه چندین بعدی است ودرساحات گوناگون فلسفی ، علمی ، تاریخی واجتماعی کاربرددارد. این واژه گزیده ترین ارزشهارادرسطوح مختلف پدیده ها ارایه میکند وبه مثابۀ ارزش آفرین ترین واژه نه تنهاانعکاس دهندۀ واقعیتهای عینی درعرصه های گوناگون فلسفی ، علمی ، تاریخی وعرفانی میباشد؛ بلکه ارزشهای به کمال رسیده هم درآن به حقیقت مبدل میشوند وحقیقت هابه سلسلۀ مراتب خودبه حقیقت مطلق می پیوندند.

انسان پس ازدستیابی به آگاهی  به جستجوی  حقیقت برآمده است . بهترین ، ستوده ترین وگزیده ترین ارزشهارانردبان رسیدن به حقیقت پنداشته است  ، عبورازپله های  این ارزشهارایگانه راه برای دستیابی به حقیقت دانسته است ، باعبورازنردبان ارزشهابه هرپله ییکه رسیده است ، حقیقت رادرآن برترازپلۀ قبلی یافته است وناچارشده است تابرای رسیدن به حقیقت کل نردبان بلندی ازارزشهارا طی نماید ؛ البته ارزشهاییکه درابعادگوناگون زنده گی مادی ومعنوی انسان متجلی اند . ازژرفنای فرهنگ و تاریخ یک جامعه سربیرون مینمایند ودرنهادهای فرهنگی ، اجتماعی وجامعۀ مدنی به گونۀ استثنایی برای باروری بیشتررسوب مینمایند . ازهمین رواست که جامعه شناسان " نهادهارامنبع ارزشهاخوانده اند" .

عرفاهم باتوجه به واقعیت های مالامال ازارزش وسرشارازحقیقت وبه اشتمدادازجذبۀ باطنی والتهاب درونی پس ازسیروسلوک عرفانی وتجربۀ پربارباطنی موفق میشوندتا نورآگاهی درسینۀ آنهافرودآید، پنجره های قلب آنهارابگشاید وپس ازتابیدن نوراشراق درسرزمین پهناورقلب همه چیزدرهاون تجربۀ درون آنها آبدیده میشوندواین آبدیده گی هاچنان واقعیت هارامیدرندکه آگاهی های برترازآنسوی آنهاتجلی مییابند ، عارف درروشنی جنین نوری توانایی میابد تاپله به پله به آستان خداوندعروج کندو به مقامی ازآگاهی میرسد که آفتاب رابیواسطه دردرون ذره میبیندوفریادبرمیدارد" دل هرذره راکه بشگافی    آفتابی دراونهان باشد" ( ازخداوندگاربلخ ).

درواقع عارف درنتیجۀ تجربۀ باطنی بیواسطه ومستقیم درپس پرده های غیب شهودرابه تماشا میگیردو به معرفت مستقیم دست مییابد. بنابرهمین سیروسلوک عرفانی است که اقبال لاهوری باوردارد که عرفان یافته های انتزاعی مجردنه ؛ بلکه یافته هایی است که عارف درنتیجۀ تجربۀ باطنی به آن دست مییابد. ( احیای فکردینی دراسلام )  این یافته هادرواقع حقیقت پایان ناپذیراندکه درهرعصری وهرنسلی جلوۀ تازه ترمیکنند ودریچه های شناخت رابروی عقل فعال آدمی بازمینمایندتاظرفیتهای بالقوۀ عقل به بالفعل تبدیل شوندوباتعبیری تازه گسترده گی حقیقت رادردورترین زوایای آن درک کرده بتوانند وتابشدکه آیینۀ تمام نمای حقیقت راحداقل به تماشابنشیند ؛ ولی حقیقت بااین همه کاخ بلندی که درسراچۀ عرفان داردومولانای روم این کاخ نشین بلند عرفان شرق وپاروزن ذورق شکستۀ عشاق جهان باآن همه تیزهوشیها وتندکاویهای عرفانی اش  درسکوی بلنداندیشه به قول خودش " به مقامی رسیده ام که مپرس " قرارمیگیردوپای استدلالیان راچوبین میخواند . باآنهم دریای طلب راخروشنده ترمیابد وازناگزیری درمقام استغنامنزل میگزیند وسرود "لاطایلات"  راسرمیدهد وخودمتولی آستان حقیقت میشود . درنتیجۀ شور، جاذبه وکوششهایش بازهم برای دریافت حقیقت درمنزل ناپیدای شمس تبریزمتورمترمیگرددواین التهاب است که مستیهای اوراتارسیدن به مقام شمس که میگوید : " شمس من وخدای من        پیرمن ومرادمن " به بدرقه میگیرد . عطش بی پایان فراق شمس راهرگزصلاح الدین زرکوب وحسام الدین چلپی سیراب نمیسازد ؛ بلکه باواردشدن این دودرزنده گی مولانا چون بارقه یی درخشیدندکه مولانارابیش ازحدمجذوب خود گردانیدند ودرنتیجه مستیهای اورادرفراق شمس واردمرحلۀ تازه تری کردند. این دوبرشوریده گی مولانامی افزایندوچنان شوری دراومی افگنند که هرگزطنین" ترنگ ترنگ " هاون محلۀ زرکوبان دردوکان رزکوب ازخاطره اش نرفت وچون زنگاری گردید که حرف شمس " این همه قال است ؛ ولی این حال"  خفته درقلب طوفانی مولاناراباردیگرچنان به تحرک آوردکه" هفت دفتر مثنوی" پایان یافت ؛ ولی شوریده گی وشوریده حالی اوافزونترشد وبرناقراریهای اوبیشترافزود.

درواقع مولانای روم درآیینۀ تمام نمای حقیقت ملک داد شمس الدین تبریزی هستی وعالم رامستانه نگاه میکندودرشوری ازخودرفتگی ووجدی بی پایان ازفراق شمس ؛ ولی درظاهر به پاس خاطرداری حسام الدین چلپی به سرایش مثنوی ادامه میدهد ؛ درحالیکه مولانادرحال وجدزمزمه میکند وچلپی اشعارالهامی اورامینویسد . جذبۀ فراق شمس چنان دراواثرپذیربود که تاخیرسرودن مثنوی " مدتی این مثنوی تاخیرشد  " (دفترچهارم مثنوی )   هم مرهون پیدایی وناپیدایی شمس شده بود. القصه کوتاه که مولانای روم درپی جستجوی شمس یعنی آفتاب جهان تاب نورحقیقت بین خویش چنان مستانه  به استقبال  پروازروح ازقفس تنگ تن شتاب میکند که حتا حضورپسراو بهاولدبه معنای " انمال مال والاولاد فتنه " نمیتواند محرم رازاودراین مرحلۀ گذارباشد وازترس اینکه مبادادوستی فرزند درشورپروازآوداو به سوی ملکوت ناخونک زند وناگزیرمیشود تااورابگوید "روسربنه به بالین تنها مرارهاکن     ترک منی خرابی شب گردمبتلاکن " ؛ البته ازترس آنکه مباداحضور فرزندمیان اووحق حایل واقع نشود ودرپروازروح دغدغه یی ایجادنماید . اودرچنین بی خیالیها ووارستگیهابرای توصل به حقیقت رفتن رابرماندن ، شدن رابربودن صعودرابرنزول ترجیح میدهدو جان رابه جان آفرین میسپارد تاباشدکه حقیقت درمرحلۀ دیگری ازسیروصعود خویش فربه تروغنامندترگردد وعشق سرخوشترازهرزمانی درآسمان حقیقت بدرخشد .  

سفری دیگربرای رسیدن به حقیقت

اوباآنکه درسفرازخلق به سوی حق درحق ماند ومجال سفرازحق به خلق رانیافت ؛ زیراکه صلاح عشق چنین بود تامباداسالک درشرب دمادم ازخودتهی شود ، دردناشکیباییها اورابه افشای  رمزعشق بکشاند وخدای نخواسته عشق بی تفسیرماندوحقیقت سوگوارشود ؛ ولی باآنهم مولانای روم ازسلسله جنبانی زنجیرعشق برای پیوستن به حقیقت تاآخرین لحظات حیات دریغ نورزید ، دراین راه استوارگام برداشت ورهگشای عشاق برای غنای حقیقت گردید. دراین شکی نیست که خودش  به حقیقتی رسید ؛ ولی ازآن حقیقت خبرروشنی نیاوردوشاید اجازت تاهمین جابودوشایدهم هدف اصلی روشن کردن چراغ حقیقت برفرازمنارۀ طریقت باشد تاهرسالکی پس ازطی فاصله یی منارۀ دیگری راروشن کندتاباشد که به گونه یی جادۀ سلوک تاآخرین منزل سیربرای سالکان تازه وارد روشن شود ونورافروزی مناره های جدیدبرای روشنایی چراغ حقیقت درفاصله های دیگرکاراتر گردد. بعیدنیست که برای رسیدن به حقیقت برتروبزرگترحقایق کوچکی ناگزیرقربانی شوند ؛ زیراکه  برای فربهی حقیقت قربانی لازم است وتنهاقربانیهااست که حقیقت رابه باروبرگ مینشاند. بازهم مولاناپایه گذاراین رسم نوین سنت شکنی است که تاباتهورفکری خاص سنت شکنی رابرای پیریزی کاخهای بلندترحقیقت پی میگیرد ؛ چنانچه اومیگوید: " تیغ تااوبیش زدسربیش شد        تابرست ازگردنم سرصدهزار " درواقع اواست که باگشودن سرنخ کلافۀ سردرگم یک حقیقت به حقایق کثیردست مییابد وبافداکردن یکی به  صدهای آن دست مییابد. من به خلاف دید سوریالیزم رمبو وفرویدکه این شعرمولانارابادیدی سوریالیستی تعبیرکرده اند ، ازآن تعبیربی پهنایی حقیقب رابه جاآورده ام.  

اماچه دشواراست این سیرکه فقیه خشکه مقدس بدان راه نیابدوهرگزبه چنین حقیقتی نایل نیاید ؛ زیراکه این حقیقت سراپامستی وغرق درجاذبه است وتنهاعارف بی پرواوشوریده حال ازسرصدق مجال پاگذاشتن به سرزمین سیال وشناورآنرادارد. ازهمین رواست که حقیقت فقیه خشکه مقدس زمخت ، خشن وحتاکریه است وچون هاله یی ناپذیرفتنی برفرازذهن آدمی ستگینی میکند که نه تنهامجال پروازآدمی رابرای رسیدن به حقیقت  مشکل یگرداند ؛ بلکه انسان دردنیای بی جاذبگی های آن خودراسرخورده وگیچ نیزمیابد. این بی جاذبگیهاآنقدراثرگذاراست که بازگشت فقیه راازدنیای قال به حال نهایت دشواروحتاعبورناپذیرمیکرداند. آنانیکه  خواسته اند منزل عوض نمایند وطرق سعی رابه گونۀ دیگرانتخاب نمایند. چنان درحقیقت قال گیرمانده اند ودرگرداب ناکرانمندآن چرخیده اند که نتوانسته اند درجنگ برگرداب "اعراب کلمات  " ورهایی ازآن فایق آیندوناگزیردرآنجاها که بودند ، درهمان جاهااقامت گزیدند . درنتیجه درگرداب چرخشهای زنده گی برمصداق حرف " تحصیل حاصل " چنان چرخیده اندکه هم خودراوهم رهروانرا گیچ کرده اند تاآنکه ناگزیرشدند بربندشدن اجتهادبه شیوۀ مرموزی فتوابدهند. بافتوای خود بساط تحرک فکری را چیدند وآزادی اندیشه رابه بند کشیدند . بااین کارازآنانی انتقام گرفتند که درآرزوی شکستن دیوارهای تحجردرسراسر تاریخ اندیشه بودند ؛ ولی بودندکسانی که جرئت کردند تابابازگشت شگفت انگیزی راۀ ودیدگاه های خودراعوض کردند ودگرگونی عجیبی رادرحوزۀ افکاربه وجودآوردند. آري يكي ازبندرستگان دنياي انديشه امام غزالي است كه پس ازنوشتن كتاب " تهفت ا لفلاسفه " راه خردرابراي رسيدن به حقيقت خيلي طولاني وحتاناپيمودني يافت ودلش راآنقدرقيل وقال گرفت كه مجال پروازانديشه رابربرج وباروي حقيقت ناممکن یافت وناگزیرشدتابه شک فلسفی روآورد که علم وفلسفه نمیتوانست  ،  پاسخ روشنی برای آن پیداکند . اورانه تنها پاسخهای بی شماردربرابریک پرسش به خودسخت مشغول گردانید ؛ بلکه  کشف هرمعلومی  ده ها مجهول رادربرابرش قراردادکه هرآن به ناقراریهای اوبیشترمی افزود . جروبحث های فلسفی  درنظامیۀ بغدادتنوانست رهگشای بن بستهای فکری اش گرددومحیط اکادمیک نظامیۀ بغدادرابرای دریافت گم شده اش تنگتریافت  وناگزیربه ترک نظامیۀ بغدادشدتا باگزینش علم حال ، قیل وقال راکنارگذارد ودمی درسایۀ پرغوغای باطنی باخیالات وواهمه های فکری خویش پایان ببخشد. بیقرا ریهای هولناک اورابه دیارشام کشانید ونزدمرشدی رفت تاازفیض حضوراوحلاوت باطنی خود رادریابد ومرشدش دربرابراین حرف او به تعبیرمولانای روم " که من خموشم و اندردرون من غوغاست " اورباسکوت دعوت کردتاسه سال تمام باکسی حرف نزند. غزالی که عمری رادرنظامیه به بحثهای علمی وفلسفی پرداخته بود ، سکوت رامرگبارتر ازهرچیزی میدانست و این حرف پیرروح زخمی اوراآشفته ترگردانید وحرف پیررانفی کرد ؛ ولی پیراصرارکرد :" هرگاه میخواهید ازاین بن بستهارهایی یابید ، بایدتن به سکوت بدهید". غزالی ناگزیرشدتابرای سه سال سکوت اختیارنماید واین سکوت درواقع دریچه یی بودبرای التیام بخشیدن دردهای ناقراراوبرای پیدایی حقیقت . این گذاربرای اوچنان سنگین ودردناک بود که به قول داکترعبدالکریم سروش" مجال بی پروایی روح بزرگ ومجروح اوازشدت خوف حق وازبیم سؤ عاقبت چندان زخم زده شده بود که در تمام دنیای بزرگ اونیم لبخندهم نمی گنجیدوصرف زخمهای اوبه عوض اومیخندیدند" . این بازگشت اوچنان  خدای سنگدلی وعبوسی ردراوبه بارآورد که قهروسطوتش برمهروعطو فت اومی چربیدکه طاقت بنده گی اوراخیلی سخت خوانده است . اما سروش خدای مولاناراگشاده روونیک خواه میخواندکه به صمیمت یک دوست ولطافت یک معشوق دامن دامن عشق وطبق طبق طرب رابرای راهیان راۀ خودتقدیم میکند؛ زیراکه "ترس مویی نیست اندرپیش عشق           جمله قربان اند اندرکیش عشق "( ازمولانای روم )  وبافریادملکوتی خویش همه رابه گلزارعشق میخواند ، مرگ وزنده گی عاشقان راآزمونی برای ازبند رستن وراه یافتن به چمنی میداند که جمله گلهاپناه اواند ، ورود یاربیخود وسرمست رادراین باغ شادباش میگوید وبهاروارستگیهای عاشقان رابرای شگوفایی بیشترمبارکبادمیگوید؛ زیراکه عشق اوازشوریده گیهاآغازشد ، درشوریده گیها پایان یافت ودرمیان شوربی پایان ، عاشقان رابرای کوچ کردن جمعی ازجهان دعوت مینماید تاپس ازاین سفرجلوه های حقیقت رادرمیان شورخداگونگیها به تماشابگیرند ؛ ولی غزالی ازناگزیریهابه شوریده گیهاقدم گذاشت ، شوریده گیهاراتادم مرگ به استقبال گرفت ؛ ولی بدون رسیدن به پایان شوریده گیها درشورماند وازآن رهایی نیافت . این ماندنهااوراواداشت تامجال عبورازمرزسنگدلیهارابه آنسوی سرزمینهای عطوفت ودامن دامن طرب پیداننماید . ازهمین رواست که مولاناچون شهسوارراۀ عر فان درشربی دمادم توسن عشق رابدون اندکترین خستگی به سوی حقیقت مهمیزمینماید ، به مثابۀ آتش نفس عشق شعلۀ جاودان حقیقت رامیجوید وباچنام صمیمت گام برمیدارد که حتا پرخاشگریهای اورنگ عطوفت میابند ؛ امادیگران هم دراین راه قدم رنجه کرده اند ؛ ولی باخروشی دیگرکه هرگزبوی گلزاربهاران عشق مولاناراندارند وازاینرورنگ حقیقت دربستان عشق آنهارنگ باخته تراست .

دراین شکی نیست که دستیابی به حقیقت مطلق کاری بالاترازتوان عارف است وعارفان جهان درطول تاریخ چون سرگشتگان راه درپی شناخت حقیقت  بوده اند ؛ ولی هرکس دراین سفردشواربه حداقلی  ازمقام شناخت دردنیای پهناورحقیقت بسنده کرده است ودریافته است که رهروان این راه بایدبدون خستگی باجدیت بیشترقدم بردارند تا یافته های خودراارایه کنند وراه رابرای دیگران درراستای دریافتهای جدیدتر هموارسازند.

ازهمین رواست که ازدیدگاۀ عارف رسیدن به حقیقت پروسۀ طولانی است وبااین تعبیر تصوررسیدن به منزل مرادرابه صورت شتاب آلود خیالی بیش نپنداشته اند. باابرازاین حرف باب پژوهش رابرای دریافت حقیقت درهرعصری برای هرنسلی بازگداشتند تاهرکس به قدرتوان ازآن یهره مندشوند وتاباشدکه به صورت تدریجی پروسۀ شناخت حقیقت درروندزمان تکمیل گردد.

تنهاازدیدگاۀ عرفانیست که حقیقت رابه مثابۀ بحرخروشان وسیالی میدانند که برداشتن قطراتی ازآن درهرعصری برای هرنسلی ممکن است وازهمین روعرفایافته های خودرابرمصداق "ریختن مقداری آب بحردرکوزه یی " خوانده اند که هرعارفی بابرداشتن مقداری ازآب بحرعطش پایان ناپذیرخویش راحداقل درلحظاتی چندسیراب مینماید .

دراین شکی نیست که مفهوم حقیقت نسبت به هرجهان بینی متفاوت است . این چند گونگی دیدها مفهوم حقیقت راخدشه دارگردانیده است . برای هرکسی مجال فراهم شده است تاافکاربه اصطلاح"من درآوردی خودرا" حقیقت تلقی کننند ودرعالمی ازخود بیگانگیهای حتاجنایات خودراحقیقت جلوه بدهند وپندارهای خودرابرحق واندیشه های دیگران راباطل نشان بدهند. باخلط کردن ارزشهای حقیقی واعتباری دهن اشخاص رادرمورد حقیقت به انحراف بکشانند ؛ درحالیکه ارزشهای حقیقی پایاوارزشهای اعتباری مقطعی وگذرااند وباعوض کردن ارزشهای اعتباری  به جای حقیقی ، حقیقت درمعرض پیشداوری ناشیانۀ قرارمیگیرد. درحالیکه پایایی وجاودانگی ملاک خوب برای شناخت حقیقت شده میتواند . این رادرهمه حوزه های ف علمی و فلسفی میتوان قابل پذیرش دانست . به گونۀ مثال یک فرضیۀ علمی زمانی به حیث یک  تیوری مثبت وحقیقت غیرقابل انکارشناخته میشودکه هرنوع شک وتردید ازآن برطرف گردد ودرنتیجه به حیث یک قانون هویت حقیقی پیدامیکندوباتمام قوانین دیگر علمی درعرصه های دیگردرتعارض قرارنمیگیرد. پایایی حقیقت نه تنهابروجهۀ ارزشی آن تاکید میدارد؛ بلکه دوریاتسلسل باطلراازدیدگاۀ فلسفی نفی میکندوبه رابطۀ علل ومعلول نیزصحه میگذارد. دراینصورت است که پندارهای واهی حقیقت نمایانه دربرابرحقیقت کمرنگ وسیمای کذایی حقیقت افشا میشود.

حقیقت امروزافسانۀ  فردا

رسیدن به حقیقت نهایی درهمه عرصه های علمی ، فلسفی وتاریخی بینشی کوتاه نظرانه میباشد ؛ زیراکه حقیقت دیروزافسانۀ امروزاست وبه همین گونه حقیقت امروزافسانۀ فرداها خواهدبود. شناخت های انسان دربساحوزه های علمی وفلسفی نه تنهاناتمام مانده است ؛ بلکه دچارنقص ودیگرگونی هم شده  است . ازهمین رواست که شماری از دانشمندان مطلق اتگاری حقیقت  راخلاف اصول وپرنسیبهای علمی میدانند.

 بایدیادآورشد که دراینجانمیخواهیم بحث روی نسبی بودن حقیقت ویامطلق بودن آن ازدیدگاۀ مثل افلاطونی یااشکال ارسطویی ویافلسفۀ ایده یالیزم ویاریالیزم به درازاکشیده شود ،  باتاکیدبر حقیقت ایده آلی ازحقیقت واقعی چشم پوشی شود ، یاباپیش کشیدن پای حقیقت عرفانی حقیقت برتررازیرسوال بردوآنراناشیانه درپای حقیقت عرفانی ذبح کردویااینکه حقیقت علمی راباحقیقت فلسفی درمغالطه قرارداد وباتعبیرهای نادرست ازماده ومعتا سیمای واقعیت رامسخ کرد ؛ زیراکه حقیقت درجلوه های گوناگون آن چه مادی ویامعنوی هردوبیانگریک حقیقت بزرگتر است که این هردوحقیقت درآن به گونه یی مضمراند و تاحدودی تلاشهای مشترک انسانرابرای رسیدن به حقیقت هماهنگ وتوجیه پذیرمیگرداند. حقیقتی که همه زیباییها رابه صورت عادلانۀ آن بدون درنظرداشت رنگ ، نژاد ، زبان وملیت درخدمت انسان میگذارد وبابستن باب انحصارگرایی هادرحریم حقیقت است که دروازه های عطوفت وهمدلی رابرای رهای انسان ازجبرمادی ومعنوی  میگشاید .

ازاینجااست که حقیقت درطول تاریخ به گونه یی صحنۀ مبارزات حق وباطل بوده است وطرفهای درگیرهرکدام مدعی حقیقت وعلمبردارآن میباشند . این دلیلی برای گسترده گی وپهناوری حقیقت است که هرکس بادست یافتن به گوشه یی ازآن ادعای دستیابی به کل آنراکرده است. ازاینروشماری اندیشمندان درنتیجۀ شتاب به دریافت حقیقت درچالۀ شناخت حقیقت سقوط کره اند ویابه شکاکیت علاج ناپذیزروآورده اند ؛ البته شکی که راهیابی به یقین را به دریافت حقیقت ناممکن میسازد. آنانی هم که ازچنگال شک مرگباررهایی یافته اند ومانند" دکارت " ازحقیقت خودی آغازکرده اند واین خودی راتنها دراین یافته اند که چون" می اندیشم پس هستم" یعنی  هستی خودرابه نیروی اندیشه یافته اند ونه اندیشۀ خودرابه قوت هستی  ودراینصورت  اندیشه نه تنها رهگشای شناخت هستی ؛ بلکه رهگشای شناخت حقیقت هم پذیرفته شده است . دکارت باآنکه باقدامت اندیشه هستی خودرابه اثبات رسانید ؛ ولی چترشک دکارتی درسراسراندیشه های اوسایه افگنده است . شکی که نتوانست رهگشای اندیشه های واقعی حقیقت یابی درسراسرتاریخ تفکردراروپاگردد. حقیقت تفکر دراروپادرپای ماشینزم قربانی گردید وروح بالندۀ آن هنوزهم درزیربارهیولای تکنالوژی غرب ضجه میکشد وچون گل بایسته یی درحال پرپرشدن است .

ازجمله علتهای آن یکی هم میتوان مطلق انگاری حقیقت رادرغرب عنوان کرد ؛ درحالیکه شناخت حقیقت وابسته به میزان چگونگی شناخت واقعیت وپرده برداشتن ازروی مجهولات وپی بردن به کنه وجوهرآن میباشد. ازهمین روحقیقت درهرزمانی درموازات شناخت واقعیت شکل میگیردوبه نحوی تکامل پیدامیکند . درواقع آگاهی انسان وابسته به شناخت ژرفترازپدیده ها وپدیدارها است وانسان زمانی به کمال آگاهی دست میابد که شناخت اونسبت به پدیده هاعمیقترگرددواین روندبه هراندازه ییکه ازپدیده هابه سوی پدیدارها بیشتردرزکند کامل تروشفاف ترمیشود.

 حقیقت بنابرگسترده گی بارمعنایی آن  درطول تاریخ نه تنهاعرفا ، فقها ، علما و فلاسفه رابه خود مصروف گردانیده است ؛ بلکه درتاریخ مبارزات انسان نیزتجلی آشکاری داشته است وهمیشه  صحنۀ نبرد حق وباطل نیز بوده است  وجالب تراینکه طرفهای درگیرهریک خودرامدعی حقیقت وعلمبردارآن برشمرده اند. حقیقت چون سنگ شناوری است که پرعظمت ترازهرواژه یی درپهنای زمان ازیک برهه یی به برهۀ دیگرپهلوتهی میکند وپرصلابت ترازکوه ها به عظمت سخن فردوسی وسلفش دقیقی بلخی  ( اگرآنهانمیبودندرستم داستان راباسیمای اسطوره گونه اش هرگزمادرزمان نمی زایید ، گیتی برای داشتن چنین ذال زاده یی برای همیش آبستن میگردیدورستم پهلوان ماهرگزبرفرازرخش خود شکوۀ حماسی حالیۀ رانمیداشت )، شکوهمندترازشعرحافظ شیرازی ، مستانه وشورآفرین تر ازغزل مولانای روم گویتۀ شرق  مردیکه " نیست پیغمبرولی داردکتاب " ، ژرفتر وپرپهناترازسخن سعدی شکسپیرزبان دری ، زیباتروتصویربرانگیزترازغزلیات رهی معیری ، پرشناورتروسیالترازحرف" بوی جوی مولیان" انوری ، پرخم وپیچ تراز"هفت شهرعشق " عطارنیشاپوری )که مولانای روم به قول خودش درخم یک کوچۀ آن ماند؛ ولی باآنهم به جایی رسید که" آنچه اندروهم نایدآن شود ") ، پرطنطنه تروپرجاذبه ترازاشعارصائب تبریزی واصفهانی ، بلندقامت تروپرکوه وکتل تراز"طلسم حیرت"و"طورمعرفت " بیدل وبالاخره ساده تر، گواراتروصمیمانه ترازبیتهای پرطمطراق ، پرچهارپلاق ، پرسرملاق وپراشپلاق صوفی وارستۀ ما عشقری دربسترزمان جاری است وبعیدنیست که دربلندمدتها عرفا ، دانشمندان وسخنسرایان شرق بدان دست یابند ودرآب گوارای آن غسل تمهیدنمایند. وبرای پیدایی جلوه های ناپیدای حقیقت که هنوزهم هنوزاست ، عاشقانه  بشتابند و پس ازسیروصعود دشواربه منزلی راه یابندکه درآنجامیتوان باترک آرزو ازرنج هستی کاست واز دغدغه های افسونگرانۀ حیات رهایی یافت وآنگاه است که حقیقت درعاشقانه ترین پروازهابه دربرج وباروی بلند آسمانها آشیانه میگزیند وپس ازبه باروبرگ نشستن چهرۀ واقعی خودرابرای زمینیان مینمایاند. اینجااست که حقیقت نه بحیث یک ارزش بزرگ ؛ بلکه بالاترازآن که بویی ازبودا، عیسی (ع) ، موسی (ع) ومحمد (ص) ازآن به مشام میرسد،  درکمال ساده گی تجلی خواهدنمود ودرآنصورت پرده  ازروی واقعیت ها افگنده خواهد شد .  همه تردیدها ودغدغه های علمی ، فلسفی ، فقهی وعرفانی  درجهان پایان خواهدیافت . حقیقت به مثابۀ آقتاب جهان تاب درتاروپودذهن آدمی تجلی خواهدنمودو درفش پرشکوۀ  حقیقت دربلندای کاخ سبزواقعیتهابه اهتزازخواهددرآمد.  درآنصورت پرده های ادراک بازمیشوند ودربیکرانه های شناخت حقیقت آشکارمیگردد.